تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

هانس کریستین اندرسن دانمارکی ترجمه از علم ناز حسن زاده

در يک مزرعه قديمی اربابی با دو پسرش زندگی می کردند. اين دو پسر هر کدام از هوش و فهم و ذکاوت زيادی برخوردار بودند و خيلی هم زرنگ بودند و حالا هم قصد داشتند که به خواستگاری دختر پادشاه بروند.

شاهزاده خانم به جارچی ها دستور داده بود که در کوچه و خيابان های شهر جار بزنند و بگويند که او فقط با کسی ازدواج خواهد کرد که از هر لحاظ با هوش باشد. هم خوب حرف بزند و هم اينکه در حرف نغز و سخن بجا زدن از همه سرتر باشد و البته اين دو پسر ارباب هيچکسی را بهتر از خودشان سراغ نداشتند. از هشت روز قبل از خواستگاری خودشان را برای رفتن به قصر پادشاه آماده می کردند. البته اين هشت روز آمادگی هم خودش وقت زيادی بود و هر کسی می داند که داشتن اطلاعات قبلی چقدر مهم می باشد. يکی از پسرها تمام لغت نامه لاتينی را از حفظ کرده بود و علاوه بر آن تمامی مندرجات روزنامه محلی از سه سال قبل را حتا آگهی های حراج را از حفظ داشت و می توانست آنها را از اول به آخر و از آخر به اول از بر بخواند.

پسر دوم قانون شرکت های تجاری را می دانست و هر چه اطلاعات در باره اداره امور کشور و قوانين تجارتی بود را می دانست و به قول خودش در اداره مملکت هم معلومات کافی داشت و می توانست در شورای اداره کشور هم داد سخن بدهد. تازه او بلد بود که روی بند شلوارش هم گلدوزی بکند و نقش های قشنگی بياندازد.  زيرا که پسر باسليقه ای بود و از هر انگشتش يک هنر می باريد.

دو برادر هر کدامشان ادعا می کردند: من دختر پادشاه را به همسری خود در خواهم آورد. بعد هم پدر پيرشان به هر کدام يک اسب قشنگ داد. پسری که لغت نامه لاتين و مندرجات روزنامه را می دانست, اسب سياه را گرفت. پسر دومی که قوانين شرکت را بلد بود و برودری دوزی می دانست اسب شيری رنگ نصيبش شد. هر دو پسرها لب هايشان را با روغن ماهی چرب کردند که بتواند با چرب زبانی صحبت کنند و پيش دختر پادشاه شيرين زبانی بکنند. پسرها وقتی می خواستند سوار اسب شوند, همه نوکر و کلفت های خانه برای خداحافظی و عرض ادب در حياط مزرعه صف کشيدند.

از قضا پسر سوم هم در آن لحظه پيدايش شد . ارباب در واقع سه پسر داشت ولی هيچکس پسر سومی را جزو آن دو برادر به حساب نمی آورد. پسر سومی نه تنها درس خوانده و باسواد نبود, تازه اينقدر خنگ و دست و پا چلفتی بود که به او هانس کله پوک می گفتند. پسر سوم وقتی ديد برادرهايش آماده سوار اسب شده اند, از آنها پرسيد: آهای کجا می رويد؟ چرا لباس نو پلوخوريتان را پوشيده ايد؟

برادرها گفتند: ما برای خواستگاری از دختر پادشاه به قصر می رويم. مگر تو شرايط خواستگاری از شاهزاده خانم را که جارچی ها در شهرها داد زده و گفته اند را نشنيده ای. آنوقت داستان را برايش تعريف کردند. بعد هم هانس دست و پا چلفتی گفت: آها! من هم بايد همراه شما بيايم و از دختر پادشاه خواستگاری بکنم.

برادرها به حرف او خنديدند و براه افتادند و رفتند.

هانس دست و پا چلفتی هم پيش پدرش رفت و گفت: من هم يک اسب می خواهم. من هم دلم می خواهد زن بگيرم. اگر دختر پادشاه که من را خواست و قبول کرد که هيچ. وگرنه من او را خواهم گرفت و به ازدواج خودم در خواهم آورد.

پدرش گفت: چه حرفها می زنی. من به تو اسب نمی دهم. تو حرف زدن بلد نيستی چه برسد به اينکه پيش دختر پادشاه بروی. برادرهايت باهوش و بی نظيرند و تو مثل آنها نيستی.

هانس دست و پا چلفتی گفت: باشه. حالا که تو به من اسب نمی دهی. من بز خودم را که دارم. او من را هر جا که بخواهم با خود به قصر می برد. بعد هم جستی زد و روی بزش پريد. پاهايش را با پاشنه روی شکم بز زد و توی راه روانه شد. آنگاه آوازش را اينطوری سر داد: آهای من دارم می آيم. من دارم می آيم. و صدايش را تا دور دستها سر داد. اينقدر تند می رفت که به برادرهايش رسيد.

دو برادر که جلوتر می رفتند کلمه ای حرف نمی زدند . بيشتر فکر می کردند. آنها کلمات بديهی و نغزی را که بايد در لحظه ای که پيش دختر پادشاه می رفتند و به زبان می آوردند را تمرين می کردند تا توجه او را جلب بکنند. در آن موقع صدای برادر سوم را شنيدند که داد می زد و می گفت: آهای من دارم می آيم. ببينيد من چی پيدا کردم. و آنوقت کلاغ مرده ای را که سر راهش پيدا کرده بود نشان داد. برادرها يکصدا گفتند: بی مغز! تو کلاغ مرده را می خواهی چيکار کنی؟

هانس کله پوک خنديد و گفت: می خواهم آن را به دختر پادشاه هديه کنم.

برادرها خنديدند و گفتند: احمق! اتفاقا" خيلی خوبه. همين کار را هم بکن!

آنوقت به راه رفتن شان ادامه دادند و سعی کردند که از برادر کله پوک شان جلوتر بزنند. بعد از مدتی که راه رفتند, باز هم صدای برادر سوم را شنيدند که داد می زد: آهای. من دارم می آيم. ببينيد من چی پيدا کردم. از اين جور چيزها هر روز در راه پيدا نمی شود. برادرها سرشان را برگرداندند و نگاهش کردند. با تعجب گفتند: خنگ کله پوک! اينکه که کفش چوبی کهنه است و تازه رويش هم کنده شده. نکند می خواهی اين را هم به دختر پادشاه بدهی.

هانس کله پوک گفت: بله. اين هم مال اوست.

برادرها خنديدند و براه شان ادامه دادند.

مدتی نگذشت که دوباره صدای برادرشان را شنيدند که می گفت: آهای من دارم می آيم.

برادرها با حيرت به هم نگاه کردند و گفتند: عجيب است ها. اين انگار دست بردار نيست. بعد هم سرشان را برگرداندند و از او پرسيدند: اين دفعه ديگر چه پيدا کردی که می خواهی به دختر پادشاه هديه بدهی.

هانس کله پوک مشتی گِل سياه به برادرهايش نشان داد و گفت: اين گِل را که به دختر پادشاه بدهم خيلی خوشحال خواهد شد.

برادرها متعجب گفتند: اين همان گِلی نيست که در کنار راه ريخته شده.

هانس کله پوک گفت: آره. ولی اين گِل از نوع خيلی خوبش هست. بعد از هم جيب های شلوارش را از گل پر کرد و روی بزش پريد و به راه رفتن ادامه داد. برادرها که روی اسب سوار بودند با سرعت به جلو تاختند و خودشان را يکساعت قبل از وقت جلوتر از همه خواستگارها به قصر رساندند. در آنجا همه خواستگار که از راه می رسيدند به ترتيب نوبت شماره ای می گرفتند. آنها در رديف شش تايی چسبيده کنار هم روی زمين می نشستند. اين خيلی خوب بود که آنها را روی زمين می نشاندند چون اگر ايستاده منتظر بودند, ممکن بود که کوله پشتی شان به سر و کله هم بخورند و همديگر را هل بدهند. بقيه مردم شهر که برای تماشا آمدند بودند گوش تا گوش دور قصر و تا پنجره ها خودشان را بالا کشيده بودند که ببينند دختر پادشاه را کدام خواستگار باهوش زرنگ به همسر خودش می گرفت. هر موقع که اسم يکی از خواستگارها خوانده می شد, وارد تالار قصر می شد. زبانش می گرفت و حرف زدن يادش می رفت. دختر  گفت: اّه. اين که به درد نمی خورد. او را بيرون ببريد.

و آنوقت خواستگار را از در ديگر قصر بيرون می بردند. تا اينکه نوبت برادری شد که فرهنگ لاتين را از حفظ بلد بود. اما او تا وارد تالار شد, همه چيز از يادش رفت. زبانش بند آمد. کف چوبی تالار زير پايش جيرجير صدا می داد. سقف تالار آيينه کاری شده بود و سرش را که بالا می گرفت خودش را در سقف می ديد و بيشتر هل می شد. کنار هر پنجره هم سه منشی و يک سر منشی ايستاده بودند و هر کلمه ای را که از دهان خواستگار بيرون می آمد, فورا" روی کاغذ می نوشتند تا فردای آن روز در روزنامه چاپ کنند و در همه کوچه و خيابان های شهر روزنامه را بفروشند تا مردمی که آنجا نبودند آن را بخرند و بخوانند و از همه چيز باخبر بشوند. واقعا" که منظره پر هيبتی بود و از همه بدتر بخاری هيزمی تالار را روشن کردند و قرو قر می سوخت. هوای تالار اينقدر گرم بود که برادر اول وارد شد, کلافه گفت: اِه. اينجا چقدر داغه!

دختر شاه گفت: آره. درسته. امروز پدرم می خواهد جوجه خروس کباب بکند.

پسره گفت. بّ بّ... و چون فکر نکرده بود که صحبت اينطوری شروع بشود, هر چه فکر کرد چيز ديگری به خاطرش نرسيد. هی فکر کردک و گفت: اِ..ُِ..م..

شاهزاده هم گفت: اِه. به درد نمی خورد. بيرونش کنيد.

نوبت برادر دوم شد و اسم او را صدا زدند. او هم تا وارد تالار شد, گفت: اينجا چقدر گرمه.

شاهزاده هم گفت: آخه ما امروز می خواهيم جوجه خروس کباب می کنيم.

برادر دوم گفت: چی؟ چی. چی.چی.

همه منشی ها زود نوشتند: چی چی. چی چی.

دختر پادشاه هم بی حوصله گفت: اِه. به درد نمی خورد. بيرونش کنيد.

حالا هم نوبت هانس کله پوک بود که وارد شود. همانطور که روی بز نشسته بود چيپ چيپ وارد تالار قصر شد. گفت: اِه. اينجا چقدر داغه.

دختر پادشاه هم گفت: برای اينکه ما جوجه خروس کباب می کنيم.

هانس کله پوک گفت: اِه. چقدر خوب شد. حالا ديگر من هم می توانم کلاغم را کباب کنم.

دختر هم خنديد و گفت: البته که می توانی کلاغ را اينجا کباب کنی. اما چيزی داری که آن را داخلش بگذاری و کباب کنی. چون من چيزی اينجا ندارم که آن را داخلش بگذاری. نه ماهی تابه دارم و نه قابلمه.

هانس دست و پا چلفتی گفت: « البته که دارم. نگاه کن. اين هم ماهی تابه. بعد هم کفش چوبی کهنه را بيرون آورد و کلاغ را داخل آن گذاشت.

دختر گفت: اين غذا عالی می شود. اما حالا ادويه و نمک چاشنی را از کجا بياوريم و رويش بريزيم.

هانس کله پوک گفت:  فکرش آنجايش را هم کرده ام. بعد هم دستش را در جيبش کرد و مشتی از گل هايی که از چاله کنار راه در جيبش ريخته بود در آورد و روی کلاغ پاشيد. بعد هم گفت, اينقدر از اين گل ها اضافه دارد که می تواند باقيش را هم دور بريزد.

دختر گفت: آفرين. من از کار تو خيلی خوشم آمد. تو هم می توانی حرف های بامزه و بجا بزنی و تازه حرف های من را خوب جواب می دهی و حاضر جواب هم هستی. و من تو را به شوهری خودم قبول می کنم. اما می دانی مساله چی هست. در اين کنار و نزديک پنجره تالار سه منشی و يک سر منشی نشسته اند که هر چه تو گفته ای همه را واو به واو نوشته اند و می خواهند در روزنامه فردا چاپ بکنند. بدتر اينکه سرپرست اينها هيچی سرش نمی شود.

دختر اينها را گفت که هانس کله پوک را بترساند. از شنيدن اين حرف ها منشی ها صدايی شبيه شيهه اسب کشيدند و از نوک قلم شان لکه ای جوهر روی کف تالار ريخت.

هانس کله پوک گفت: اينها آقايون محترمی هستند و من فکر نمی کنم که اين کار را بکنند و حالا يک چيز خوب همراهم هست که به سرمنشی می دهم. بعد هم باقی گِل های خيس را از جيبش در آورد و روی سر و صورت سرمنشی ماليد.

دختر گفت: اين کارت خيلی عالی بود. من اصلا" بفکرم هم نمی رسيد که چنين کاری بکنم. اما حالا ياد گرفتم.

بعد هم دختر زن هانس کله پوک شد و او هم پادشاه شد و تاجی شاهی بسرش گذاشت.

و اين داستانی بود که سرپرست منشی در روزنامه ها نقل کرد  و البته اصلا" هم قابل اعتماد نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:50  توسط علم ناز  | 

 جومپا لاهیری/ فرشید عطایی 

 

نمی‌دانستم چه نظری باید در مورد تو داشته باشم. چون تو در هندوستان زندگی کرده بودی. من تو را بیشتر از جنس پدر و مادر خودم می‌دانستم تا جنس خودم. از این گذشته، تو شباهتی به پسرعموهای من که در کلکته زندگی می‌کردند هم، نداشتی. من اولین باری که آنها را دیدم آدمهای ساده و حرف‌شنویی به نظر می‌رسیدند؛ در مورد زندگی من در آمریکا سؤال می‌پرسیدند و من هم وقتی برایشان توضیح می‌دادم از شنیدن جواب‌های من مات و مبهوت می‌شدند؛ طوری که انگار آمریکا کره‌ی ماه است. ولی تو اصلاً در مورد زندگی من در آمریکا کنجکاو نبودی. یک روز یکی از دوستانم در مدرسه من را دعوت کرد تا بعد از ظهر یکشنبه، قسمت "امپراتوری دوباره حمله می‌کند" از مجموعه‌ی جنگ ستارگان را با هم تماشا کنیم. مادرم گفت به من اجازه می‌دهد بروم، فقط به شرطی که تو را هم دعوت کرده باشند. من اعتراض کردم، به مادرم گفتم که دوست من تو را نمی‌شناسد. من دوست نداشتم برای دوستم توضیح بدهم که تو کی هستی و چرا در خانه‌ی ما زندگی می‌کنی.

مادرم گفت: «ولی تو که او را می‌شناسی.»
من هم شاکی شدم که: «ولی او حتی از من خوشش هم نمی‌آید.»
مادر من در حالی که چشم خود را به روی واقعیتی که من گفتم بسته بود، گفت: «معلوم است که از تو خوشش می‌آید. او فقط دارد خودش را با شرایط جدید وفق می‌دهد. تو هیچ وقت چنین تجربه‌ای نداشته‌ای.»
این صحبت همانجا تمام شد. وقتی هم با هم به خانه‌ی دوستم رفتیم، تو هیچ علاقه‌ای به فیلم نشان ندادی چون تا حالا اصلاً فیلم "جنگ ستارگان" را ندیده بودی.

یک روز تو را دیدم پشت پیانو‌ام نشسته‌ای و همینطور الکی شاسی‌های پیانو را با انگشت اشاره‌ات فشار می‌دهی. وقتی من را دیدی از جایت بلند شدی و به طرف کاناپه رفتی.
پرسیدم: «از اینجا بدت می‌آید؟»
گفتی: «من زندگی در هندوستان را دوست داشتم.» ولی من نظرم را در مورد هندوستان نگفتم؛ نگفتم که سفر به هندوستان برای من کسل‌کننده است؛ که از مارمولک‌هایی که غروب‌ها از دیوارها آویزان می‌شدند و یا از پشت لامپ‌های مهتابی بیرون می‌آمدند و تو می‌رفتند، خوشم نمی‌آید؛ که از سوسک‌های غول پیکری که موقع حمام کردن بعضی وقت‌ها تماشایم می‌کردند، خوشم نمی‌آید. من از چیز‌هایی که فک و فامیل به راحتی و آزادانه در حضور خود من، در مورد من می‌گفتند، خوشم نمی‌آمد؛ مثلاً می‌گفتند من دستهای زیبای مادرم را به ارث نبرده‌ام و یا اینکه پوست دستم از بچگی سیاه شده.

تو هم که انگار فکرم را خوانده باشی گفتی: «بمبئی اصلاً شبیه کلکته نیست.»
«به تاج محل نزدیک است؟»
«نه.» و بعد با دقت به من نگاه کردی، طوری که انگار برای اولین بار متوجه وجود و حضور من شده‌ای. «یعنی تا حالا به نقشه نگاه نکرده‌ای؟»
به مرکز خرید که رفته بودیم تو یک صفحه گرامافون خریده بودی، یکی از کارهای گروه "رولینگ استون". روکش این صفحه به رنگ سفید بود و رویش انگار چیزی مثل کیک قرار داشت. تو به چند تا صفحه‌ای که من داشتم ـ کارهایی از "آبا" و "شائون کاسیدی" و یک مجموعه آهنگ‌های دیسکو که با پول توجیبی‌ام از طریق یک آگهی بازرگانی تلوزیونی سفارش داده بودم ـ هیچ علاقه‌ای نداشتی. از طرفی دوست نداشتی صفحه‌های آلبومت را با گرامافون پلاستیکی توی اتاقم گوش کنی. کمدی را که پدرم گرامافون و استریوش را نگهداری می‌کرد باز کردی. پدرم حساسیت خاصی به استریو‌ش داشت و من و حتی مادرم به آن دست نمی‌زدیم. آن استریو تنها ولخرجی عمرش بود. او همه‌ی قسمت‌های این استریو را با یک پارچه مخصوص پاک می‌کرد. صبح یکشنبه‌ی هر هفته استریو را پاک می‌کرد و بعد به موسیقی خوانندگان هندی گوش می‌داد.

گفتم: «تو اجازه نداری به آن دست بزنی.»
تو برگشتی. تا من بیایم حرفم را بزنم، سرپوش گرامافون را برداشته بودی و گردونه‌ی آن در حال چرخیدن بود. سوزن گرامافون را بلند کردی و آن را با انگشتت نگه داشتی. در حالی که دیگر آزردگی‌ات را از من پنهان نمی‌کردی، گفتی: «می‌دانم گرامافون را چطوری کار بیندازم.» و بعد هم سوزن را ول کردی.

احتمالاً از اینکه در اتاقی زندگی می‌کردی که تویش پر از وسایل یک دختر بود، حسابی کلافه شده بودی. حتماً این مسئله دیوانه‌ات می‌کرد، مخصوصاً که تمام روز را با دو زن سر می‌کردی که فقط آشپزی می‌کردند و به تماشای سریال‌های تلوزیونی می‌نشستند. البته الان فقط مادرم آشپزی می‌کرد. هرچند مادرت در آشپزی به مادر من کمک می‌کرد و گاه گاهی پیازی، سیب زمینی‌ای، چیزی پوست می‌کند و یا حلقه حلقه می‌کرد، ولی دیگر مثل آن روزهایی که در کمبریج زندگی می‌کردند به آشپزی علاقه نداشت. می‌گفت: "زرین" که آشپز پارسی محشری بوده و در بمبئی که بودید برایتان آشپزی می‌کرده، او را لوس و تنبل کرده است. او هر از گاهی به ما قول می‌داد که برایمان "ترایفل" انگلیسی درست کند؛ همان خوراکی شیرینی که همیشه اصرار داشته خودش آن را درست کند، ولی این قضیه هرگز جنبه‌ی عملی پیدا نکرد. او همچنان از مادرم ساری قرض می‌کرد و به مرکز خرید می‌رفت تا برای خودش پولیور و شلوار بخرد. چمدان گم‌شده‌اش هم هیچ‌وقت پیدا نشد، و او آرام آرام با این واقعیت کنار آمد. می‌گفت به این ترتیب می‌تواند این قضیه را بهانه کند تا چیزهای تازه بخرد، ولی پدر تو از طرف او تلاش خودش را برای پیدا شدن چمدان می‌کرد؛ تا چند مدت به هواپیمایی زنگ می‌زد و با عصبانیت با مسئولان آن صحبت می‌کرد، تا اینکه سرانجام بی‌خیال همه چیز شد.

تو تا آنجا که ممکن بود خیلی کم در خانه می‌ماندی و از خانه بیرون می‌رفتی و در جنگل و خیابان، در هوای سرد به تنهایی قدم می‌زدی. یک بار که با اتوبوس مدرسه خانه می‌آمدم تو را دیدم: و وقتی دیدم چقدر از خانه دور شده‌ای شوکه شدم. مادر من به تو گفت: "کائوشیک، تو اگر بخواهی همیشه در این هوای سرد بیرون بروی آخرش مریض می‌شوی." مادرم به زبان بنگالی با تو صحبت می‌کرد، علی‌رغم اینکه تو مدام به زبان انگلیسی جوابش را می‌دادی. ولی برعکس، مادرت بود که سرما خورد و به همین بهانه هم تا چندین روز از تختخواب بیرون نیامد. او از خوردن غذاهایی که مادرم برای بقیه‌ی ما درست می‌کرد، خودداری می‌کرد و در عوض فقط می‌خواست که برایش کنسرو سوپ جوجه گرم کنیم. تو هم آن وقت به مرکز خرید کوچکی که در یکی دو کیلومتری خانه‌ی ما بود می‌رفتی و هم کنسرو مورد نظر مادرت را می‌خریدی و هم مجله‌های "ووگ" و "هارپرز بازار" را. مادرم یک روز بعد از ظهر به من گفت: «برو از پارول ماشی بپرس چای می‌خواهد یا نه»، من هم به طبقه‌ی بالا و اتاق خواب مهمان رفتم. ولی گفتم اول دستشویی بروم، بعد بروم پیش مادرت. وارد دستشویی که شدم مادرت را دیدم، خودش را لای یک ردا پیچیده بود و با قیافه‌ای عبوس روی لبه‌ی وان نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته بود و سیگار می‌کشید.

او وقتی من را دید چنان شوکه شد که نزدیک بود از پشت توی وان بیفتد؛ با صدای بلند گفت: «هما، تویی!» او چنان شوکه شده بود که سیگار را عوض اینکه در جاسیگاری فلزی‌ای که کف دستش گرفته بود و احتمالاً از بمبئی با خودش آورده بود خاموش کند، آن را بر روی چینی توالت فرنگی فشار داد و له کرد.
گفتم: «ببخشید، معذرت می‌خواهم» و برگشتم تا از آنجا بروم.
او گفت: «نه، نه، خواهش می‌کنم، من همین الان می‌خواستم بروم.» من او را نگاه کردم که سیفون را کشید تا ته سیگار را آب ببرد، دهانش را در سینک دستشویی آب کشید، و به لبانش دوباره رژ زد و با یک دستمال کاغذی لب خود را خشک کرد و بعد هم آن را توی آشغال‌دانی انداخت. مادر من جدای از گذاشتن خال هندی در وسط پیشانی‌اش هیچ نوع آرایشی نداشت، و من آرایش کردن مادرت را با دقت نگاه می‌کردم، برایم جالب بود که او هر وقت ناخوش بود و مجبور می‌شد بیشتر روز را در بستر بگذراند، به آرایش پناه می‌برد و با دقت و ظرافت بسیار این کار را انجام می‌داد.

بدون اینکه بخواهد نگاه خود را از آینه بدزد با دقت خود را در آینه نگاه کرد. انگار مالیدن رژ باعث شده بود آرامشی را که به علت حضور ناگهانی من در آنجا از دست داده بود؛ دوباره به دست آورد. او مرا از توی آینه دید که داشتم نگاهش می‌کردم و لبخند زد. بعد هم پنجره را باز کرد و ادکلنی را از کیف خود بیرون آورد و آن را به هوا زد و به من گفت: «این یک راز کوچک است بین من و تو، هما، خب؟» و این را با لحنی گفت که بیشتر مثل یک دستور بود تا خواهش. بعد هم از آنجا رفت و در را پشت سر خود بست.

بعضی وقتها عصرها ما با شما می‌رفتیم دنبال خانه می‌گشتیم. با ماشین استیشن پدرم می‌رفتیم؛ در ماشین قشنگی که پدرت خریده بود، همه‌ی ما به راحتی جا نمی‌شدیم. پدرم با دودلی به محله‌های ناآشنا می‌رفت، جاهایی که حیاط خانه‌ها از مال ما بزرگ‌تر بود و خانه‌ها در فاصله‌ی دورتری نسبت به هم قرار داشتند. پدر و مادر تو ابتدا در "لکسینگتون" و "کانکورد" که بهترین مدرسه‌ها را داشتند، دنبال خانه گشتند. بعضی از خانه‌هایی که می‌دیدیم خالی بودند و در بعضی دیگر، کسانی زندگی می‌کردند. شبها وقتی سعی می‌کردم بخوابم؛ صدای پدر و مادرم را می‌شنیدم که می‌گفتند ما از پس خرید هیچ کدام از خانه‌هایی که می‌دیدیم بر نمی‌آییم. وقتی پدر و مادرت می‌رفتند از مسئول بنگاه در مورد قیمت آن خانه‌ها می‌پرسیدند، پدر و مادر من می‌رفتند گوشه‌ای می‌ایستادند. ولی مسئله پول نبود. خود آن خانه‌ها مشکل اصلی بودند، نورگیر نبودن خانه، کوتاه بودن سقف، پرتی اتاقها؛ اینها ایرادهایی بودند که پدر و مادر تو وقتی داشتیم به خانه‌مان بر می‌گشتیم از آن خانه‌ها می‌گرفتند.

پدر و مادر تو، بر عکس پدر و مادر من، در مورد نقشه‌ی خانه صاحب‌نظر بودند و خانه‌های مدرن را ترجیح می‌دادند؛ به همین دلیل، وقتی از کنار خانه‌ای سفید که مثل جعبه بود و درختان بسیاری آن را احاطه کرده بودند، گذشتیم به هیجان آمدند. آنها دنبال خانه‌ای بودند که استخر داشته باشد و یا فضای کافی را برای ساختن استخر داشته باشد. مادرت می‌گفت که دلش برای روزهایی که در باشگاه خود در بمبئی به استخر می‌رفته و شنا می‌کرده، تنگ شده است. یک روز بعد از ظهر که مادرت داشت قسمت آگهی‌های روزنامه‌ی "گلوب" را می‌خواند گفت: «منظره دریا؛ ما باید دنبال خانه‌هایی بگردیم که منظره دریا داشته باشند» و این باعث شد انتخاب‌های ما محدودتر از قبل شود. بنابراین با ماشین از شهر خارج شدیم و به "اسوامپ اسکات" و "داکس بری" رفتیم تا خانه‌هایی را پیدا کنیم که به اقیانوس مشرف باشند و یا خانه‌هایی که در بیشه‌زارها باشند و منظره‌ی دریاچه‌های خصوصی روبرویشان باشد. البته پدر و مادر تو خانه‌ای در "بورلی" را پسند کردند، ولی وقتی برای مرتبه‌ی دوم آن خانه را دیدند منصرف شدند، چون مادرت گفته بود که نقشه‌ی ساختمان با خست کشیده شده!

پدر و مادر من از این رفتارهای غیرمعقول و اغراق‌آمیز پدر و مادر تو احساس حقارت می‌کردند و از داشتن خانه‌ی کوچک و معمولی‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم احساس خجالت می‌کردند. آنها می‌گفتند: «شما اینجا چقدر باید احساس ناراحتی بکنید»، ولی پدر و مادر تو هیچ وقت شکایت نمی‌کردند؛ برعکسِ پدر و مادر من که هر شب قبل از خواب از شرایط موجود گله‌مند بودند. مادرم می‌گفت: «فکرش را نمی‌کردم اینقدر طول بکشد»، و یادآور می‌شد که تقریباً یک ماه از آمدن شما گذشته است. وقتی شما پیش ما بودید دیگر برای کس دیگری جا نبود. مادرم گفت: «خانواده داشگوپتاش می‌خواستند هفته‌ی بعد بیایند به ما سر بزنند، ولی من مجبور شدم به آنها بگویم نمی‌شود.» من باز هم بارها و بارها شنیدم که پدر و مادر تو چقدر تغییر کرده‌اند و اینکه ما چقدر ناآگاهانه در خانه‌مان را به روی غریبه‌ها باز می‌کنیم. مادرم از بابت رفتارهای مادر تو گله‌مند بود؛ مثلاً می‌گفت مادر تو بعد از شام در شستن ظرفها کمک نمی‌کند، هر وقت دلش می‌خواهد می‌رود به تخت و تا لنگ ظهر می‌خوابد و فقط وقت ناهار بیدار می‌شود. مادر من می‌گفت پدر تو آدم اسراف کاری است و خیلی نگران مادرت است و همیشه می‌پرسد، آیا یک نوشیدنی دیگر می‌خواهد و اگر سردش باشد برایش ژاکت می‌آورد.

مادرم گفت: «تنها دلیل اینکه آنها هنوز در خانه‌ی ما هستند زنش است. او به کمتر از کاخ رضایت نمی‌دهد.»
پدر من هم در مقابل، کدخدا منشانه گفت: «خب کار راحتی نیست که آدم شغل تازه‌ای را شروع کند و شیوه‌ی زندگی‌اش را به کلی تغییر بدهد. من حدس می‌زنم که زنش دوست نداشته هندوستان را ترک کند و حالا او می‌خواهد به نحوی جبران کند.»
«من اگر اینطوری رفتار می‌کردم تو هیچ وقت تحمل نمی‌کردی.»
پدرم گفت: «ولش کن» و بعد رویش را از مادرم بر گرفت و ملحفه را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و گفت: «تا ابد که نمی‌خواهند اینجا بمانند. آنها به زودی می‌روند و زندگی ما دوباره روال عادی‌اش را پیدا می‌کند.»

یک جایی در آن خانه‌ی تنگ و کوچک خطی بین خانواده ی ما دو تا کشیده شد. در یک طرف این خط ما به شیوه‌ی سابقمان زندگی می‌کردیم؛ پدر و مادرم من را پنجشنبه هر هفته به بازار "استار" می‌بردند و بعد از آن هم ساندویچ "مک دونالد" برایم می‌خریدند. یکشنبه‌ی هر هفته خودم را برای امتحان املا آماده می‌کردم و پدرم وقتی برنامه‌ی تلوزیونی "60 دقیقه" تمام می‌شد، از من امتحان می‌گرفت. پدر و مادر تو هم خودشان را کم کم از ما جدا کردند و مستقل عمل می‌کردند. بعضی وقتها پدر تو زود از سر کار به خانه می‌آمد و مادرت را یا برای دیدن خانه و یا خرید بیرون می‌برد. مادرت کم کم شروع کرد به خریدن وسایلی که برای زندگی یک خانوار مورد نیاز است: پتو و ملحفه و ظرف و لیوان و وسایل کوچک. آنها همیشه با یک عالمه کیسه پر از خرید برمی‌گشتند و آنها را در زیرزمین خانه‌مان می‌گذاشتند؛ مادر تو بعضی وقتها چیزهایی را که خریده بود به مادر من نشان می‌داد و بعضی وقتها هم زحمت این کار را به خودش نمی‌داد. جمعه‌ها پدر و مادر تو ما را اغلب برای شام بیرون می‌بردند، به رستورانهای متوسط ولی بیش از حد گران توی شهر. آنها از تغییر و تنوع خوششان می‌آمد و به طور مرموزی حتی از غذاهایی مثل استیک و نخود پخته هم خوششان آمده بود. هدف از خوردن غذا در رستوران این بود که مادرم از آشپزی راحت بشود و استراحتی بکند، ولی او از غذا خوردن در رستوران هم گله‌مند بود.

تنها کسی که از حضور شما در خانه‌ی ما ناراحت نبود، من بودم. من پدر و مادرت و خودت را دوست داشتم. مخصوصاً مادرت را بیشتر دوست داشتم. چون هر چقدر تو به من کم محلی می‌کردی، مادرت با توجهی که به من نشان می‌داد رفتار تو را تقریباً جبران می‌کرد. یک روز پدرت عکس‌هایی را که در رم گرفته بودید چاپ کرد. من از تماشای آن عکس‌های چاپ شده خوشم می‌آمد و آنها را با دقت از لبه‌شان می‌گرفتم و نگاه می‌کردم. تقریباً همه‌ی عکس‌ها از تو و مادرت بود که یا در میدانها ایستاده بودید و یا روی لبه‌ی فواره‌ها نشسته بودید. دو تا عکس هم از ستون "تراجان" بود که تقریباً مثل هم بودند. پدرت یکی از آنها را به من داد و گفت: «یکی از اینها را برای گزارشت بردار. معلمت حتماً خوشش می‌آید.»
«ولی من که آنجا نرفته‌ام.»
«مهم نیست. بگو عمویت رفته بوده رم، یک عکس هم از آنجا برایت گرفته.»

تو هم در این عکس بودی؛ در گوشه‌ای ایستاده بودی و پایین را نگاه می‌کردی؛ چون کلاه آفتابگیر سرت بود، قیافه‌ات پیدا نبود. تو البته می‌توانستی هر کسی باشی، یکی از آن همه توریستی که توی کادر بودند، ولی من از بودن تو در آن عکس معذب بودم. من آن عکس را از پدرت گرفتم و گوشه‌ای از عکس را که تو در آن بودی بریدم و عکس ستون تراجان را به گزارشم چسباندم. عکس تو را هم لای صفحات سفید دفتر خاطراتم گذاشتم و تا سال‌های سال نگه داشتم.
تو آرزویت این بود که برف ببارد، ولی از وقتی که به اینجا آمده بودید؛ آرزویت به واقعیت تبدیل نشده بود. البته برفهای آبکی هر از گاه می‌بارید، ولی چیزی روی زمین جمع نمی‌شد. بعد یک روز برف شروع به باریدن کرد که البته اولش قابل دیدن نبود. ولی تا غروب شدتش بیشتر شد و وقتی داشتم با اتوبوس از مدرسه به خانه بر می‌گشتم، برف حدود یک اینچ خیابان‌ها را پوشانده بود. طوفان خطرناکی نبود، ولی آنقدر جالب توجه بود که بتواند ملال و یکنواختی زمستان را از بین ببرد.

مادرم غروب آن روز خیلی سر حال بود به همین دلیل تصمیم گرفت یک قابلمه‌ی بزرگ خوراک هندی "کیچوری" درست کند. او معمولاً در روز‌های بارانی این غذا را درست می‌کرد. مادر تو هم برای اینکه تنوعی به زندگی خود بدهد اصرار کرد که به مادرم در پخت این غذا کمک کند؛ بنابراین، به آشپزخانه رفت و تکه‌های سیب‌زمینی و گُل‌کَلم را در روغن زیاد سرخ کرد و چند کره را هم به جای روغن حیوانی در ماهی‌تابه آب کرد. مادرت سرانجام تصمیم گرفت ترایفل را که مدتها بود قولش را داده بود، درست کند. وقتی مادرم به او گفت که ما در خانه تخم‌مرغ به اندازه‌ی کافی نداریم؛ پدرت بیرون رفت تا تخم مرغ و بقیه‌ی مواد مورد نیاز را تهیه کند. مادرت در حالی که شیر داغ و تخم‌مرغ را روی حرارت اجاق هم می‌زد، می‌گفت: «این ترایفل تا نصف شب هم آماده نمی‌شود»، و بعد وقتی از هم زدن خسته می‌شد از من می‌خواست که این کار را انجام بدهم. «حداقل چهار ساعت باید بگذرد تا جا بیفتد.»

تو در حالی که تکه‌ای از کیکی را که مادرت بریده بود در دهانت می‌گذاشتی، گفتی: «پس صبحانه می‌توانیم آن را بخوریم.» تو خیلی کم پیش می‌آمد که به آشپزخانه بروی، ولی آن روز غروب مدام در آشپزخانه بودی، چون وقتی فهمیدی که مادرت می‌خواهد ترایفل درست کند هیجان‌زده شده بودی. و من فهمیدم که تو ترایفل را که من هرگز نخورده بودم، خیلی دوست داری.

بعد از شام همه‌ی ما در اتاق نشیمن دور هم جمع شدیم و اخبار را از تلوزیون نگاه کردیم. برف همچنان می‌بارید و من خیلی هیجان‌زده بودم، چون می‌دانستم با این بارش برف، مدرسه فردا تعطیل اعلام می‌شود و کلاس‌های پدرم هم فردا لغو می‌شوند. مادرت به پدرت گفت: «تو هم فردا را مرخصی بگیر»، و وقتی پدرت با پیشنها مادرت موافقت کرد، همه تعجب کردند.
پدرت گفت: «من را یاد زمستان آن سالی می‌اندازد که از کمبریج رفتیم.» بعد رو کرد به پدر و مادر من و گفت: «شما برای ما مهمانی گرفتید؛ یادتان هست؟»
مادر من گفت: «هفت سال پیش بود. زندگی آن موقع با الان خیلی فرق می‌کرد.» بعد هم گفتند که من و تو چقدر کوچک بودیم و خودشان هم چقدر جوان‌تر بودند.
مادر تو هم در حالی که یاد گذشته می‌کرد گفت: «چه شب زیبا و دوست داشتنی‌ای بود». او با لحنی حرف می‌زد که غمی در آن پیدا بود، غمی که دیگران هم ظاهراً در آن شریک بودند. «آن موقع‌ها همه چیز فرق می‌کرد.»

صبح روز بعد قندیل‌ها از پنجره‌های خانه‌مان آویزان بودند و سی سانت برف زمین را پوشانده بود. ترایفلی که مادر تو درست کرده بود و ما شب قبلش از فرط خستگی نتوانستیم منتظر آماده شدن آن باشیم، حالا در کنار نان سوخاری و چای روی میز صبحانه بود. ترایفل چیزی که من انتظارش را داشتم، نبود؛ آن مایه‌ی داغی که من در هم زدنش کمک کرده بودم؛ حالا سرد و لغزنده شده بود، ولی تو ترایفل را پیاله پشت پیاله می‌بلعیدی و مادرت هم از ترس اینکه دل درد بگیری، آن را از جلوی تو برداشت. بعد از صبحانه، پدر من و پدر تو به نوبت با بیل برف‌ها را از راه ورودی اتومبیل پارو کردند. وقتی وزش باد قطع شد، پدر و مادرم به من اجازه دادند بیرون بروم. من معمولاً به تنهایی آدم برفی درست می‌کردم؛ آدم برفی‌هایی که درست می‌کردم لاغر و کج می‌شدند و وقتی می‌خواستم برای دماغشان هویج بگذارم؛ پدر و مادرم گله می‌کردند که دارم میوه را حیف و میل می‌کنم. ولی این بار در درست کردن آدم برفی تنها نبودم، چون تو هم با من بودی. بدون اینکه دستکش دستت کنی برفها را بر می‌داشتی و با دقت به آن نگاه می‌کردی. از وقتی که آمده بودی، این اولین بار بود که تو را خوشحال می‌دیدم. تو یک گلوله برفی درست کردی و آن را به طرف من پرتاب کردی، ولی من جاخالی دادم و یک گلوله برفی هم من پرتاب کردم و به پایت زدم؛ چون حواسم بود که گلوله برفی به دوربینی که از گردنت آویزان بود نخورد.

تو دستانت را بالا آوردی و گفتی: «من تسلیمم»، و بعد در حالی که به چمن حیاط خانه‌مان که برف یکدست آن را پوشانده بود نگاه می‌کردی، گفتی: «خیلی قشنگ است.» و من خوشحال شدم؛ هرچند وضع هوا هیچ ربطی به من نداشت. تو به طرف جنگل پشت خانه‌ی ما قدم برداشتی؛ ولی من مکث کردم. گفتی یک چیزی آنجا هست که می‌خواهی نشانم بدهی. با توجه به اینکه شاخه‌های برهنه‌ی درختان جنگل که در آن روز روشن در زیر آسمان آبی پوشیده از برف بودند و دیگر چیز چندانی برای پنهان کردن نداشتند، آن جنگل امن و بی‌خطر به نظر می‌رسید. به همین دلیل دیگر به آن پسری که در جنگل گم شده بود و هرگز پیدایش نشد، فکر نمی‌کردم. تو هر چند وقت یک بار، دوربینت را به طرف چیزی متمرکز می‌کردی و اصلاً از من عکس نگرفتی. ما مسیر خیلی درازی را قدم‌زنان رفتیم تا اینکه دیگر صدای کشیده شدن بیل بر روی برفها را نمی‌شنیدم و خانه‌مان را دیگر نمی‌دیدم. تو روی زانویت خم شدی و برفها را کنار زدی. من اولش نفهمیدم چه کار داری می‌کنی. زیر برفهایی که کنار می‌زدی یک جور صخره بود. ولی بعد دیدم که آن سنگ در واقع سنگ قبر بوده. تو همچنان برف‌ها را کنار زدی و سنگ‌قبرهای دیگری را که همردیف هم بودند نمایان کردی. من هم به تو کمک کردم، اولش با دست و بعد با آرنج. آن سنگ قبرها به خانواده‌ای به نام "سایموند" تعلق داشت؛ خانواده‌ای شش نفره. تو گفتی: «همه‌ی آنها کنار هم هستند؛ مادر و پدر و چهار بچه‌شان.»

«من اصلاً نمی‌دانستم چنین چیزی اینجا هست.»
«فکر نکنم کسی بداند. من اولین بار وقتی این سنگ قبرها را پیدا کردم زیر برگهای درختان پنهان شده بودند. آخرین آنها یعنی "اما" در سال 1923 مرد.»
من سرم را تکان دادم. از تشابه اسمی آن دختر با اسم خودم نگران شده بودم و از خودم می‌پرسیدم، آیا تو هم متوجه این تشابه شده‌ای یا نه.
«این سنگ قبرها باعث می‌شوند آرزو کنم کاش ما هندو نبودیم، چون این‌طوری مادرم وقتی می‌مرد، می‌شد هر جایی دفنش کرد. ولی او ما را مجبور کرد قول بدهیم که بعد از مرگ او، خاکسترش را در آبهای اقیانوس اطلس پخش کنیم.»

من وقتی دیدم از مرگ مادرت صحبت می‌کنی، گیج و متعجب به تو نگاه کردم و تو هم در مقابل توضیح دادی که مادرت دچار سرطان سینه است و این بیماری دارد در تمام بدنش پخش می‌شود و دلیل اینکه هندوستان را ترک کردید بیماری مادرت بود. هدف پدر و مادر تو از آمدن از هندوستان بیشتر دستیابی به تنهایی و آرامش بود، تا درمان بیماری مادرت؛ چون در هندوستان که بودید همه می‌دانستند که مادرت دارد می‌میرد و اگر در آنجا می‌ماندید؛ ناگزیر دوستان و خویشاوندان به آپارتمان زیبای ساحلی شما می‌آمدند و در کنار مادرت جمع می‌شدند و سعی می‌کردند او را در مقابل چیزی محافظت کنند که نمی‌توانست از آن فرار کند. مادرت که نمی‌خواست از این همه توجه احساس خفگی کند و پدر و مادرش شاهد ضعف و تحلیل رفتن بدنش باشند، از پدرت خواست همه شما را به آمریکا برگرداند. «الان چند وقت است که پیش یک دکتر تازه می‌رود. آنها بیشتر مواقع وقتی می‌گویند دارند می‌روند خانه ببیند، می‌روند پیش همین دکتر. قرار است در فصل بهار عملش کنند، ولی این عمل مرگش را فقط کمی به تعویق می‌اندازد. او دوست ندارد اینجا کسی از بیماری‌اش خبر داشته باشد تا وقتی که بمیرد.»

این را که گفتی دچار شوک شدم، مثل این بود که زده باشی توی صورتم. شروع کردم به گریستن؛ اولش اشکهایم بی سر و صدا جاری شدند و از روی صورت تقریباً یخ زده‌ام به پایین سر می‌خوردند، ولی بعد هق هق کردم. صورتم جلوی تو زشت شده بود؛ آب دماغم در هوای سرد راه افتاده بود و چشمانم سرخ شده بود. همانطور آنجا ایستاده بودم و دستم را جلو چشمانم گرفتم تا از سرریز شدن اشکها جلوگیری کنم و از اینکه تو شاهد چنین صحنه رقت انگیزی بودی، احساس خجالت می‌کردم. هر چند تو در تمام عمرت هرگز از من عکس نگرفته بودی، ولی الان نگران بودم که نکند دوربینت را بالا ببری و از من در آن وضعیت عکس بگیری. البته تو هیچ کاری نکردی، چیزی نگفتی؛ آنقدری که باید، گفته بودی. همانجایی که ایستاده بودی ماندی و از سر جایت تکان نخوردی. سنگ قبر "اما سایموندز" را نگاه می‌کردی، تا اینکه سرانجام وقتی من آرام شدم به طرف خانه‌ی ما قدم برداشتی. تو از راهی که کشف کرده بودی داشتی می‌رفتی و من هم دنبالت می‌آمدم.

بعد از هم جدا شدیم، هیچ کداممان برای دیگری مایه آرامش نبودیم. تو مشغول پارو کردن برف‌های راه ورودی اتومبیل شدی، من هم رفتم توی خانه تا دوش آب داغ بگیرم، پدر و مادرم وقتی صورت قرمز و پف کرده‌ی من را دیدند، فکر کردند که به خاطر سرمای بیرون بوده. شاید تو پیش خودت فکر کردی که من به خاطر تو و یا مادرت گریه کردم؛ ولی این‌طور نبود. من آن روز آنقدر بچه بودم که نمی‌توانستم برای کسی احساس تأثر و یا همدردی کنم. من فقط دچار این وحشت بزرگ شده بودم که زنی در خانه‌مان قرار است بمیرد. یادم آمد آن روز که با هم رفته بودیم به مرکز خرید، من در اتاق پرو کنار مادرت ایستاده بودم و احساس نگرانی به من دست داد. چون فکر کردم که در نزدیکی بیماری او ایستاده بودم. خیلی خشمگین بودم که این را به من گفتی و چرا اینکه قبلاً نگفته بودی؛ در آن واحد احساس می‌کردم هم بار مسئولیتی بر دوش من گذاشته شده و هم اینکه به من خیانت شده، و دوباره از تو متنفر شدم.

دو هفته بعد شما رفتید. پدر و مادرت در "نورث شور" خانه خریدند؛ نقشه این خانه را یک معمار معروف اهل ماساچوست کشیده بود. پشت‌بام خانه کاملاً مسطح بود و دیوارهایش تمام شیشه‌ای بودند. اتاقهای طبقه‌ی بالا، از داخل خانه، بالکن داشتند و سقف اتاق نشیمن خیلی بلند بود. از نمای آب و اقیانوس هم هیچ خبری نبود، ولی در عوض یک استخر بود تا مادرت در آن شنا کند؛ همان طوری که دوست داشت. شب اول که به آن خانه رفتید؛ مادرم برایتان غذا آورد تا مادرت مجبور نباشد غذا درست کند، ولی مادرت اصلاً متوجه لطف مادر من نشد.
ما از خانه تعریف کردیم. اتاقهای خالی آن که صداها را اکو می‌کردند، به زودی پر از بیماری و اندوه می‌شدند. یک اتاق خواب بود که سقفش دریچه‌ی نورگیر داشت. مادر تو به ما گفت که در نظر دارد تخت خواب خود را زیر آن دریچه قرار دهد. همه‌ی اینها برای این بود که او دو سال از زندگی لذت ببرد.

وقتی پدر و مادر من سرانجام از بیماری مادرت باخبر شدند و به بیمارستانی که مادرت در آن داشت می‌مرد رفتند، من در مورد اینکه تو در مورد بیماری مادرت با من صحبت کرده بودی هیچ چیز نگفتم. من از این جهت وفاداری‌ام را حفظ کرده بودم. پدر و مادر ما دو تا، تا آن موقع برای هم آشنایی بیش نبودند؛ چون وقتی شما بعد از هفته‌ها نزدیکی اجباری از پیش ما رفتید، هر کدام جداگانه راه زندگی خود را پیش گرفتند.
مادرت به ما قول داده بود که در فصل تابستان در استخر خانه‌ی شما شنا کنیم، ولی وقتی بیماری مادرت رو به وخامت گذاشت ـ در واقع حال مادرت خیلی زودتر از پیش‌بینی دکترها بدتر شد ـ ، پدر و مادرت که هنوز در مورد بیماری مادرت چیزی نمی‌گفتند و دیگر خیلی کم پیش می‌آمد تفریح کنید و پدر و مادر من که احساس می‌کردند پدر و مادر تو خودشان را برای آنها می‌گیرند، گله می‌کردند. آنها قبل از خواب می‌گفتند: «ما را باش! چه کارها که برایشان نکردیم!» ولی من تا آن موقع به اتاق خودم برگشته بودم و در آن طرف دیوار روی تخت خودم که تو در این مدت از آن استفاده می‌کردی، خوابیده بودم و دیگر صدای پدر و مادرم را نمی‌شنیدم.
 
نیویورکر / 8 می‌2006

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 2:26  توسط علم ناز  | 

آنها درباره‌ی زندگی گذشته‌ی خود در کلکته صحبت می‌کردند؛ مثلاً خانه‌ی زیبای مادرت در "جودپور پارک" با گلهای قرمز "هیبیسکس" و بوته‌های گل سرخ که در پشت‌بام خانه شکوفه می‌دادند، و آپارتمان کوچک مادرم در "مانیکتالا" که در بالای یک رستوران کثیف و دوده گرفته‌ی یک پنجابی قرار داشت که در آن هفت نفر در سه اتاق کوچک زندگی می‌کردند. اگر مادر من و مادر تو در کلکته بودند، احتمال آشنایی‌شان خیلی کم بود. مادر تو در یک صومعه درس خوانده بود و دختر یکی از برجسته‌ترین وکلای کلکته بود، مردی که پیپ می‌کشید و عاشق هر چیز انگلیسی بود و در "باشگاه یکشنبه" عضویت داشت. پدرِ مادر من کارمند اداره‌ی پست مرکزی بود. مادرم تا قبل از اینکه به آمریکا بیاید نه پشت میز غذا خورده بود و نه روی توالت فرنگی مخصوص بیمارها نشسته بود.

این تفاوت‌ها برای آنها در کمبریج که هر دوتایشان به یک اندازه تنها بودند، بی‌معنی و بی‌ربط بود. در اینجا آنها با هم خرید می‌کردند، و از دست شوهرهای خود شکایت می‌کردند، و یا در خانه‌ی ما غذا درست می‌کردند و یا در خانه‌ی شما، و وقتی پخت غذا تمام می‌شد، غذاها را بین خودمان تقسیم می‌کردیم. آنها با هم بافتنی می‌بافتند، و وقتی یکی از کاری که در دست داشت خسته می‌شد، بافتنی‌اش را با دیگری عوض می‌کرد. من وقتی به دنیا آمدم، پدر و مادر تو تنها دوستانی بودند که به بیمارستان آمدند. من روی صندلی بلند قدیمی تو غذا می‌خوردم؛ کالسکه‌ای هم که من را سوارش می‌کردند و در خیابان می‌گرداندند، مال تو بود.

همانطور که هواشناسی پیش‌بینی کرده بود، وقت مهمانی هوا برفی شد و آنهایی که دیر کرده بودند با پالتوهایی پوشیده از برف و خیس، خودشان را رساندند و ما پالتوهایشان را از میله‌ی پرده‌ی حمام آویزان ‌کردیم. مادرم تا سال‌ها کارش این بود که ماجرای مهمانی آن شب را تعریف کند؛ اینکه وقتی مهمانی تمام شد؛ پدرت چندین نفر از مهمان‌ها را به خانه‌هایشان رساند و حتی یکی از زوجها را به جای دوری مثل "برینتری" برد و اینکه پدرت خودش ادعا می‌کرد که رساندن مهمان‌ها به خانه‌هایشان برای او کار سختی نیست و اصلاً از همه‌ی اینها گذشته این آخرین فرصتی است که او برای رانندگی کردن در آمریکا دارد.

آن روز‌های قبل از رفتن شما، پدر و مادرت یک بار دیگر پیش ما آمدند تا قابلمه‌ها و تابه‌ها و وسایل کوچک و ملحفه‌ها و پتوها، بسته‌های نیم استفاده شده‌ی آرد و شکر، و شامپوها را بیاورند. ما تا چند وقت به این وسایل می‌گفتیم وسایل مادر تو. مثلاً مادرم می‌گفت: «برو ماهی‌تابه‌ی پارول را برایم بیاور»، یا می‌گفت: "فکر کنم باید درجه‌ی توستر پارول را پایین بیاوریم.» مادر تو پلاستیک‌های خرید پر از لباس‌هایی که فکر می‌کرد شاید به درد من بخورد را هم آورده بود؛ این لباس‌ها مال تو بودند. مادرم آنها را کناری گذاشت و وقتی چند سال بعد از میدان اینمان به یک خانه‌ی جدید در "شارون" رفتیم لباس‌ها را در آورد و داخل جالباسی من قرار داد، چون دیگر اندازه من شده بودند.

آن لباس‌ها بیشتر زمستانی بودند، و لباس‌های زمستانی هم در هندوستان به درد تو نمی‌خوردند. بیشترشان تی‌ـ شرت و پلیور یقه اسکی آبی و قهوه‌ای بودند و از نظر من اصلاً هم قشنگ نبودند. خیلی سعی کردم آنها را نپوشم، ولی مادرم چیز دیگری به من نمی‌داد و من هم مجبور بودم پلیورها و چکمه‌های پلاستیکی تو را در روزهای بارانی بپوشم. یکی از روزهای زمستان مجبور شدم پالتو تو را بپوشم؛ خیلی از آن بدم می‌آمد و همین باعث شده بود از تو هم که صاحب آن بودی بدم بیاید. این پالتو به رنگ آبی و مشکی بود و آستر نارنجی رنگی داشت و دور تا دور کلاهش هم تزئینات قهوه‌ای خاکستری زبری داشت. من هیچ وقت نتوانستم خودم را عادت بدهم که زیپ سمت راست پالتو را ببندم؛ چون این باعث می‌شد با بقیه دخترهای توی کلاس فرق داشته باشم؛ آنها کاپشن‌های پفی به رنگ صورتی و بنفش داشتند. وقتی به پدر و مادرم گفتم آیا امکان دارد برایم یک پالتوی نو بخرند گفتند: نه. می‌گفتند، پالتو، پالتو است دیگر. من بدجور دلم می‌خواست از شر آن پالتو خلاص شوم. دلم می‌خواست گم و گور شود. خیلی از پسرهای هم کلاسی من از این نوع پالتوها داشتند و من همیشه آرزو می‌کردم یکی از این پسرها آن پالتو را از رخت آویزی که در تو رفتگی تنگ و باریک توی کلاس قرار داشت و ما در انتهای روز به طرف آن می‌شتافتیم تا لباسهایمان را برداریم و بپوشیم، اشتباهی بردارد و با خود ببرد. ولی مادرم اصلاً فکر خرید یک پالتوی نو را به ذهن خود راه نمی‌داد و حتی یک برچسب را که اسم من بر روی آن حک شده بود، در داخل پالتو اتو کرد. او این ایده را از مجله "گود هاوس کیپینگ" [خانه‌داری خوب] که مشترکش بود، یاد گرفته بود.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:37  توسط علم ناز  | 

 

 

تو را قبلاً هم دیده بودم، بارها و بارها؛ آنقدر که نمی‌توانم بگویم چند بار، ولی از آن دفعه که خانواده‌ی من با خانواده‌ی تو در خانه‌مان واقع در "میدان اینمان" وداع کرد، دقیقاً لحظه‌ای است که من کم کم حضور تو را در زندگی‌ام به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از "کمبریج" بروند؛ هدفشان برعکس تمام بنگالی‌هایی که به "آتلانتا" و یا "آریزونا" می‌رفتند، بازگشت به هندوستان بود؛ آنها می‌خواستند به کشمکشی که پدر و مادرم و دوستانشان بر سر بازگشت به موطن داشتند، خاتمه بدهند. سال 1974 بود. من شش سال داشتم، تو نه سال. چیزی که خیلی واضح یادم می‌آید، ساعات پیش از شروع مهمانی بود.

مادرم داشت خانه را برای مهمان‌ها آماده می‌کرد. مبلمان تر و تمیز بود، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌های سفره بر روی میز غذا چیده شده بود، فضای اتاق‌ها پر بود از بوی خوراک گوشت گوسفند با ادویه‌ی کاری و پلو و خوشبو کننده‌ای که مادرم برای مواقع خاص می‌زد؛ اول به خودش می‌زد و بعد هم به من. وقتی ذرات آن خوشبو کننده را با فشار به لباسم می‌پاشید؛ لکه‌ی سیاهی به طور موقت بر لباسی که پوشیده بودم می‌نشست. من آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته فرستاده بود: پیژامه‌ی سفید با پاچه‌های باریک که کمرش آنقدر گشاد بود که دو نفر را می‌شد از دو طرفم تویش جا داد؛ به علاوه‌ی یک پیراهن "کورته" فیروزه‌ای و یک جلیقه‌ی مخملی مشکی که با مرواریدهای مصنوعی تزیین شده بود.

من داشتم حمام می‌کردم و این سه لباس به شکل آراسته و مرتبی بر روی تخت پدر و مادرم گذاشته شده بود. من ایستاده بودم و می‌لرزیدم و نوک انگشتانم چروک و سفید شده بود. مادرم داشت با یک سنجاق، توی کمر بسیار بزرگ پیژامه را کش می‌انداخت. او پارچه ضخیم پیژامه را چین می‌داد و بند کشی را ذره ذره از میان آن رد می‌کرد و سر آخر بند را از قسمتی که پیژامه روی شکمم قرار می‌گرفت؛ محکم گره زد. بر روی درز پیژامه حروفی به رنگ بنفش که درون یک دایره قرار گرفته بودند، چاپ شده بود که مارک شرکت تولید کننده‌ی پارچه بود. یادم هست که به خاطر این قضیه کمی نق زدم، ولی مادرم به من اطمینان داد که این مارک با شستن از بین می‌رود و این را هم گفت که با توجه به دراز بودن پیراهن کورته کسی اصلاً متوجه آن نمی‌شود.

دغدغه‌های مادر من خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود. او علاوه بر نگرانی از بابت کیفیت و مقدار غذا نگران آب و هوا بود. آن روز غروب اداره‌ی هواشناسی پیش بینی کرده بود که برف می‌آید و این موقعی بود که پدر و مادرم و دوستانشان ماشین نداشتند. بیشتر مهمان‌ها، و از جمله شما، محل زندگی‌شان با ما، پیاده، پانزده دقیقه هم نمی‌شد، چه آنهایی که در محله‌های پشت "هاروارد" و "ام. آی. تی." زندگی می‌کردند و چه آنهایی که در آن سوی پل "مس اونییو". ولی بعضی خانه‌هایشان دورتر بود و به همین خاطر از "مالدن" یا "مدفورد" یا "والتهام" با اتوبوس و یا مترو می‌آمدند. مادرم در حالی که موهای مرا خشک می‌کرد، در مورد پدرت گفت: «فکر کنم دکتر چودوری بتواند بقیه مهمانها را با ماشینش به خانه‌هایشان برساند.»

پدر و مادر تو کمی از پدر و مادر من بزرگ‌تر بودند، آنها مهاجران با تجربه‌ای بودند، ولی پدر و مادر من نه. آنها در سال 1962 هندوستان را ترک کرده بودند؛ یعنی قبل از اینکه قانون پذیرش دانشجویان خارجی تغییر کند. در حالی که پدر من و سایر مردها تازه داشتند در امتحان ورودی دانشگاه شرکت می‌کردند؛ پدر تو دکترایش را گرفته بود. او با ماشینش (یک "ساب" با صندلی‌های سطلی) به محل کارش که یک شرکت مهندسی در "آندوور" بود می‌رفت. شبهای خیلی زیادی بود که جایی مهمانی می‌رفتیم و وقتی تا دیر وقت می‌ماندیم و من هم بر روی یک تخت غریب خوابم می‌برد؛ من را سوار همین ماشین می‌کردند و به خانه می‌آوردند.

مادرهای ما دو تا وقتی که مادر من حامله بود با هم آشنا شدند. مادر من البته هنوز خبر نداشت که حامله است؛ او احساس گیجی می‌کرد و بر روی یک نیمکت در یک پارک کوچک نشست. مادرت بر روی یک تاب سوار بود و آرام جلو عقب می‌رفت و تو سوار تاب بغلی بالای سر مادرت در هوا اوج می‌گرفتی. در این هنگام بود که مادرت متوجه یک زن جوان بنگالی که ساری بر تن داشت، شد. مادرت با لحن مؤدبانه‌ای پرسید: «حالتان خوب است؟» او به تو گفت که از تاب پایین بیایی و بعد تو و او مادرم را تا خانه همراهی کردید. در همان موقع بود که مادرت حدس زد که شاید مادر من حامله است. آنها فوراً با هم دوست شدند و وقتی پدرهای ما سر کار می‌رفتند، آن دو روز‌های خود را با هم می‌گذراندند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:52  توسط علم ناز  | 

راستی که دیگه داشتم از خودم ناامید می شدم از بس که همه می گفتن من روده ام درازه و چونه گرمی دارم فکر نمی کردم بتونم کاری برای خودم بکنم.

یکی نبود بگه آدم عاقل تو این گرانی کاغذ و فشار سانسور کی می آد رمان ۸۰۰ صفحه ای بنویسه که قیمتش سر به فلک بزنه و دوست و دشمن شاکی بشن که مگه کتاب قانون و شفا نوشته ای که ده تومان می فروشیش اونم دونه ای.

از مطلب پرت نشم برای اینکه خودم را مجاب کنم داداشم توحید را هم وادار کردم که هر دومون داستانکی بنویسیم و برای مسابقه لحظه بفرستیم هم برای اینکه بدونم چونه ام را خوب عمل کرده ام و روده ام را هم کوتاه تر کرده ام. باقیش معلومه ديگه.

امروز اسم خودم و توحید را جزو برندگان ۵۰ مرحله دوم دیدم که قراره به مرحله دوم هم راه پیدا بکنن البته.

حیف که داداشم زودتر زنگ زده بود وگرنه به او هم مژده اش را می دیدم. امید دارم که اسم ما جزو اون ۱۵ تای نهایی و با کمی شانس جزو اول تا سوم هم باشه می بینین که چه اشتهایی دارم. 

شما هم دعا کنین لطفا" 

بیشتر برای این خوشحالم که من هم می تونم خلاصه بنویسم اونم از نوع داستانکش.

فکرش را بکنین رمان نویس روده دراز داستانی در سه خط بنویسه. خوندن داره والله.

از این مینی مال های سه آجری و نیمه

راستی راستی ستاره بختم طلوع کرده. این موفقیت را به خودم و داداشم تبریک می گم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط علم ناز  |