تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه - از شما چه پنهان...

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

از شما چه پنهان من رأی ندادم. سال هاست که در انتخابات شرکت نمی کنم. از وقتی که فهمیدم مردم برای اینها ابزاری بیشتر نیستند و این حکومت هم فرقی با سلسله های دیگر ندارد. اینها فقط دنبال صندلی و قدرت هستند. فکر می کردم شاید این دفعه متفاوت باشد ولی ته دلم می دانستم که نه خود همین رییس جمهور سی میلیونی رأی بیاورد!

چرا که نه. ریش و قیچی دست خودشان است. مدت هاست که دیگر رهبری هم عروسکی بیش نیست و نمی تواند هم باشد. دلم می خواست می توانستم واضح تر حرف بزنم. این خاک مال منست و مردمش متغلق به این خاک. همگی را دوست دارم و ته دلم نمی سوزد که یار و برادر هجده ساله ام روی این خاک و برای حفظ جانی هموطنی خودش را فدا کرد اما دلم از این می سوزد که پیکر خونین برادرم و انهای دیگر پله ای شد برای بالا رفتن کسانی که می خواستند به جاه و جلال برسند و انقلاب و دگرگونی برایشان کشک بود.

اینقدر بگویم که اه ما و این مردم دامن گیرست و نشود روزی که مثل ادم های رژیم سابق به فلاکت و غربت و تنهایی بیافتند و ته دلشان را بشورند که خدایا به کی بد کردیم که ینطوری از یاد تو رفتیم...

امیدوارم مردم روزی نه چندان دیر به خودشان بیایند و بدانند که لیاقت شان بیشتر از اینست که مشتی بیسواد و خرافاتی روی گرده شان سوار بشوند و آقا بالا سرشان بشوند.

امیدوارم صدای این حق خواهی ها به گوش جهانیان برسد و همه این آواها یک صدا بشنوند و مشتی روی دهان یاوه گویان زورگو بشود.

به امید فرا رسیدن ان روز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:45  توسط علم ناز  |