تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

چند وقت پیش یک سرباز دانمارکی تصمیم گرفت که خاطرات جنگی اش را بنویسد. او که در عملیات درون و برون مرزی شرکت کرده بود؛ همه را به قلم کشید. حتا به سرش زد که این عملیات و سیاست خارجی دانمارک در این خصوص را تجزیه و تحلیل کند. این سرباز شجاع که شاهد خیلی از این عملیات ها در افغانستان و عراق بود بی آنکه نامردی کند همه را روی کاغذ سفید نوشت و به دست یک ناشر قوی در کپنهاک سپرد که همچنان روزنامه پلیتکان یعنی سیاست را هم اداره می کند.

ناگهان از آن طرف باد خبر را به گوش وزارت دفاع دانمارک رساند. حالا وزیر دو دستی روی سرش می زد که آخر بچه جان این چه کاری است که کرده ای. تو این عملیات را سفید و سیاه روی کاغذ نوشته ای و همین فرداست که برادر بزرگ القاعده سراغ مان بیایند و دمار از روزگارمان در بیاورند. رو در بایستی که ندارند؛ این عملیات در عراق و افغانستان بر علیه طالبان و القاعده صورت گرفته و اصلا" چیزی در باره سیاست ایران خودمان در این زمینه نمی گوییم چون هنوز خودمان هم درست مطمئن نیستیم که طرفدار چه کسی هستند. نه تا وقتی که الطالبان و القاعده دمار از روزگار شیعه ها در نمی آوردند دولت ایران پشتیبان شان بود؛ چون که آنها مخالف امریکا و اروپا بودند. حالا ایرانی ها متوجه شده اند که ای بابا اینها که مخالف هر جنبنده ای غیر از خودشان هستند از پرنده و چرنده و زن و بچه گرفته تا خود روحانیت شیعه و ایرانی ها. اینها هم حالا شده اند مخالف دو آتشه الطالبان و القاعده...

بگذریم. نباید از موضوع پرت بشویم. در دو هفته اخیر وزیر دفاع روزگار این سرباز مادر مرده را چنان سیاه کرد که حتا کم مانده بود سر همین خاطرات ناجیزش با دوست دخترش هم دعوایش بشود. اما خوب اینها مثل من و شما نیستند که دستپاچه بشوند و یا بی کس و کار باشند که سر از زندان اوین و کهریزک در بیاورند. سرباز زرنگ بود. زود دفتر زرد آدرس ها را باز کرد و سراغ وکیل گردن کلفتی رفت. از حق نگذریم ناشرش هم دل و جگر و خ ا ی ه داشت و پشتش را خالی نکرد. وزیر خاله بازی و شلوغی در آورد. شکایت پیش وزیر ارشاد اسلامی که ندارند؛ شکایت نامه اش را پیش نخست وزیر برد و رئیس حزب فلان و بهمان در مجلس برد و همه شان به اتفاق با این وزیر خوش خیال وطن دوست همراهی و همدردی کردند. تازه دلش داشت خوش می شد که شاید بتواند این سرباز را منصرف کند؛ و کتاب ممنوع چاپ بشود ناشر پلی تیکان دست به یک شگرد تاریخی زد. خلاصه کتاب را در ضمیمه اضافی چاپ کرد و پانزده هزار نسخه اضافی هم زد تا مردم دانمارک بدانند که چرا وزیر اینقدر ترش کرده. نزدیک ساعت نه همان روز پلی تیکان فروش روزنامه اش را تمام کرده بود.

همین یارو آمارسنجی ها از همان که ما هم در دوره انتخابات کذایی مان داشتیم و می گفتند فلانی درست هشتاد درصد رای ها را خواهد آورد و چنانکه آورد ولی برعکسش را.. در دانمارک هم رای گیری کردند و بیشتر از نصف مردم دانمارک گفتند اقا جان بگذارید سرباز حرفش را بزند. اقای وزیر دفاع شما که کار بدی نکرده اید و چیزی برای پنهان کردن ندارید برای چه له له می زنید. اینطوری شد که مردم با سرباز خاطره نویس و ناشر و وکیلش همدردی کردند. یعنی چه. مگر اینجا ایران است و ما پول نفت داریم که بیایم چند تا وزارتخانه بسازیم و هزارها بیکار بیسواد وزیر و وکیل و کارمند استخدام کنیم و نمی دانم ارشاد اسلامی راه بیاندازیم و به مردم بگوییم که چه طوری فکر کنند. چه بنویسند و چه بخوانند. نه خیر اقا اینجا ایران نیست.  از یونان هم زیاد دور نیست. اروپا مهد دمکراسی و تمدن است و ما به داشتن این آزادی احترام می گذاریم.

هفته ای در اضطراب گذشت تا اینکه دادگاه رای نهایی خودش را صادر کرد. قاضی فرمودند:

- سربازجان می توانی خاطراتت را با تمام حجمش چاپ کنی. از نیروهای زیرزمینی القاعده و الطالبان و  ایران هم نترس. ما پشت تو ایستاده ایم.

- در ضمن  اقای وزیر دفاع بیدار شو! خاطرات که چاپ شده. دیگر چه چیزی را ممنوع کنیم.

-  این حرف ها به کنار. اصلا" به ما می آید که چیزی را ممنوع چاپ کنیم. از کتاب ایه های شیطانی گرفته تا همین کارتون های مذهبی را هم چاپ کردیم. 

اقا موضوع را شخصی نگیرید؛ موضوع اینست که در کشور دانمارک ازادی قلم و زبان به تمام معنی حکمفرماست.

 پس بنابراین زنده باد آزادی

 مرگ بر سانسورچی. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:2  توسط علم ناز  | 

تارهاى حقيقت زير پاى گذر زمان مى پوسيد،

و چرخ كهنه گارى زندگى مى لنگيد؛

پودهاى حادثه پيوندى با هم نداشت

 من، دور از همهِ رازهائى كه بوى ماندگى مى داد،

شهد خوشه هاى سوزان آفتاب را از گونه ی طبیعت می نوشیدم 

نور طعم خون مى داد.

 رخداد حاصل از چرخ زمان آهنگ ناموزونى بود!

 اما، دست هاى آرزو، تارهاى پوسيده را به هم مى پيوست، و جامه ي حادثه را از نو مى دوخت-

زمان مهربان تر مى شد،

راز ها عريان، زير نور تابه ها حمام آفتاب مى گرفتند،

 و تار و پودهاى تازه جان يافته؛ كومه اى مى شدند براى پروراندن حقيقتى نو!

 از علم ناز ح

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:32  توسط علم ناز  |