تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

ديوانه وار عاشق هم بودند, به گیسوان روزگار چنگ زدند تا مال هم شدند. زندگی همیشه حرفی برای گفتن دارد. زن می دید که شوهرش عاشق بچه هم هست. راه را باز گذاشت تا خدا قسمت بدهد. وقتی خبری نشد, پنهانی پیش دکتر رفت. فهمید که بچه دارشدن برای او خطر جانی دارد. قلبش ضعیف بود و توان نفس کشیدن برای دو نفر را نداشت.

شوهرش این را می دانست و برای همین اصرار داشت که همسرش هیچوقت باردار نشود.

زن می خواست باارزش ترین هدیه زندگی را به او بدهد. درخت بی بار به چه درد می خورد.

شوهرش وقتی بو برد که دیگر خیلی دیر شده بود.

مادر و بچه سر زا از دستش رفتند.

بعد پنج سال هنوز روح سرگردانی بود در کالبدی که دیگر رمقی برای زندگی نداشت. کارد به استخوانش رسید. در کنار مزار عشقش برای خود گوری کند و شب ها در آنجا می خوابید, مثل اولین شب قبرش.

یکشب خواب دید وسط کوچه ای ایستاده و سراغ بارگاه الهی را می گیرد. در دلش ندایی ریخت که برود سر کوچه, درب اول.   تقدیر در خانه خدا, انتظارش را می کشد. زندگی که خودش نمی خواهد, به ساکنین خانه هدیه بدهد.

وقتی بیدار شد, از هیجان می لرزید.

آدرس دقیقا" در خاطرش بود.

طفلی در را برویش باز کرد.

شادمان خود را در آغوشش انداخت: بابا!

زنی که بی اندازه شبیه همسر مرحومش بود, از پشت سر بچه دوید. شرمزده گفت: از وقتی باباش شهید شده, هر روز سراغش را می گیرد.

از علم ناز حسن زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط علم ناز  |