به زندگی ريشخند می زنی
و برای چشم های خاموش عشق شکلک در می آوری,
نفرينت نمی کنم که بميری
نفرينت نمی کنم که هميشه زنده باشی
و نفرينت می کنم که هميشه زن باشی...
اتاق ما, ته حياطی بود که هشت تا اتاق ديگر هم در کنار آن قرار داشت. يک حوض لب پر که گوشه اش شکسته بود و شير آبی که زن های همسايه, ظرف و ظروف و رخت و لباس کثيف شان را جلوی همان شير آب پاشويه می شستند و آب می کشيدند. همه روز هفته و سر تا سر حياط دم در اتاق های شلوغ جای سوزن انداختن نبود. هر کسی می خواست از حياط آنجا رد شود, دايم بايد از وسط رخت های پهن شده روی طناب تقلا می کرد. آدم بايد از لابلای لباس ها که از هر طرف يک رديف رخت را به طرف ديگر می رساند می گذشت. يک مستراح هم گوشه حياط بود با چهار ديواری فرو ريخته دورش, سوراخی وسط آن کنده بودند و بچه های کوچک که وسط سوراخ را درست نشانه نمی گرفتند, هميشه خدا بوی گندش بلند بود و کسی نمی توانست بيشتر يک دقيقه آن تو بنشيند و حالش به هم نخورد.
آخرين رديف اتاق ها, درست زير گوش سوراخی آلونک ما بود, دو قدم آنطرف تر مادر آلاچيقی درست کرده بود که صدای صاحبخانه را در می آورد. فضای زير آلاچيق مال بود. مادر چراغ کهنه ای زيرش می گذاشت که سر ظهر و شام پت پت می سوخت. اشکنه و سوپ های آبکی ناهار و شام ما رويش بار گذاشته می شد. معمولا" عصرها ديد زدن آدم های ريز و درشت آن خانه و نشستن کنار پای درش يکی از تفريحات من بود. آقام وقتی کيفش جور بود و سر حال, با خنده در حياط راه می رفت و می گفت, به آلونک قمر خانوم خوش آمده ايم. اتفاقا" صاحبخانه مان يک پيرزن زمين گير بود که برعکس قمرخانم زياد دست و پا نداشت. شايد هم چون به حساب و کتابش وارد نبود, دخترش هر روز هفته آنجا پلاس بود و کرايه خانه و اسکناس های مادرش را می گرفت و کارش را رتق و فتق می کرد. دختر پيرزن دست کمی از مردها نداشت. صدا کلفت و يغور بود. از زن های فضول محله شنيده بودم که چند وقت پيش شوهر مفنگيش را با يک تيپا از خانه اش بيرون انداخت و نيمی از اتاق های خانه اش را اجاره داده و از پول کرايه اش امورات خودش, دو دختر و پسر عقب افتاده اش را می گذراند. فرنگيس زنی به تمام معنی يک پاچه ور ماليده ای بود که آدم فقط فکرش را می کرد. او خيلی خوب از پس زن ها و مردهای همسايه بر می آمد. همسايه ها مثل سگ از او می ترسيدند و حساب می کشيدند. در بين مستأجرين پيرزن عمو امير و پسرش تنها کسانی بودند که دختر صاحبخانه فرنگيس خانم با آنها حشر و نشر بدی نداشت. آن هم البته چند علت داشت. ما بعدا" چيزهايی در باره اش شنيديم. عمو امير نابينا و ناشنوا بود و روزها بساطی در خانه راه می انداخت و از کيسه ليف حمام تا کبريت و سيگار و آدامس به بر و بچه های محل می فروخت. گاهی هم فرنگيس خانم يکی از دخترهايش را بنوبت پيش پيرمرد می نشاند که مبادا بچه شرهای محله به بساط پيرمرد ناخنک برنند و يا جای پنجاه تومانی, بيست تومانی به او قالب بکنند. سر برج که می شد, هر کدام همسايه ها يک خط در ميان, سر دادن کرايه يکی دو روزی سر و صدای فرنگيس را در می آوردند. يکی روز اول برج حقوق می گرفت و ديگری روز سوم برج. اما از همه پر دردسرتر گرفتن کرايه خانه ما بود که آقام با هزار و يک بدبختی آن را جور می کرد. مادرم وقتی اسکناس ها را کف دست فرنگيس می گذاشت و نفس راحتی می کشيد. شبی که کرايه خانه مان را می داديم, از شام خبری نبود. از طرفی خوبيش به آن بود که نگران اره ببر و تيشه بيار کله سحری فرنگيس نبوديم. اگر کرايه را نپرداخته بوديم جرأت نداشتيم توی حياط آفتابی بشويم وگرنه حساب مان با کرام الکاتبين بود. در عوض از بين همه مستأجرها چوب خط مهدی صافِ صاف بود. جوانی محجوب و شرم گون و بی سر و صدا که سر بسر کسی نمی گذاشت و سرش بکار خودش و کم حرف بود. قلی از دار دنيا همان پدر نابيناي پيرش را داشت که بچه های کوچه عمو امير صدايش می زدند. دم عصرها که من با بچه ها خط چين بازی می کردم, زن های در و همسايه و دخترهای رسيده و ترشيده يک کاسه تخم آفتابگردان و خربزه در تابه بو می دادند و می نشستن به شکستن آنها و فضولی در مورد اين و آن. زن های همسايه تا سر و کله قلی پيدا می شد و چشم شان به او می افتاد, خدا قوتی می گفتند و راه را برای ورود مرد باز می کردند. دختر شانزده ساله مش ممد شاگرد ميوه فروش سر کوچه از وسط اتاق شون چيزی را وسط حوض هل می داد و می رفت توی حياط با به بهانه برداشتن آن بيايد پای حوض و يک نگاه پر ناز و افاده نثار قلی خان بکند. کم کم داشت چشمم به اسرار آلونک قمرخانم باز می شد. تازه دستگيرم شده بود که دختر بزرگ فرنگيس که يک سال و اندی از آبجی پرتو بزرگتر بود و حتا خود فرنگيس خانم که جای ننه قلی به حساب می آمد, با ديدن مرد جوان يک جورهايی قر و قميش می ريخت تا بلکه جوانک عمو امير را اسير و حيران خودش بکند. وقتی با بچه ها بازی می کردم, دزدکی حرف زن ها را هم گوش می کردم, از دهان همان همسايه های فضول شنيدم که فرنگيس خانم بفهمی نفهمی اين طرف و آنطرف دعا و جادو هم گرفته بود و با قصد خر کردن پسرک گاهی چايی شربتی به نيت برآورده شدن حاجت دل دست قلی می داد. از همه آن آدم های جور واجور گذشته اواخر بود که يک جورهايی متوجه شدم قلی گوشه چشمی به آبجی پرتو پيدا کرده. هر موقع که پرتو حياط ظاهر می شد, او هم از اتاق بيرون می آمد. از دور می ديدم که برقی در چشم هايش می نشست و تبسمی لب هايش را رنگ می زد. عجيب بود, پرتو اصلا" در باغ نبود, مثل مرده متحرک و مقوايی راه می رفت و نفس می کشيد. اصلا" نمی فهميد در دور و برش چه می گذشت. بقول خودش يک قلب پلاستيکی داشت که برای خودش هم نمی تپيد. هر روز که می گذشت بيچاره قلی بيشتر مفتون و شيفته حجب و حيای خواهرم می شد و پرتو با رفتار عجيب و غريبش از او و از من و از همه دور و دورتر می شد. يک روز پرتو از خانه بيرون رفت و برنگشت. تا مدت ها او را نديديم. فهميديم که از خانه فرار کرده و شايد هيچوقت برنگردد. غيبت او شايد تا سه ماهی طول کشيد و در آن مدت که خانه نيامد, من خيلی گريه کردم. آقام عين خيالش نبود. می گفت گوشت دهن زده است. برود و بميرد وگرنه خودش با دست هايش خفه اش خواهد کرد. مادر راه می رفت. پشت دستش می زد و لعن و نفرين برای زندگی نکبتی و بخت و اقبالش می ريخت. دستش از زمين و کوتاه بود و فکر می کرد که خدا فقط در آسمان نشسته و به همه ما و کارهاي ما نظر دارد. خواهرم بعد از چند مدت برگشت, اما ای کاش برنمی گشت. وقتی خانه آمد, روح در کالبد نداشت. لام تا کام حرف نمی زد. هيچ چيز نمی گفت و روزه سکوت گرفته بود. نه از جاهايی که رفته بود و شب هايی که گذرانده بود, حرف می زد و نه از مصيبت هايی که کشيده بود. يادم می آيد که آبجی پرتو در آن اواخر زياد با آقام بيرون می رفت, حتا من هم حسودي شان را می کردم, حالا می فهميدم که چقدر جاي خواهرم در زندگيم خالی بود, آمدنش هم دردی از آن جای خالی پر نکرد. يک روز مادرم گفت, چراغ خراب شده و بايد چيزی برای شام بچه ها درست بکند. پرتو را فرستاد که زير اجاق را روشن کند. پيت نفت دستش بود. از پشت پنجره نگاهش می کردم. می ديدم که چطور ساعت ها گوشه ای می نشست و مثل سايه ای گم شده در خودش فرو می رفت. همه چيز در يک لحظه اتفاق افتاد. ناگهان پرتو پيت نفت را روی خودش خالی کرد. کبريت دستش بود که گر گرفت. بعد فهميدم که خودش را آتش زد... لباس های تنش پلاستيکی بود. خواهرم را ديدم, مثل گلوله ای آتش شده بود, مثل فشفشه ای که ناشيانه روشن شده باشد, روی زمين می جهيد و هوا نمی رفت, چه می دانم, اگر نمی ديدم که خواهرم خودش را آتش زده, فکر می کردم شهابی روشن از دل آسمان کنده شده و تو آلونک مادر فرنگيس خانم افتاده بود. همان لحظه به قلی و عمو امير فکر کردم که يک ماه پيش از آن خانه رفته بودند, بی سر و صدا. آخر تابستان بود که شنيدم که قلی رشته پزشکی قبول شد و دست پدرش را گرفت و از آن خانه رفتند تهران. خدايا اين چه بدبختی بود. آقام حالش خراب يا خمار بود و حاليش نمی شد. مادرم دو بامبی توی سرش می زد و نفرين می ريخت. من بهت زده به اين صحنه نگاه می کردم و چشمم به خواهرهای کوچکتر از خودم پريسا و پروان بود که با چشم های پر آب به پرتو نگاه می کردند, بوی گوشت کباب شده آدم, بوی نفت و بوی پلاستيک هوای آلونک را پر کرده بود. زن همسايه جرأت کرد پا پيش بگذارد و کاری بکند. پتويی روی خواهرم انداخت و خاموشش کرد. کدام خدا پدر آمرزيده ای اورژانس خبر کرد, نمی دانم چطوری, کسی تلفنی نداشت, بعدا" شنيدم که راننده آمبولانس و مردی دنبال آدرسی می گشتند و اشتباهی از کوچه ما سر در آورده بودند, فرشته های خدا دنبال پرتو آمده بودند. آقام تو حال خودش بود, مادر حاضر نشد کنارش بنشيند و با آمبولانس برود. با گريه گفت: « من از قيافه اش می ترسم, تازه بخوام برم دخترها را چيکار کنم, من نمی تونم پيشش بمونم. »
من داوطلب رفتم تا پيش خواهرم بمانم. می خواستم شب را آنجا بخوابم. پرستارها با اردنگی بيرونم کردند. گفتند: « تو هنوز بچه ای! خودت هم اينجا زيادی هستی. »
اگر از کاسه دلم خبر داشتند می فهميدند که بچه نبودم. پرتو در بخش سوختيگی درجه يک بستری شد. شب را بيرون بيمارستان روی چمن ها سر آوردم و روز بعدش بالای سرش آمدم. پرستار چاق و چله بخش گفت: « زحمت نکش! خواهرت رفتنی است. برو و بگذار راحت بميرد. » چقدر خونسرد حرف می زد, انگار به ديدن اينجور مردن ها عادت داشت. دلش سنگ شده بود, يک پارچه بی تفاوتی و سنگدلی. بالای سرش نشستم. بدقت نگاهش کردم. صورت خواهرم و تمام بدنش باندپيچی شده بود. مژه هايش هم سوخته بود. چشم های روشن و آبيش شفاف تر از هميشه در حدقه می درخشيد. يک پارچه آتش روشن. نگاهش مدام می چرخيد. نفهميدم کجا را نگاه می کرد. روز بعد باندها را باز کردند, تاول روی صورتش ورم زده بود. مدام آب می خواست, پرستار گفت: « بده. هر چه دوست داره به اش بده. آخرش رفتنيه. نگذار تشنه از دنيا بره. » به دور و برم نگاه کردم. چقدر تنها بوديم. و خواهرم غريب روی تخت افتاده بود, پرستارها مثل کرکس ها منتظر مرگش بودند, تا او را ببرند و تختش خالی شود. منتظر مرگ او و زن های سوخته ديگر. از روپوش زن کشيدم. گفتم: « آخه چطور دلت می آيد, اينجور حرف بزنی, اونی که اونجا افتاده, خواهر منه. دوستش دارم بی انصاف. او نبايد بميرد. »
زن روپوش را با چندش از دستم در آورد. در چشم هايم زل زد. بدجوری براق شد و گفت: « خوب بميرد! حالا يک دختر فراری کمتر! مگر چه می شود, خرج بيمارستان و زحمت ما کم می شود. »
روپوش زن را رها کردم, آماده بودم که مثل شير روی زن بپرم و لت و پارش بکنم که پرستاری از اتاق بيرون آمد و صدايم زد. پرتو کارم داشت. با عجله داخل اتاق پريدم. پرتو دستش بسوی من دراز بود, مثل هميشه. دنبال کمی محبت, يه ذره عشق. تنها کاری که از دستم می آيد, اشک ريختن بود, اما نمی خواستم گريه ام را ببيند. شايد باور می کرد که برای مرگش گريه می کنم. بغضم را فرو خوردم. روسری چرک گرفته ای روی سرم بود. چادری را که برايم دوخته بود, از روی سرم برداشتم و انداختم رويش. ناله کرد. صدايش آهسته بود, نتوانستم چيزی بشنوم. گوشم را دم دهانش چسباندم. گفت: » دلم می خواد زودتر بميرم. »
گفتم: « غصه نخور! بزودی خوب می شی و خونه می رويم. »
گفت: « خونه! کدوم خونه! تو به اونجا می گی خونه. بگو ويرونه. »
دستش را نوازش دادم و گفتم: « درست می شه. غصه نخور! »
با صدای خفه ای گفت: « خسته ام. پای رفتن ندارم. ای کاش من را روی بال پروانه می زاشتی! دلم می خواد از اين دنيا پر بکشم. دلم می خواد جايی برم که اينجا نباشد. »
گفتم: « يادته شب های تابستون که پشت بوم می خوابيديم و شب های صاف ستاره می چيديم. يادته چادرمان را روی مان می کشيديم. آنوقتها که زندگي مان بد نبود, بود! »
شروع به گريه کرد. چشمهای براق مثل دريا شفافش در حدقه چرخيد و در اشک نشست. نمی دانم تا اسم پشت بام از دهانم در آمد, بغضش ترکيد. هر دومان گريه می کرديم, خواهرم رفتنی بود. حالش خوب شده بود تا حرف هايش را بزند و برود. عزيزترين کس من از پيشم می رفت, گفت: « برا من گريه نکن. مواظب خودت باش. راه زندگيت را پيدا کن. خواهر قشنگم پروانه باش. پای زندگی نباش, بال زندگی باش! »
پرسيدم: « خودت چرا اينکارو کردی؟ »
گفت: « فکرش را نکن. پشيمون نيستم. راحت شدم. همان بهتر که در آتش خودم می سوختم تا در آتش آقام و مادرم. »
آب از چشم هايم شر و شر می ريخت. باورم نمی شد آدم اينقدر آب در چشم هايشان داشته باشند. پرتو گفت: « فکر می کنی من ديوانه شده بودم نه...» من مترسک زندگی بودم, خسته شدم از بس ادای زنده بودن را در اوردم. و زندگی را در جا زدم... »
گفتم: « آخه چرا؟ »
گفت: « چرا نه! وقتی راه بازگشت نداره, همان بهتر که بميره. »
پرتو چشم های خوشگلش را بست و رفت, خيلی هم غريبانه رفت. چادری رنگ و رو رفته روی سرم, پروانه ای را که با دستهای هنرمند کوچکش براي خاطر من رنگ کرده بود, پارچه را بخودم فشردم, بوسيدم و رويش انداختم. پرتو فقط پانزده سالش شد. پرستار بخش همان زن کلفت با صدای نکره اش روی سرم داد که ننه بابام را بياورم تا جنازه را تحويل بگيرند. به بهانه صدا کردن آنها از آنجا خارج شدم و پشت سرم را نگاه نکردم. می دانستم که بخاطر پرداخت مخارج بيمارستان کسی برای گرفتن جنازه او نخواهد آمد, چه کسی او را گورستان می برد و دفن می کرد, خدا می دانست. پرتو در آخرين سفر زندگيش هم غريب بود. از بيمارستان بيرون آمدم. گوشه ای دور از چشم عابرين به انتظار نشستم.
در زير آسمان خاکستری شهريور آن سال خواهرم در گورستان گمنام شهر زير خروارها خاک سياه دفن شد. ابرهای آسمان تا توانستند برايش گريه کردند و روی قبرش باريدند. همانطور که فکرش را می کردم مادر و آقام از ترس پول بيمارستان و خرج کف و دفن هيچ جا آفتابی نشدند. مادر در سکوت غمگينش دور تار عنکبوتی خودش می پلکيد. آره مادر از ترس آبرو در اتاق ماند و در را بروی خودش بست. به مادر گفتم: « چشم هايش نسوخته بود, مثل هميشه شفاف بود, همه زور, لذت زندگيش در چشم هايش بود. »
مادر لب ورچيد و گفت: « خوب معلومه. من از چشم هايش می دانستم, آخرش چه می شود. »
با لحن عصبانی پرسيدم: « مگه چشم هايش چطور بود؟ »
« چشم های يک زن بدکاره را داشت, همان بهتر که خودش را کشت! »
نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم: « نه. چشم های او عاشق بود. پرتو چشم های خاموش عشق را داشت. »
« از کی تا حالا عشق هرزه گری شده. »
گفتم: « آره مادر خوب شد که رفت. »
مادر گفت: « خدا يک پسر نداد که مرهم روی زخمم بگذارد, به من چهار تا بلا داد, چهارتا مصيبت! » دست هايش را روز زانويش قفل کرد و به فکر فرو رفت. من هم سکوت کردم و در دلم گفتم: « آره, يک مصيبت کمتر! »
اما می ديدم که فيلم بازی می کرد. چند روزی در لاک خودش بود. ما هم که جرأت نداشتيم با صدای بلند نفس بکشيم. چند تا از همسايه ها برای شام غريبان اتاق ما آمدند و مادرم خودش را نشان داد و قطره اشکی برای خواهرم ريخت. شنيدم که مادر ترانه ای را زمزمه می کرد.
پرتو عادت داشت, وقتی همان يک اتاق مان را جارو می زد يا رخت می شست, زير لبش زمزمه می کرد:
عروسک قشنگم, خوشگلتر از هر که باشی
نبينمت گريه کنی, غمگين باشی
رو خاک باغچه همنشين باشی
دلم می خواد تو زندگی گل باشی
من که چيزی نمی شم, تو بهترين باشی
می خوام بگم يک کلمه, هر چی می خواد بشه
حرفهايی که تو دلمه با من نبايد بپوسه
سايه تو دلگير شنه, يه خار غم تو دلت جوونه نزنه
تو زندگی بدون عشق اين زندگی يه درده
يک قصه بد, مثل يه خواب درهمه
آتيش بگيره باغ هوس يه آتيش ويرونه
با آتش بازی نکنی جونم, عشقی که در دل منه
سايه عين شين قافش, تير غم تو دلم جوونه می زنه
دنيايی از زندگی, نشونه آزادگی با يک دل شاد
روی بال پروانه هاست, رنگش مثل دل منه
>>>>>>>>>>>>
ادامه دارد...


