تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

« ژان لبادي» در مرغ‌داني ايستاده بود و مرغ‌هايش را مي‌شمرد. و با خود مي‌گفت:« آگر آبله‌مرغان جوجه‌هاي مرا تلف نکند، به جان خودم قسم که همسايه عزيز « آندره درويارد» آنها را کش خواهد رفت.» 
  ژان لبادي تصميم گرفت وقتي همسايه‌اش به سراغ مرغ هایش مي‌رود مچ او را ضمن دزدي بگيرد. پس سه شب تمام، تفنگ شکاري در بغل در مرغداني خوابيد. اما اين سه شب آب از آب تکان نخورد. 
  مثل اينکه حس ششم آندره او را از خطر آگاه کرده بود. 
  ژان لبادي از خوابيدن کنار مرغ‌ها خسته شد و به خانه رفت و خوابيد. اما مصمم بود که اين جوجه دزدي همسايه را متوقف بکند. منتهي نمي‌دانست چگونه اين کار را بکند. آخر که نمي‌تواند اگر همسايه‌اش مرغ دزد باشد به او بگويد که تو دزدي. پس تا مدتي ژان لبادي تصميمش را اجرا نکرد. 
 روزي ژان به همسايه‌اش کمک مي‌کرد و علف‌هاي هرزه و بوته‌هاي جاروي خانه آنها را مي‌کند. و در ضمن کار برخورد به تعدادي زيادي پر مرغ. خوب که نگاه کرد متوجه شد که اين پرها شبيه پرهاي مرغ‌هاي خودش است که چندي پيش گم شده بودند.  
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:23  توسط علم ناز  | 

جای درنگ نبود. باید می رفتی, می خواستی خداحافظی کنی, وارد اتاق آقا شدی. روی رختخواب همیشه بازش دراز کشیده و دست هایش را صلیب وار روی چشمش گذاشته بود. بالای سرش ایستادی. حس کردی؛ خودش را به خواب زده. دو بار آهسته صدایش زدی, آقا... آقا... جوابی نشنیدی. کسی در هال نبود. با عجله بیرون حیاط آمدی. نمی خواستم باهات حرف بزنم. هنوز قهر بودیم. شتابزده داخل ورودی حمام شدم. اما تو سمج بودی. برای خداحافظی از پشت سرم آمدی. دو روز از مرخصی ات مانده بود و تو تصميم گرفتی زودتر بروی. مادر به خانه همسایه رفته بود. کسی از پشت سرت آب نریخت و قرآن بالای سرت نگرفت. با تردید به راه افتادی, بين راه منصرف شدی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:32  توسط علم ناز  | 

روزی می رسد که من از تو می برم

آن چنان نرم که...

دور شدنم را حس نمی کنی

آن روز که رسید

برای من گریه نکن

با من بمان ای مهربان

وقتی به دیدنم می آیی

سنگریزه کوچکی روی سنگ قبرم بزن

اگر جوابی نشنیدی

از من گله نکن

من زیر خروارها خاک سیاه نخواهم ماند

من بالای سر تو

همانند هزارها ستاره شب

و نسیم نرم صبحگاهی خواهم بود...

نقل از  آخرین کلام رمان با من بمان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط علم ناز  | 

با من بمان رمانی از علم ناز حسن زاده انتشارات البرز

به مادر سلامی دادم و زیر سایه درخت چمباتمه زدم . پشیمان شدم چرا شماره ام را به وحید ندادم . پسر عمویم ، کسرا علاوه بر قیافه خوبش ساعی و زرنگ هم بود . بازاری بود و گوش به فرمان پدرش...

کتاب را که  دستم گرفتم؛ هوس خوردن چایی از استکان کمر باریک را کردم اما نمی دانستم که هنگام خواندن این رمان سر تا سر غم و اندوه باید کلی اشک بریزم...

این کامنت را از یک خواننده جوان گرفتم.

امیدوارم شما هم بخوانیدش و برایم نظرتان را بنویسید یا ایمیل بزنید.

ممنون و خوشحال خواهم شد.

با سپاس و درود فراوان


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:2  توسط علم ناز  |