تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

 

دیوی سر راهش به دهی رسید. تشنه اش بود. سر چاهی رفت تا سطل آبی بالا بکشد. خم شد, طناب را بگیرد, چشمش به قورباغه ای افتاد. خال های قرمز روی پوست سبزش می درخشیدند. دهانش نیمه باز بود. بخار ملایمی از حفره دماغش بیرون می زد. قلب قورباغه در سینه گرومپ می زد. او هم متوجه حضور دیو شد.

در مردم نگاه قورباغه زل زد, مثل شبق برق می زدند. محو تماشای دلربایی آن, طناب در دستش سر خورد. سطل با صدای مهیبی در گودی چاه فرود آمد.

دستش به قورباغه نمی رسید. می خواست خم شود و آن را در مشتش بگیرد, اما نمی توانست.

همانجا سر چاه خشکش زد و بست نشست. نمی توانست لحظه ای چشم از قورباغه قشنگ بردارد. می ترسید مژه بزند و او را نبیند.

اهالی ده آب لازم داشتند. از ترس دیو نمی توانستند نزدیک چاه بشوند.

طولی نکشید که خبر حضورش همه جا پیچید.

آنها که جرأت داشتند, از گوشه و کنار به تماشا ایستادند.

دیو هر چه فکر می کرد, نمی توانست رابطه منطقی بین خودش و عشقش به قورباغه ببیند.

نعره زد, هرکسی این دلبستگی را توجیه کند, کارش ندارم. راحت می تواند بیاید آب بردارد, اما حوصله شنیدن چرندیات را هم ندارم وگرنه...

هرکسی چیزی بلغور می کرد تا رضایت دیو را بدست آورد.

ناگهان پیرمردی گفت: قربانت گردم, عشق دلیل نمی خواهد, هرچند که تو دیو باشی و او یک قورباغه.

دیو لبخند رضایتمندی زد و از لبه چاه کنار رفت تا اهالی آب بردارند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:22  توسط علم ناز  | 


در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 4:4  توسط علم ناز  | 

اشاره

يكي از اندشمندان مي گويد: روند عقب ماندگي و سير قهقرايي ما از آن زمان آغاز شد كه ما زحمت فكر كردن را به ديگران وانهاديم و خود به مصرف نتايج فكري ديگران عادت كرديم. يك ملت غير فكور، حقير و ذليل است و يك قوم حقير، شادي هاي حقير، غم هاي حقير، نزاع هاي حقير و … دارند. اگر مردمي، بزرگان، ذخائر و متفكران خود را نشناسد، بايد منتظر هلاكت باشد.

هردمبيل شاه- حاكم شهر هرت- براي رفع نگراني خود و اطمينان از عدم شورش مردم راه كارهايي را بررسي و اجرا كرده است. ببينيم بهترين راهكار عقيم كردن فكر مردم و سترون* شدن دشت انديشه و باور ملت چيست؟

 مغز مردم را بگيريد تا نينديشند!!

از آغاز حكومت مشعشع و مقتدرانه اعلي حضرت قدر قدرت و قوي شوكت«هردمبيل» سال ها مي گذشت و او با خيال راحت بر سرتاسر شهر هرت فرمانفرمايي مي كرد. گزارش هاي متواتر گزارشگران و عوامل امنيتي حاكم از آن بود كه:

«سلطان به سلامت باشد، اوضاع، امن است و رعيت به دعاگويي قبله عالم مشغول مي باشد.»

اما گاهي كه قبله عالم پرخوري مي فرمود، خواب هايي مبهم، آسايش ايشان را آشفته مي كرد. خواب ها حاكي از خشم، نارضايتي، شورش و قيام ملت بود. براي چاره انديشي درباره اين توهّمات، روزي همه صاحب نظران، درباريان، مشاوران و عوامل خود را به حضور در دربار فراخواند و كوشيد تا با«مديريت مشاركتي» گره كور اين مشكل را بگشايد.

اعلي حضرت هردمبيل پس از انجام مراسم دست بوسي توسط درباريان شروع به افاضه فرمودند كه: «خوشحاليم كه اوضاع كاملاً امن است. براثر پيشرفت هاي شهر هرت و رفاه بي نظير مردم در ظلّ توجهات جناب ما و در سايه الطاف رعيت پرور ما، نزديك است چشم دشمنان ما كور شده، از حدقه درآيد. اقدامات اعجاز آفرين ما، جهانيان را به اعجاب واداشته است. اما گاهي خواب هايي پريشان، ما را نگران مي كند. ما نگرانيم كه نكند، اين ملت، قدر نعمت وجود ما را ندانند، و براثر تحريك عوامل بيگانه و دشمنان سر به شورش بردارند و امنيت و آسايش ما را مخدوش سازند. لذا امروز شما را فراخواندم تا چاره اي بينديشيد و با تدابير پيشگيرانه خود خيال مرا راحت كنيد. بايد راه كارهايي پيشنهاد و اجرا كنيد كه خاطر خطير ما از هر جهت راحت شود و بتوانيم باز هم رؤياهاي شيرين ببينيم. سياست هاي راهبردي شما بايد به گونه اي باشد كه غير از بيداري، در رؤياهاي شيرين هم ببينيم كه مردم براي دست بوسي ما صف كشيده اند!!

درباريان، اطرافيان و مشاوران هر يك تعظيمي كردند و پس از يك نطق غرّا درباره مدح و ثناي سلطان راهكارها و پيشنهادهاي زير را مطرح ساختند:

اولي گفت: اگر قبله عالم اجازه فرمايند چشم همه مردم را درآوريم، تا نتوانند ديگر جسارت به خرج دهند و عليه اعلي حضرت بشورند. اين شيوه پيش از سلطنت ابد مدت قبله عالم نيز مرسوم بوده است. آقا محمد خان قاجار دستور داد تا هزاران نفر را كور كنند. شاه عباس كبير علاوه بر كشتن صفي ميرزا- فرزند بزرگ خود- پدر، دوبرادر و دو فرزند ديگرش را نابينا ساخت.

دومي گفت: اگر اعليحضرت اذن دهند دست هاي مردم را قطع كنيم؛ تا نتوانند احياناً اسلحه به دست گيرند و شورش كنند.

سومي گفت: اگر سلطان صلاح بدانند پاهاي مردم را ببريم، تا نتوانند عليه سلطنت عدالت گستر و رعيت پرور قبله عالم به پاخيزند.

چهارمي گفت: اگر خاطر خطير منجي عالم و فخر همه امم تمايل ابراز فرمايند همه شورشيان و ناراضيان را از دم تيغ مي گذرانيم ، تا ذره اي غبار غم و نگراني بر سيماي تابناك اعلي حضرت ننشيند. سرورم مستحضرند كه اين رويه بارها در تاريخ تجربه شده و نتيجه آن قطعيت دارد. مثلاً شاه اسماعيل صفوي در سال 916 ق پس از فتح قلعه مرو، بيش از 10 هزار تن از ازبكان را به قتل رسانيد.

سلطان سليم اول- پادشاه عثماني- 40 هزار تن از شيعيان آن نواحي از 7 ساله تا 70 ساله را قتل عام كرد. شاه عباس در سال 1024 به گرجستان درآمد و در ظرف 20 روز قريب 70 هزار تن از مردم را قتل عام كرد. قتل عام مغولان و تاتارها و ديگر جهان گشايان معروف و مشهور است.

پنجمي كه ظاهراً با خشونت و شيوه هاي خشن و خون ريزي ميانه اي نداشت ، گفت: اگر سرور و پيشواي بزرگ ما صلاح بدانند ما مي توانيم با افزايش ماليات ها و باج ها و خراج ها، و گران كردن ارزاق و نيازمندي هاي مردم، آنان را بيچاره، محتاج و درمانده كنيم، تا توان و قدرت قيام و شورش را از دست بدهند.

راستي يادم رفت ياد آوري كنم كه اعلي حضرت هردمبيل علاوه برمشاوران داخلي يك مشاور عالي خارجي از شهر «سيلگنا» آورده بود، كه وجود او را از همه مخفي نگاه داشته بود و محرمانه با او مشورت مي كرد و معمولاً حرف آخر را او مي زد.

اعلي حضرت هردمبيل همان طور كه نظريات و پيشنهادهاي مشاوران چاپلوس خود را مي شنيد، زير چشمي مشاور عالي خود را- كه با لباس مبدل بين درباريان ايستاده بود- نگاه مي كرد و از خطوط چهره او چنين فهميد كه او هيچ يك از پيشنهاد ها را نپسنديده است. لذا در پايان مجلس مشورتي و نشست مشاركتي! اعلي حضرت هردمبيل با روي درهم كشيدن عدم رضايت خود را از راه كارهاي آنان اعلام كرد. سلطان، مشاوران را مرخص فرمود تا بازهم بررسي كنند و راه حل هاي بهتري ارائه نمايند.

پس از رفتن مشاوران و درباريان، مشاور عالي و ويژه را فراخواند و علت رد پيشنهادهاي ارائه شده، و راه حل نهايي را جوياشد. مشاور ويژه گفت:

-همه راهكارها خوب و كارگشاست: اما مسكّن و موقّتي است. ضمناً زمان اين شيوه ها هم گذشته و در مقطع زماني فعلي اين راهكارها جواب نمي دهد.

سلطان گفت: پس چه كنيم؟

مشاور عالي گفت: بهترين كار و ژرف ترين راهكار اين است كه «مغز مردم را بگيريم تا نينديشند!!» هرمبيل شاه پرسيد: چگونه مغز مردم را درآوريم كه زنده بمانند؛ اما نتوانند بينديشند؟

مشاور با لبخندي پاسخ داد: نياز به بيرون آوردن مغز مردم از كاسة سرشان نداريم! كافي است كه اجازة فكركردن و انديشيدن به آنان ندهيم و براي نهادينه كردن اين روش بايد مردم عادت كنند بدون اظهار نظر و انديشه، از همه فرمان ها و رهنمودهاي اعلي حضرت كاملاً تبعيت و اطاعت نمايند و هيچ كس اجازه نقد، سؤال، اعتراض و استدلال نداشته باشد. و البته هيچ صاحب نظر ديگري هم در هيچ نقطه شهر هرت، هيچ اظهار نظر متفاوت با نظر اعلي حضرت مطرح نكند، كه مبادا مردم مجبور شوند براي مقايسه نظريات مختلف فكر كنند!!

اين راه حل توسط همه پذيرفته و سال هاي سال با موفقيت اجرا شد، تا اين كه …

http://modara.blogfa.com


 

*سترون كردن : عقيم كردن، نازا كردن(فرهنگ معين)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:56  توسط علم ناز  | 

نحسی را بدر کنیم

سبزی را به سر کنیم

عشق را خبر کنیم

کینه را هرز کنیم

شب را سحر کنیم

سیزده را بدر کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:15  توسط علم ناز  |