ژان لبادي تصميم گرفت وقتي همسايهاش به سراغ مرغ هایش ميرود مچ او را ضمن دزدي بگيرد. پس سه شب تمام، تفنگ شکاري در بغل در مرغداني خوابيد. اما اين سه شب آب از آب تکان نخورد.
مثل اينکه حس ششم آندره او را از خطر آگاه کرده بود.
ژان لبادي از خوابيدن کنار مرغها خسته شد و به خانه رفت و خوابيد. اما مصمم بود که اين جوجه دزدي همسايه را متوقف بکند. منتهي نميدانست چگونه اين کار را بکند. آخر که نميتواند اگر همسايهاش مرغ دزد باشد به او بگويد که تو دزدي. پس تا مدتي ژان لبادي تصميمش را اجرا نکرد.
روزي ژان به همسايهاش کمک ميکرد و علفهاي هرزه و بوتههاي جاروي خانه آنها را ميکند. و در ضمن کار برخورد به تعدادي زيادي پر مرغ. خوب که نگاه کرد متوجه شد که اين پرها شبيه پرهاي مرغهاي خودش است که چندي پيش گم شده بودند.
ادامه مطلب


