تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

تبریک موسسه فرهنگی اجتماعی جام جم به مناسبت سال نو را پذیرا باشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:19  توسط علم ناز  | 

روز روشن شناسايی رفتن ريسک بود, ناگهان تيربارچی شما را ديد. خمپاره ای سوت کشید. نهيب زدی, دور بشوی. خورشيد بالای سرتان نورافشانی می کرد. خيلی زود در تيررس دشمن قرار گرفتید. افسر گروه از وسط پيشانی تير خورد. روحيه تان را باختيد. رفتن با خود شما بود و برگشت تان با خدا. آفتاب خيانت کرد. شما را لو داد. در چند متری خط عراقی ها بوديد. سرباز همراهت هم تير خورد. نتوانستی تنهایی به راهت ادامه بدهی. تازه با او دوست شده بودی. زن و بچه داشت. بعد از مدتی همراهی روی زمين افتاد. از گردن تا نوک پوتينش خونين بود. وقت تنگ بود. عراقی ها با تمام اسلحه سبک و سنگين تانک, توپ تا کلاش هر چی داشتند, شما را می کوفتند, سرباز ديگر هنوز می دويد. تو نتوانستی او را تنها بگذاری. سپر جانش بطرفش خم شدی. خمپاره از بالای سرت رد شد و در آن نزديکی فرود آمد. روی او دراز کشيدی. در آن لحظه فکرکردی آن همه خون از او رفته, تير ديگری بخورد, حتما" شهيد می شود. خرده ترکشی به شاهرگ گردنت زد, روی پاها و پشت شانه ات پاشيد. هر دو تان خيس خون گرم روی زمين ريخته بودید. کمک دیر رسید. روی زمین سومار صورت رنگ پريده ات مثل ماه می درخشيد. جان پدری را نجات دادی اما خودت سوار بالگرد بين راه تمام کردی.

کجا بودم که برايت اشک بريزم. فرشته شده بودی. خوب شد که رفتی, جاي فرشته‌ها که روی زمین نیست. خانه تو در آسمان هاست... تقدیم به الله وردی.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:19  توسط علم ناز  | 

از بس ذوق زده ام؛ پس عید شما مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 15:27  توسط علم ناز  |