هانس کریستین اندرسن دانمارکی ترجمه از علم ناز حسن زاده
در يک مزرعه قديمی اربابی با دو پسرش زندگی می کردند. اين دو پسر هر کدام از هوش و فهم و ذکاوت زيادی برخوردار بودند و خيلی هم زرنگ بودند و حالا هم قصد داشتند که به خواستگاری دختر پادشاه بروند.
شاهزاده خانم به جارچی ها دستور داده بود که در کوچه و خيابان های شهر جار بزنند و بگويند که او فقط با کسی ازدواج خواهد کرد که از هر لحاظ با هوش باشد. هم خوب حرف بزند و هم اينکه در حرف نغز و سخن بجا زدن از همه سرتر باشد و البته اين دو پسر ارباب هيچکسی را بهتر از خودشان سراغ نداشتند. از هشت روز قبل از خواستگاری خودشان را برای رفتن به قصر پادشاه آماده می کردند. البته اين هشت روز آمادگی هم خودش وقت زيادی بود و هر کسی می داند که داشتن اطلاعات قبلی چقدر مهم می باشد. يکی از پسرها تمام لغت نامه لاتينی را از حفظ کرده بود و علاوه بر آن تمامی مندرجات روزنامه محلی از سه سال قبل را حتا آگهی های حراج را از حفظ داشت و می توانست آنها را از اول به آخر و از آخر به اول از بر بخواند.

پسر دوم قانون شرکت های تجاری را می دانست و هر چه اطلاعات در باره اداره امور کشور و قوانين تجارتی بود را می دانست و به قول خودش در اداره مملکت هم معلومات کافی داشت و می توانست در شورای اداره کشور هم داد سخن بدهد. تازه او بلد بود که روی بند شلوارش هم گلدوزی بکند و نقش های قشنگی بياندازد. زيرا که پسر باسليقه ای بود و از هر انگشتش يک هنر می باريد.
دو برادر هر کدامشان ادعا می کردند: من دختر پادشاه را به همسری خود در خواهم آورد. بعد هم پدر پيرشان به هر کدام يک اسب قشنگ داد. پسری که لغت نامه لاتين و مندرجات روزنامه را می دانست, اسب سياه را گرفت. پسر دومی که قوانين شرکت را بلد بود و برودری دوزی می دانست اسب شيری رنگ نصيبش شد. هر دو پسرها لب هايشان را با روغن ماهی چرب کردند که بتواند با چرب زبانی صحبت کنند و پيش دختر پادشاه شيرين زبانی بکنند. پسرها وقتی می خواستند سوار اسب شوند, همه نوکر و کلفت های خانه برای خداحافظی و عرض ادب در حياط مزرعه صف کشيدند.
از قضا پسر سوم هم در آن لحظه پيدايش شد . ارباب در واقع سه پسر داشت ولی هيچکس پسر سومی را جزو آن دو برادر به حساب نمی آورد. پسر سومی نه تنها درس خوانده و باسواد نبود, تازه اينقدر خنگ و دست و پا چلفتی بود که به او هانس کله پوک می گفتند. پسر سوم وقتی ديد برادرهايش آماده سوار اسب شده اند, از آنها پرسيد: آهای کجا می رويد؟ چرا لباس نو پلوخوريتان را پوشيده ايد؟
برادرها گفتند: ما برای خواستگاری از دختر پادشاه به قصر می رويم. مگر تو شرايط خواستگاری از شاهزاده خانم را که جارچی ها در شهرها داد زده و گفته اند را نشنيده ای. آنوقت داستان را برايش تعريف کردند. بعد هم هانس دست و پا چلفتی گفت: آها! من هم بايد همراه شما بيايم و از دختر پادشاه خواستگاری بکنم.
برادرها به حرف او خنديدند و براه افتادند و رفتند.
هانس دست و پا چلفتی هم پيش پدرش رفت و گفت: من هم يک اسب می خواهم. من هم دلم می خواهد زن بگيرم. اگر دختر پادشاه که من را خواست و قبول کرد که هيچ. وگرنه من او را خواهم گرفت و به ازدواج خودم در خواهم آورد.
پدرش گفت: چه حرفها می زنی. من به تو اسب نمی دهم. تو حرف زدن بلد نيستی چه برسد به اينکه پيش دختر پادشاه بروی. برادرهايت باهوش و بی نظيرند و تو مثل آنها نيستی.
هانس دست و پا چلفتی گفت: باشه. حالا که تو به من اسب نمی دهی. من بز خودم را که دارم. او من را هر جا که بخواهم با خود به قصر می برد. بعد هم جستی زد و روی بزش پريد. پاهايش را با پاشنه روی شکم بز زد و توی راه روانه شد. آنگاه آوازش را اينطوری سر داد: آهای من دارم می آيم. من دارم می آيم. و صدايش را تا دور دستها سر داد. اينقدر تند می رفت که به برادرهايش رسيد.
دو برادر که جلوتر می رفتند کلمه ای حرف نمی زدند . بيشتر فکر می کردند. آنها کلمات بديهی و نغزی را که بايد در لحظه ای که پيش دختر پادشاه می رفتند و به زبان می آوردند را تمرين می کردند تا توجه او را جلب بکنند. در آن موقع صدای برادر سوم را شنيدند که داد می زد و می گفت: آهای من دارم می آيم. ببينيد من چی پيدا کردم. و آنوقت کلاغ مرده ای را که سر راهش پيدا کرده بود نشان داد. برادرها يکصدا گفتند: بی مغز! تو کلاغ مرده را می خواهی چيکار کنی؟
هانس کله پوک خنديد و گفت: می خواهم آن را به دختر پادشاه هديه کنم.
برادرها خنديدند و گفتند: احمق! اتفاقا" خيلی خوبه. همين کار را هم بکن!
آنوقت به راه رفتن شان ادامه دادند و سعی کردند که از برادر کله پوک شان جلوتر بزنند. بعد از مدتی که راه رفتند, باز هم صدای برادر سوم را شنيدند که داد می زد: آهای. من دارم می آيم. ببينيد من چی پيدا کردم. از اين جور چيزها هر روز در راه پيدا نمی شود. برادرها سرشان را برگرداندند و نگاهش کردند. با تعجب گفتند: خنگ کله پوک! اينکه که کفش چوبی کهنه است و تازه رويش هم کنده شده. نکند می خواهی اين را هم به دختر پادشاه بدهی.
هانس کله پوک گفت: بله. اين هم مال اوست.
برادرها خنديدند و براه شان ادامه دادند.
مدتی نگذشت که دوباره صدای برادرشان را شنيدند که می گفت: آهای من دارم می آيم.
برادرها با حيرت به هم نگاه کردند و گفتند: عجيب است ها. اين انگار دست بردار نيست. بعد هم سرشان را برگرداندند و از او پرسيدند: اين دفعه ديگر چه پيدا کردی که می خواهی به دختر پادشاه هديه بدهی.
هانس کله پوک مشتی گِل سياه به برادرهايش نشان داد و گفت: اين گِل را که به دختر پادشاه بدهم خيلی خوشحال خواهد شد.
برادرها متعجب گفتند: اين همان گِلی نيست که در کنار راه ريخته شده.
هانس کله پوک گفت: آره. ولی اين گِل از نوع خيلی خوبش هست. بعد از هم جيب های شلوارش را از گل پر کرد و روی بزش پريد و به راه رفتن ادامه داد. برادرها که روی اسب سوار بودند با سرعت به جلو تاختند و خودشان را يکساعت قبل از وقت جلوتر از همه خواستگارها به قصر رساندند. در آنجا همه خواستگار که از راه می رسيدند به ترتيب نوبت شماره ای می گرفتند. آنها در رديف شش تايی چسبيده کنار هم روی زمين می نشستند. اين خيلی خوب بود که آنها را روی زمين می نشاندند چون اگر ايستاده منتظر بودند, ممکن بود که کوله پشتی شان به سر و کله هم بخورند و همديگر را هل بدهند. بقيه مردم شهر که برای تماشا آمدند بودند گوش تا گوش دور قصر و تا پنجره ها خودشان را بالا کشيده بودند که ببينند دختر پادشاه را کدام خواستگار باهوش زرنگ به همسر خودش می گرفت. هر موقع که اسم يکی از خواستگارها خوانده می شد, وارد تالار قصر می شد. زبانش می گرفت و حرف زدن يادش می رفت. دختر گفت: اّه. اين که به درد نمی خورد. او را بيرون ببريد.
و آنوقت خواستگار را از در ديگر قصر بيرون می بردند. تا اينکه نوبت برادری شد که فرهنگ لاتين را از حفظ بلد بود. اما او تا وارد تالار شد, همه چيز از يادش رفت. زبانش بند آمد. کف چوبی تالار زير پايش جيرجير صدا می داد. سقف تالار آيينه کاری شده بود و سرش را که بالا می گرفت خودش را در سقف می ديد و بيشتر هل می شد. کنار هر پنجره هم سه منشی و يک سر منشی ايستاده بودند و هر کلمه ای را که از دهان خواستگار بيرون می آمد, فورا" روی کاغذ می نوشتند تا فردای آن روز در روزنامه چاپ کنند و در همه کوچه و خيابان های شهر روزنامه را بفروشند تا مردمی که آنجا نبودند آن را بخرند و بخوانند و از همه چيز باخبر بشوند. واقعا" که منظره پر هيبتی بود و از همه بدتر بخاری هيزمی تالار را روشن کردند و قرو قر می سوخت. هوای تالار اينقدر گرم بود که برادر اول وارد شد, کلافه گفت: اِه. اينجا چقدر داغه!
دختر شاه گفت: آره. درسته. امروز پدرم می خواهد جوجه خروس کباب بکند.
پسره گفت. بّ بّ... و چون فکر نکرده بود که صحبت اينطوری شروع بشود, هر چه فکر کرد چيز ديگری به خاطرش نرسيد. هی فکر کردک و گفت: اِ..ُِ..م..
شاهزاده هم گفت: اِه. به درد نمی خورد. بيرونش کنيد.
نوبت برادر دوم شد و اسم او را صدا زدند. او هم تا وارد تالار شد, گفت: اينجا چقدر گرمه.
شاهزاده هم گفت: آخه ما امروز می خواهيم جوجه خروس کباب می کنيم.
برادر دوم گفت: چی؟ چی. چی.چی.
همه منشی ها زود نوشتند: چی چی. چی چی.
دختر پادشاه هم بی حوصله گفت: اِه. به درد نمی خورد. بيرونش کنيد.
حالا هم نوبت هانس کله پوک بود که وارد شود. همانطور که روی بز نشسته بود چيپ چيپ وارد تالار قصر شد. گفت: اِه. اينجا چقدر داغه.
دختر پادشاه هم گفت: برای اينکه ما جوجه خروس کباب می کنيم.
هانس کله پوک گفت: اِه. چقدر خوب شد. حالا ديگر من هم می توانم کلاغم را کباب کنم.
دختر هم خنديد و گفت: البته که می توانی کلاغ را اينجا کباب کنی. اما چيزی داری که آن را داخلش بگذاری و کباب کنی. چون من چيزی اينجا ندارم که آن را داخلش بگذاری. نه ماهی تابه دارم و نه قابلمه.
هانس دست و پا چلفتی گفت: « البته که دارم. نگاه کن. اين هم ماهی تابه. بعد هم کفش چوبی کهنه را بيرون آورد و کلاغ را داخل آن گذاشت.
دختر گفت: اين غذا عالی می شود. اما حالا ادويه و نمک چاشنی را از کجا بياوريم و رويش بريزيم.
هانس کله پوک گفت: فکرش آنجايش را هم کرده ام. بعد هم دستش را در جيبش کرد و مشتی از گل هايی که از چاله کنار راه در جيبش ريخته بود در آورد و روی کلاغ پاشيد. بعد هم گفت, اينقدر از اين گل ها اضافه دارد که می تواند باقيش را هم دور بريزد.
دختر گفت: آفرين. من از کار تو خيلی خوشم آمد. تو هم می توانی حرف های بامزه و بجا بزنی و تازه حرف های من را خوب جواب می دهی و حاضر جواب هم هستی. و من تو را به شوهری خودم قبول می کنم. اما می دانی مساله چی هست. در اين کنار و نزديک پنجره تالار سه منشی و يک سر منشی نشسته اند که هر چه تو گفته ای همه را واو به واو نوشته اند و می خواهند در روزنامه فردا چاپ بکنند. بدتر اينکه سرپرست اينها هيچی سرش نمی شود.
دختر اينها را گفت که هانس کله پوک را بترساند. از شنيدن اين حرف ها منشی ها صدايی شبيه شيهه اسب کشيدند و از نوک قلم شان لکه ای جوهر روی کف تالار ريخت.
هانس کله پوک گفت: اينها آقايون محترمی هستند و من فکر نمی کنم که اين کار را بکنند و حالا يک چيز خوب همراهم هست که به سرمنشی می دهم. بعد هم باقی گِل های خيس را از جيبش در آورد و روی سر و صورت سرمنشی ماليد.
دختر گفت: اين کارت خيلی عالی بود. من اصلا" بفکرم هم نمی رسيد که چنين کاری بکنم. اما حالا ياد گرفتم.
بعد هم دختر زن هانس کله پوک شد و او هم پادشاه شد و تاجی شاهی بسرش گذاشت.
و اين داستانی بود که سرپرست منشی در روزنامه ها نقل کرد و البته اصلا" هم قابل اعتماد نيست.

