تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

ستاره ی بخت         

   

 

                     نگارش از

               « عِلم ناز حسن زاده »

 

 

               « تقديم به مادرم  »

 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان                                 

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دو رويی و جفای ساکنان خاک

کاينچنين به قلب آسمان نهان شديد

ای ستاره ها, ستاره های خوب و پاک

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سياه شب نهاده ايد

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی بسوی اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها, ستاره ها, ستاره ها

پس دريای عاشقان جاودان کجاست؟[1]

 

   ياد مادربزرگم بخير! هميشه وقتی چشمش به آسمان شب زده می افتاد, دست به کمرش می گرفت و از درد آه و ناله ای سر می داد. سرش را مثل مرغی که بعد از آب خوردن گردن بکشد بالا می گرفت و آنوقت با چشمهای تنگ  شده ستاره ها را ديد می زد. لبهاي سياهش را نوک زبان تر می کرد و با صدای ترک خورده اش آهی می کشيد و می گفت: « قربان خدا بروم که شبش هم مثل روزش پر از رمز و رازست و چقدر قشنگ! ستاره ها عين پولک روی دامن شب دوخته شده ان. دور و نزديک و پر نور و کم نور و همه اشان از جنس نقرة زيبا. »

وقتی من به آسمان نگاه می کردم, چيز ديگری می ديدم. گاهی آسمان گرفته بود و خرواری ابر روی سينه آبی اش پهن شده بود, مادربزرگ می گفت, نگران نباش. هنوز هم ماه آنجاست و ستارگان و خورشيد. آنها هيچ جا نمی روند. من نگران غيب شدن ستاره نبودم. وقتی نگاهشان می کردم, حظ می کردم. در هوای صاف تابستانی و نه اينکه گنبد آبی خدا صافی پر از ستاره باشد نه. مثل اين بود که شب روسری پولک دار سرش کرده باشد. پولک هايی که در چشمهای باز شب من را نگاه می کرد, می درخشيد و چشمک می زد.

برای همين گاهی از مادربزرگم می پرسيدم چرا آسمان آبی رنگه. آيا ستاره ها فقط ستاره ان يا پولک چارقد شب؟

مادربزرگ که حوصله سوالهای گيج کننده من را نداشت. می گفت: « نه مادرجون! ستاره ها پولک چارقد شب نيستن. ستاره ها روح آدمها هستند. هر کسی يک ستاره بخت داره, درست جفت خودشون. »

شنيدن چنين جوابی برای من سنگين بود. هنوز معنی حرفش را نمی فهميدم. باز هم می پرسيدم: « آدمها که دستشان به اون بالاها نمی رسه. »

مادربزرگم جواب می داد: « آهان! همين ديگه تو بچه ای و اين چيزها را نمی دونی. اگر می دونستی عاشق شدن چيه. اونوقته می فهميدی که چرا آدمهای عاشق دنبال ستاره بخت شان می گردند تا روح و جسم شان را جفت کنند. »

« مادربزرگ آدمها چطوری عاشق می شوند؟ »

با خنده می گفت: « پدرسوخته! دونستن جواب اين سوالها برای تو زوده. تو اول غوره بشو و بعد هم انگور. »

نه معنی غوره را می دانستم و نه چرا بايد اول غوره می شدم ولی طعم و مزه شيرين انگور را دوست داشتم. اصلا" عاشق انگور کشمشی بودم. مادربزرگ خوبم من را در فکر و خيال رها می کرد و بعد هم با حسرت سرش را تکان می داد و چشم به آن بالاها می دوخت. انگار که با خودش حرف بزند وجود من را پاک فراموش می کرد و زير لب با خودش می گفت: « آدمها آسمان بروند و زمين بيايند, بايد به سرنوشت خود گردن بگذارند. همه ما آدمهای ريز و درشت که فکر می کنيم برای خودمان کسی هستيم و هر کاری دلمان می خواهد می کنيم و نمی دانم يکجوری خودسر و زورگو و حسود و عاشق و فريبکار از آب در می آييم می فهميم که نه خير همچين که فکر می کرديم کاره ای نيستيم. » « پس آدمها چطوری اند. چيکار می کنند. »

« اوه پروين نازنينم آدمهای ناچيز از روزی که بدنيا می آيند تا روزی که همه چيز را جا می گذارند و با دست خالی از دنيا می روند, اسير ستاره بخت هستند. خدا جاذبه ای در وجودشان گذاشته که از وقتی دست چپ و راستشان را می شناسند, تلاش می کنند تا ستاره بختشان را پيدا کنند. ستاره بخت آدمها در آسمانست و جفت شان روی زمين. چون ما پرنده نيستيم, بال و پر نداريم و نمی توانيم به آسمان برويم, برای همين روی زمين دنبال جفت خودمان می گرديم. »

بعد هم لبهايش را می ليسيد و با حالتی که انگار چيزی را از قلم انداخته باشد, غرق در فکر ادامه می داد که البته عشق و عاشقی آدمها ربطی به ستاره بختشان ندارد. شايد ما عاشق کسی بشويم که در کاسه طالع ما نباشد, آنوقت بيخودی وقتمان را هدر می دهيم. چرا که خودمان هم نمی دانيم که شايد در يک جای ديگر دنيا جفت ما انتظار ما را می کشد. ديده شده که خيلی از شاهزاده ها فرسنگها از تاج و تختشان دور می شوند و آواره سرزمين های ديگری می شوند تا جفتشان را پيدا کنند. و گاهی دست از پا درازتر به خانه برمی گردند.

به خودم جرأتی دادم و پرسيدم: « مادرجون عشق چيه؟ ما چرا عاشق می شويم؟ »

با کف دستش تخت پشتم می زد و می گفت: « عشق همان چيزی که خودمون هم نمی دونيم چيه. يکی را می خواهيم و دوستش داريم و گاهی وقتا که بدستش می آوريم باز هم قدرش را نمی دونيم چون نمی دونيم عشق چيه. حالا ما چرا عاشق می شويم, چون چاره ای نداريم. زندگی بدون عشق مثل آسمان بی خورشيد و ستاره و ماه می ماند. اگر خورشيد نباشد, همه جا تاريک و سرد می شود و اگر عشق نباشد, زندگی پوچ و بی معنی می شود. »

مادربزرگ چشمهای سبز نافذش را به من می دوخت و می گفت: « اميدوارم وقتی يک روزی بزرگ شدی و خانم خوشگلی از آب در آمدی, حتا اگر من مرده باشم, حرفهای من را گوشواره گوشت بکنی و هيچ چيز از يادت نرود تا مثل آدمهای ديگر دور خودت بچرخی و دنبال خواسته دلت بروی و نمی دانم قسمتت را پيدا کنی. اگر فقط تو سرت تو کار خودت باشه و درست را بخوانی و برای خودت آدم بشوی, زمانش که برسد ستاره بخت خودش تو را پيدا خواهد کرد. »

راستش را بگويم آن موقع ها معنی پندهای او را نمی فهميدم. مادربزرگ نگران آينده من بود. با دلهره خاصی من را نصيحت می کرد. انگار که اتفاق بدی افتاده باشد, هميشه می ترسيد با بر و رويی که داشتم بدشانسی بياورم. چشمش از چيزی ترسيده بود. واهمه داشت که سرنوشت من هم مثل مادرم بشود و زندگی برويم نخندد. مادربزرگ واهمه ديگری هم داشت, با آه و افسوس می گفت: بعضی از مردها از داشتن زن خوشگل می ترسند. می دونی چرا. فکر می کنند زن قشنگ مثل بختک شوم می ماند. روی زندگيشان می افتد و بختشان را چنگ می زند. اول دهن شان آب می افتد و نرم می شوند. بعدا" هم لبشان می سوزد. حتا بعضی از زنهای خوشگل بی وفا از آب در می آيد. چون زود وسوسه می شوند و هر روز عاشق يکی می شود و برای همين آنها که بدشانسی می آورند, عاشق يک زن قشنگ می شوند, او را برای خودشان می خواهند. می خواهند تا بدستش آوردند, زن را اسير بکنند و مثل عروسک تو طاقچه بگذارند. امان از دست چشم و ابروی دلربا که نحسی می آورد. برای همينست که می گويند, زن خوشگل شانس ندارد. چقدر هم که راست می گويند مادرجون! »

بی رو در بايستی من باز هم از حرفهای مادربزرگ سر در نمی آوردم. هم بچه سال بودم و هم اينکه خودم را دختر خوشگلی نمی دانستم. از کک و مک روی بينی ام بدم می آمد و از چشمهای سبزم که مثل چشم گربه می زد و از موهايم که سياه رنگ نبود. اصلا" دوست نداشتم تو آينه نگاه کنم. آخه مادرجون می گفت, من شبيه مادرم نيستم. بعدها که کمی بزرگتر شدم, حرفهای مادربزرگ را از ياد نبردم ولی نمی دانم به حساب خوش شانسی بود يا تصادف که من عشق را يک جور ديگری شناختم, جوری متفاوت از ديگران. مادربزرگ هم که عمرش اينقدرها قد نداد تا ببيند من با ستاره بختم چطور آشنا شدم و چه کردم. بعدها وقتی که زندگی بروي من آغوشش را باز کرد, روح مادربزرگ در آسمان بود, پيش پدرم که گفته بودند جوانمرگ شده و آنها که خدا دوستشان داشت. از همه اينها که بگذريم,

بنظر من بعضی ها عاشق می شوند و عشق را می شناسند. عده ای هم هستند که در کتابها و شعرهايی که می خوانند با جادوی عشق آشنا می شوند. اما من عشق را زمانی شناختم که پوران عاشق شد. ماجرای آشنايی من با عشق پوران داستان طولانی داشت. خودش هم حکايتی جدا داشت که چطوری وجود او خواه ناخواه روی زندگی من هم تأثير گذاشت. البته آن موقع هنوز نمی دانستم آيا درخت عشق ميوه ای می داد و ميوه عشق چه بود و چه عطر, طعم و مزه ای داشت. البته از حال و روزگار پوران حدس می زدم که عشق در دهان او چه طعمی بايد داشته داشت. زندگی پوران که نگاه می کردم, دلم از اندوه فشرده می شد, او هم يکجوری مثل من فلک زده بود. يک روز در ميان کتک مفصلی از مادرش می خورد و گاهی هم پدرش او را تنبيه می کرد. هيچ کسی در تصميم خودش به اندازه او سمج و سرسخت نبود. من و پوران در مورد يک سری چيزها می توانستيم همدرد باشيم, ولی از بعضی جهات او  بيشتر از من به پدر و مادرش نزديکتر بود. او از هيچ کس خوشش نمی آمد, حتا از خودش هم بيزار بود. بعدها وقتی بيشتر در باره زندگی خودم چيزهايی دستگيرم شد, جواب خيلی از چراهايم را پيدا کردم, فهميدم که چقدر لازم است که آدم اول از همه خودش را دوست داشته باشد. به عقيده من هيچ چيزی بهتر از اين نيست که آدم خودش را درک کند. و من در آن سالها که هنوز بچه بودم و کسی من را داخل آدم حساب می کرد, خودم سعی می کردم خودم را بشناسم. بايد اعتراف کنم تنهايی زياد هم برای من بد نبود. هزار و يک فکر در سرم داشتم. ساعتها اگر من را به حال خودم می گذاشتند می توانستم خودم باشم و تا دلم می خواست به عالم هپروت پناه ببرم. در خانه ای که من زندگی می کردم, آرامش نبود و تازه وقتی می توانستم به کارهای خودم برسم که همه را راضی کرده باشم. زندگی عشقی برای من يا پوران فلک زده از يک غروب نم دار شروع می شود. يادم می آيد آن روز بعد از ظهر تازه از مدرسه رسيده بودم. کتابهايم را با يک کش بصورت بسته ای سفت زير بغلم گرفته و دستهای سرماخورده ام را در جيب پالتو قرضی پوران چپانده بودم. هوا سرد بود. سوز باد سرد نشانه از راه رسيدن زمستان برفهای سبک و درشتی بود که باد عصر آنها را در هوا بازی می داد و به سر و صورت عابرين می زد. سرما از زير کت نازک و پلاسيده ام تا روی دلم نفوذ می کرد. سخت می لرزيدم و زبانم بند آمده بود. داخل حياط که شدم, کتابها را روی جعبه ايوان گذاشتم. چون گرسنه بودم تکه ای نان از سفره بيرون کشيدم و رويش کمی رب ماليدم و به نيش کشيدم. پا به درون اتاق گذاشتم, اينقدر سرد بود که رد نفس هايم را که بخار فشرده ای بود در هوا می ديدم. تازه يادم افتاد که چکاری بايد بکنم. بخاری خاموش بود و بايد برای گرمای شب اتاق سه در چهاری که خانواده در آن شام می خوردند, آماده اش می کردم. در اين حال صدای هيس هيس پوران را شنيدم که مثل روح سايه دار از پشت ستون ايوان ظاهر شد و دوان دوان آمد و روی آخرين پله ايستاد و من را صدا زد. بايد بکارم می رسيدم. هيس او را نشنيده گرفتم و اميدوار بودم که از احضار کردن من منصرف بشود. ناگهان مثل گربه از پله ها پايين پريد و به تندی از آستينم کشيد. اين اداها را از مادرش ياد گرفته بود. کمی جا خوردم ولی بروی خودم نياورده و خونسرد گفتم: « می دانی که من بايد باک نفت را پر کنم. بخاری را تميز کنم, وگرنه.. »

گفت: « ده بار صدات زدم. مگه کر هستی. گوشات را با آب سدر کافور شسته ان. »

از لجم جواب دادم: « مواظب باش! ديگه حرف زدنت هم مثل مادرت مهری شده. » خنديد.

گفت: « اگه دفعه ديگر جوابم را ندهی موهايت را می کشم. »

گفتم: « غلط می کنی. تازه صدات را شنيدم ولی من کار دارم. »

پوران ولن کن نبود. از آستينم کشيد و گفت: « پس چرا جوابم را ندادی. تو رو خدا زود باش. اينقدر فس فس نکن. اگر دير بجنبی او می رود. تو بايد کمکم کنی. »

به چشمهايش نگاه کردم. شيطنت از آن می باريد. خواستم بگويم مگر من مار هستم که فس فس کنم, خودش شتابزده و عصبی گفت: « زود باش! عجله کن! جواد منتظرست. بايد تا سر و کله مادرم پيدا نشده يک کاری برايم بکنی. »

من که منظورش را نمی فهميدم, هاج و واج نگاهش کردم. خواستم بپرسم که جواد ديگر کدام جانوريست, که با دستپاچگی بسته ای دستم گذاشت و گفت: « يالله. بگير اينو و زير دامنت قايم کن. حتم دارم او تا حالا يه بار آمده و از تو کوچه گذشته و اين دفعه که نزديکتر می آيد اين را بهش بده. فهميدی! »

با تکيه ای که روی کلمه آخر کرد می خواست بفهماند که اگر امانتی را دست جواد نرسانم پوست از کله ام می کند. می دانستم که تعارف نمی کند. با شناختی که از او داشتم حدس می زدم که راحت می توانست برای من دردسر درست کند. هول هولکی راه افتادم. نزديک در حياط که رسيدم, ديدم قدم به قدم پشت سر من می آمد گفتم: « تو که اينجا ايستاده ای و پشت سر من کشيک می دهی چرا خودت اينکار را نمی کنی. »

 گفت: « تو چقدر خری! اگر من اينو بدستش بدم و کسی من را ببينه ديگه اجازه نمی دن از اين خونه بيرون برم. فهميدی. واسه خاطر اينه. » نمی دانم شايد هم راست می گفت. من بدبخت را روی لبه قيچی گذاشته بود. سرم را از در به داخل کوچه بيرون آوردم, جواد سر کوچه ايستاده بود و چهار چشمی در خانه ما را می پاييد. من بيچاره بايد به او علامت می دادم تا نزديکتر بيايد و از جلو در خانه ما رد بشود. اينجور کارها منظورم دختر بازی در کوچه ای که بن بست بود و فقط از يک طرف راه داشت و آن هم با همسايه های فضول و حرف درست کن کمی مشکل بود. آدم غريبه ای که يک بار از آنجا می گذشت تابلو بود و فردا ده جور شايعه و داستان برايش رديف می کردند. من از اين تعجب می کردم که چطور مهری که هميشه ته و توی زندگی مردم را می آورد از قرار و مدارهای دخترش سر در نمی آورد. از آن گذشته وقتی جواد به من نزديک شد, با ديدن هيکل و قد و قواره او  بيشتر حالم گرفته شد, نمی فهميدم پوران در اين پسره جواد ديلاق چه می ديد که واله و شيدای او شده بود. قيافة پوران خيلی از او سرتر بود.

جواد اشاره من را ديد و از سر کوچه براه افتاد. در آن حال من و پوران دست به دعا ايستاده منتظر بوديم که کسی داخل کوچه ظاهر نشود. خدا می دانست اگر مهری مادر پوران در آن لحظه می رسيد چه بلايی سرمان می آورد. جواد موهای سرش را کوتاه اصلاح کرده بود و مشتی ژل چسبناک و يک من روغن روی موهای سرش ماليده بود. کله اش مثل کدوی رگ و ريشه له شده می ماند و در زير آفتاب عصر می درخشيد. پسرک يک وری راه می رفت و کاپشن چرمی گشادی که به تن داشت يک طرفش بلندتر ديده می شد. در آن سن و سال کم قوز زده بود. پشتش مثل شتر باربر کج بود پيراهن سفيد راه راهش را روی شلوار لی که به تنش زار می زد انداخته بود و حتا به گمانم بند کفشهای اسپرتی اش شل بود و به پايش لخ می زد. جواد دو انگشت يک دستش را در جيب شلوارش گذاشته بود. دست ديگرش را بطرفم دراز کرد و بسته را از من قاپيد و زير کاپشن ش گذاشت. با آن لبهای نازک بی قواره اش سوت خفه ای می زد. او بدون اينکه نيم نگاهی به من بياندازد از زير دستم داخل خانه سرک کشيد و چشمش به پوران افتاد که پشت در ايستاده و او را می پاييد. سوتش بريد و لبخندی گوشه دهانش سبز شد. چشمم به لبهای نازک و براقش افتاد که با کلمات شل و وارفته به پوران گفت: « فردا ساعت دو بعد از ظهر منتظرتم خاتون. »

پوران نيشش باز شد. پنج انگشتش را بوسيد و بطرف او فوت کرد. با فشار دختر را از پشت در دور کردم و در را بستم. شانس آورده بوديم که کسی در کوچه نبود. حتا پشت پنجره آشپزخانه صنوبر زن همسايه مادر بلوط که داخل کوچه باز می شد, خلوت بود. داخل دالان که آمدم, پوران ديدم که سرمست از معجون عشق مثل پروان بال بال می زد و دور خودش می چرخيد. با چشم خودم قدرت عشق را می ديدم و باور نمی کردم. او پوران کپک زده را خاتون خطاب کرده بود, تنها چيزی به اش نمی آمد. پوران نه فکر مادرش بود که اگر بويی می برد گيس های او را از جا می کند و نه پدرش که آن موقع عصر از سر کار می آمد. داشتم به اتاق می رفتم که ديدم پوران سر لخت بيرون در آويزانست و دوباره داخل کوچه را ديد می زند. ول کن نبود. و می خواست به قول خودش پس مانده عطر دوست پسرش را لمس کند. پوزخندی زدم و ياد کتابهايم افتادم که هنوز روی صندوق کهنه ايوان بود. فردا امتحان داشتم و بايد هر طور شده درس حاضر می کردم. خوشبختانه آماده کردن شام شب يک در ميان به عهده پوران بود و او هم هميشه به من دستور می داد که سيب زمينی پوست بگيرم يا پياز داغ بکنم. کتاب را پيش رويم باز کردم. تکه نان هنوز لای کتابم بود. کمی از آن را کندم و در دهانم گذاشتم. همزمان که لقمه را می جويدم, با چشم هايم جواب سوالها مرور می کردم و آنها را در ذهنم از بر می کردم. پوران داخل اتاق آمد و با خوشحالی گفت: « امشب مامان مهری با خودش شام نذری می آورد. لازم نيست چيزی درست بکنيم. »

پرسيدم: « ببينم مگر تو درس و امتحانی نداری؟ »

شانه اش را بالا انداخت و گفت که او مثل من خرخوان نيست. بطرف در خروجی راه افتاد. می دانستم کجا می رود. ولی چيزی به روی خودم نياوردم. پوران کلاس سوم راهنمايی می خواند. علاقه ای به درس خواندن نداشت. هر بار که امتحان داشت, من را مجبور می کرد برايش تقلب بنويسم. از راه که می رسيد, کتابها را روی پله می گذاشت و داخل کوچه با دختر کلثوم خانم طوبی و بلوط جلسه می گرفت. دخترها به بهانه اينکه مواظب بچه ها بودند, برای خودشان پشت يا جلو در می نشستند و از هر دری صحبت می کردند. هر در باره خياطی و گلدوزی و مد لباس بود و بقيه اش هم در باره پسرها حرف می زدند. کی دوست پسر کدامشان بود. چه می گفت و چه می پوشيد و از اين حرفها. بچه های کوچک هم دور و برشان می دويدند و بازی می کردند. من هم چند بار خواسته بودم پيش شان بنشينم که مثل مرغ کيشم کرده بودند. بلوط که از همه شان شيطانتر بود به من اشاره می کرد که از آنجا بلند بشوم و بروم خانه. کنجکاو بودم که دخترها در باره چه صحبت می کردند که نمی خواستند من هم گوش کنم. می گفتند که دهن من بوی شير می دهد. در دلم به آنها می خنديدم که خودشان را دانا می دانستند.

غروب در راه بود. من لبه پله ايوان نشسته و کتاب در دست چمباتمه زده بودم. چند صفحه ای خوانده بودم که يادم افتاد ای داد و بيداد يادم رفته باک بخاری را از نفت پر کنم. داخل اتاق دويدم. اما دير رسيده بودم. نفهميدم که مهری کی خانه برگشته و داخل اتاق شده بود. او را ديدم که يک چشمش را بسته و با آن يکی چشمش سوراخ بخاری را نشانه می گرفت. زن کبريتی کشيد, آن را ته بدنه بخاری انداخت. شعله ای ضعيف جان گرفت. روشنی خاموش شد. صدای جرقه کبريت دوم را شنيدم. زير لب گفت: « لعنتی روشن شو ديگه! »

زن يک ريز داشت فحش می داد و کبريت سومی چهارمی را هم کف بخاری انداخت. يک دفعه شک کرد و دست به باک بخاری زد. باک خال و سبک با تلنگر او زمين افتاد و چند قطره نفت روی موکت اتاق ريخت. سرش را برگرداند و با غيض نگاهم کرد. اصلا" انتظار نداشت که باک بخاری خالی باشد. ناگهان به من توپيد: « دختره مفت خور می خوری و می خوابی. وقت هم کردی کتابی جلوت علم می کنی و مثلا" درس می خوانی. مگر ما اينجا کلفت تو هستيم. هان. »

زن خشمگين بود و گوشه دهانش از خشم کف بسته بود. دستپاچه از جايم کنده شدم و با حالت گناهکارانه ای عذرخواهی کردم. نمی توانستم بگويم که پوران من را دنبال نخود سياه فرستاد و پر کردن باک بخاری از يادم رفت. با تته پته گفتم:  « می بخشی, فردا امتحان داشتم, يادم رفت. »

مهری بطرفم خيز برداشت. داد کشيد: « بيخود کردی, امتحان داری. واسه من می خواد پرفسور بشه. دختر را چه به درس خواندن. ديگر پر کردن باک بخاری خيلی کار داشت. از کی من اينجا ايستاده ام و دارم بخاری را روشن کنم. هی کبريت می زنم, عين خيالت نيست, دست کم بگو که نفتی در اين صاحب مرده نريخته ای. »

« مهری… ببخشيد! چشم الآن پرش می کنم. »

برای فرار دير شده بود. زن بطرفم هجوم آورد و دستش را در بازوهايم قفل کرد و نيش پيچی جانانه ای داد. جای نيشگونهای قبلی هنوز کبود بود و درد داشت. دادم هوا رفت. از ترس اشک در چشمم خشک شده بود. زن با لحن سرزنش آميزی گفت: « بيخودی عربده نکش. چند بار بگويم که به من نگو مهری. من حق مادری به گردن تو دارم. بايد من را مادر يا دختر خاله صدا بزنی. فهميدی. دختره نمک نشناس. » شنيدن اين يکی حرفش خيلی گران بود و دست آخر سد تحملم شکست و داغ دلم تازه شد. زير گريه زدم. چشمهايم پر آب بود و از شوری آن می سوخت. فکر نمی کنم هرگز زبانم برای مادر صدا زدن او می چرخيد. با صدای خفيفی التماس می کردم که بازويم را رها کند. رامين تير کمان بدست در آستانه در ايستاده بود و با تمسخر نگاهم می کرد. تا بحال او را نمی ديدم. می دانستم که بعدا" ادای گريه کردن من را در می آورد. وقتی پرسيد: « مامان باز چی شده. اين خل خانوم چه دسته گلی به آب داده. »

مهری گفت: « فضولی موقوف. برو اين خواهر ذليل مرده ات را صدا کن, دست از يللی تللی بردارد و سر درس و مشقش بيايد. آتش به جان گرفته آخرش من را می کشد. »

رامين دهانش را کج کرد و بازيگوش در آستانه در غيبش زد. من هم لب و لوچه ام را جمع کردم. آب دماغم را بر حسب عادت با سر آستينم پاک کردم. باک خالی را برداشتم و داخل حياط رفتم. پيت نفت سنگين بود. دسته درست حسابی نداشت. چشم دواندم و قيف را هم پيدا نکردم. ناچارا" برای اينکه داد مهری در نيايد, دستپاچه پيت را بلند کردم. گاهی دستم می لرزيد و به اطراف باک می ريخت. بوی نفت در حياط پيچيد. از اين می ترسيدم که مهری از پشت شيشه پنجره مرا بپايد و ببيند که نفت ليتری چند را دارم هدر می دهم. کاغذ پاره ای از دم ايوان پيدا کردم. بدنه باک را تميز کردم. آن را بغل گرفتم و ترسان و لرزان داخل اتاق آوردم. دست و بازو و لباسم بوی نفت می کرد و کافی بود که جرقه ای آتش به من بخورد. بايد آن را بر عکس سرجايش می گذاشتم که سوراخ دهانه اش روی دهانه لوله بخاری که با انتهای بدنه و کف آن متصل می شد جور شود و نفت را داخل بدنه برساند. شوهر مهری از سر کار برگشته بود. شکر خدا صدای غرو لندش را که در حياط اين طرف و آن طرف می رفت و ايراد می گرفت می شنيدم. خيالم راحت بود که مهری ديگر سرگرم شوهرش می شود و فعلا" نمی تواند به من گير بدهد. هنوز از حرصم تمام بدنم می لرزيد. با دستهای نفت آلود و لرزان باک را سر جايش گذاشتم. شير بخاری باز بود. نفت با شتاب از سوراخ در کف بخاری پاشيد و با اولين کبريت تلپی صدا کرد و گر گرفت. شير بخاری را پيچاندم و سرعتش را کم کردم. رفتم دستهايم را صابون بزنم. زن من را که ديد دستور داد: « چند تا سيب زمينی از ته انبار بياور. » مگر جرأت داشتم بگويم دستم بوی نفت می دهد. پلاستيکی به دستم کردم تا کيسه سيب زمينی ها بو نگيرد. آنطور که بويش می آمد, از شام نذری خبری نبود. ناراحتيش هم اين بود که کسی شامی تعارفش نکرده بود. نگاه زن هنوز دنبالم بود, دستهايم را نشان دادم که نفت آلود بودند. فحشی حواله ام کرد و خودش به ايوان رفت تا شام شب را تهيه کند. پوران هنوز از جلسه عصرانه دوستانش خانه برنگشته بود.

................



[1] از ديوان فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:4  توسط علم ناز  | 

  عنوان : ستاره بخت

  نویسنده : علم ناز حسن زاده

  مترجم / مترجمان :
  ویراستار : آزاده جولایی
  نوبت چاپ : 1
  سال چاپ : 1387
  تعداد صفحه : 708
  بها : 9900 تومان
  شابک : 9789644425707
چکیده :

 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 7:16  توسط علم ناز  |