تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

زندگی مويزاري از هر الوانست

مملوَ غوره های ريز آويزانست

حبه هايی سبز و لب خندان

حبه هايی سرخ چشم گريانست

زندگی خوشه آرزويست چندان

آويزه نوار جويبار عمر گذرانست

 

   می گويند عشق همه چيز است نه يک چيز. عشق معنی ندارد, تعريف دارد. عشق را نمی توان توصيف کرد, بايد آن را تجربه کرد. می گويند, عشق بيداری است نه خواب, عشق را می توان پيدا کرد, می توان عشق را گم کرد. عشق را در آتش, در آب جاری جويبار و در بال های گشاده قاصدک, روی بال پروانه و رقص شاپرک جستجو کرد و در فرود نرم شاپرک روی گلبرگها ديد. عشق را در معلق زدن ماهی در تنگ بلور, در صدای آواز بلبل در بيشه, و در هر کلمه مصرع و بيت شعر حافظ, مولوی و سعدی و ... لمس کرد. عشق خود زندگيست, در رگهای زندگی جاريست. و زندگی مويزاريست الوان مملو از خوشه های سبز, سرخ و زرد. حبه هايی که به بار می نشينند و سرخ رنگ می شود و حبه هايش که کالند و لبريز آرزو. ما برای حبه های کال زندگی می کنيم, بخاطر چيدن خوشه های آرزو عاشق می شويم و عشق می ورزيم و معشوقه می شويم. ما اميدوار زندگی می کنيم تا زمانيکه سبز دانه های آرزو ارغوانی شوند و شرابی. خلاصه عشق را نيازی به تعريف نيست بلکه بايد آن را زندگی کرد و ديد. چه کسی نمی داند, بازی عشق دو همبازی برابر می طلبد. عشق معشوق می خواهد و عاشق مشتاق می طلبد... »

 

 

    اول...

 

   می گويند شانزده سالگی شيرين و فراموش نشدنی است. دوره رسيدن ميوه قلب و بهترين موقع برای شکوفا شدن احساس جوانی. تمام قشنگی ها در آن سال به اوج خود می رسند. قشنگی صورت مثل زر ترد و شاداب باز می شود. احساس قلبی جوان مثل امواج ظريف يک رادار زير زمينی حساس می شود. کوچکترين اشاره و ريزترين موجهای شناور در هوا را می گيرد. شنوايی دل آدم در آن سن و سال هر چقدر که باز باشد گوش عقل کر می شود و چشم عقل نمی بيند. هر چه هست شور احساس است و ذوق آرزو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 19:12  توسط علم ناز  | 

 همان لحظه ای که از در خارج شد, ترديد داشت ولی نه به آن اندازه که او را منصرف کند و به خانه برگردد. يعنی چاره ای هم نداشت. پنج ماهه حامله بود. بايد پيش دکترش می رفت و معاينه می شد. از طرفی در پوست خودش نمی گنجيد. بعد مدت ها به آرزوی خودش رسيده بود. بعد از حاملگی اول و آن تصادف وحشتناک بحران سختی را پشت سر گذاشته بود. بعد هم که ماهها از آن موقع  می گذشت. تا کی می خواست خانه نشین شود و خودش را از لذت زندگی محروم کند. او زنده بود و باید زندگی می کرد. بدون شک دلش می خواست باز هم بچه دار بشود. یک دانه پسرش احتياج به همبازی خواهر يا برادری داشت. تازه با آوردن بچه ای دیگر می توانست پايه های ازدواجش را که شايد در آن مدت سست شده بود تقويت کند. خودش هم می توانست احساس لطيف مادر شدن را تجربه کند. اما اين شک و ترديد لعنتی دست بردار نبود. بايد هر طور شده خودش را قانع می کرد که هيچ اتفاقی نخواهد افتاد. دير يا زود مجبور بود آفتابی شود و شانس خودش را بيازمايد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:40  توسط علم ناز  |