تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

نزديک ظهر بود که فرودگاه کست روب رسيديم. دوستم با شوهرش به استقبالمان آمده بودند. خودش پا به ماه بود و موقع راه رفتن لنگ مي‌زد. يک عالم طلا به خودش آويزان کرده بود، مي‌گفت به افتخار ورود ما بوده، دست‌ها و گردنش مثل زن‌هاي پاکستاني هندي از دور برق مي‌زد. از دور نگاه کردم، پهنه آسمان خاکستري و گرفته بود،‌هاي‌هاي‌ مي‌خواست گريه کند.
گفتم،‌شانس ما را! انگار مي‌خواهد ببارد.
دوستم گفت: تا امروز صبح که آفتاب بود، شما باران شمال ايران را به شمال دانمارک آوردين.
فکر کردم شوخي مي‌کند ولي لحن‌اش جدي بود. ما را از آن‌جا مستقيم به حياط کاخ ملکه مارگريت بردند. دوستم گفت، در اين ساعت روز سربازهاي کاخ گارد مي‌گيرند و سان مي‌روند. سربازهاي سوسول با آن کلاه‌هاي پوستين گنده و تفنگ دراز و شمشير و خنجر به زحمت تکان مي‌خوردند، دوستم گفت، همه‌شان ورزيده و دوره ديده هستند. کلي توريست آن‌جا جمع شده بود، فکر کرديم اتفاق ديگري هم مي‌خواهد بيافتد ولي کسي از کاخ بيرون نيامد. دور تا دور ساختمان‌هاي سنگي قديمي‌دست نخورده بود. مي‌مانست کپنهاک شهري تاريحي باشد با بناهاي قديمي. هوا نم نم باريدن گرفت، مثل اين بود که باران از صافي رد مي‌شد و پودر شده به سر و صورت ما مي‌نشست، آدم دانه‌هاي باران را در هوا نمي‌ديد. يک جورهايي مثل باران شمال خودمان بود ولي نبود. فکر کنم باد سردش بود که اذيت مان مي‌کرد، آن هم در ماه تير که آغاز تابستان است. بعد هم گشتي در شهر زديم، روز يکشنبه بود و خاک مرده در خيابان‌ها پاشيده بودند. دوستم گفت، روزهاي جمعه و شنبه شلوغ است، شهرداري با بودجه خودش نوازنده و نمايشگر خياباني را از هر مليتي به دانمارک دعوت مي‌کند. سيرک خياباني را بعداً ديدم، خيلي جالب بود.
روز يکشنبه در محله خارجي نشيني‌ها مردم در رفت و آمد بودند، اغلب کله سياه از هر مليتي که آدم فکرش را مي‌کرد. مردم اهل کليسا رفتن نيستند و بيشتر در خانه‌شان مي‌چپند و چيزي مي‌خورند، شراب وارداتي و مشروب سيب زميني اسناپس و آبجو دانمارکي مي‌نوشند. شب هم دانسينگ و کلوپ مي‌روند. زندگي شبانه آخر هفته‌ها تماشايي است.
خارجي‌ها براي خودشان وسط کپنهاک مسجد بزرگي دارند که هر جمعه آن‌جا نماز جماعت برگزار مي‌کنند. ماه محرم و رمضان پاکستاني‌ها خيرات مي‌دهند و دوره قرآن دارند.
به دور و برم نگاه مي‌کردم، بدجوري دلم گرفته بود. اولش از آنچه مي‌ديدم، خوشم نيامد. شايد غربت زده شده بودم. اگر به خاطر دوستم نبود، دانمارک نمي‌رفتيم. برنامه ما گشت و گذار در پنج کشور اروپايي بود.
دوستم گفت، به پاساژ فيلد برويم، تازگي افتتاحش کرده بودند. مرکز خريد بزرگ سه طبقه اي پر از همه چيز بود، مردم شهر در آن‌جا جمع شده بود. شوهرم ماشين حساب دستش بود و همه چيز را به يورو حساب مي‌کرد، تازه فهميديم که آنها هنوز کرون دانمارک را دارند. اصلاً به قيافه‌ها دانمارکي‌ها نمي‌خورد که نياکان‌شان از وايکينگ‌ها و دزدان دريايي باشند، آنها مردمي‌آرام و صلح طلب هستند، بيرون خيابان اغلب قلاده سگي در دست گرفته و قدم مي‌زنند، بعضي جاها آبجو به دست با لباس خانگي در خيابان مي‌گردند و در کل آدم‌هاي بيچاره‌اي به نظر مي‌رسند.
در آن هيرو وير نگران پسرم بودم که در شلوغي گم شود. دوستم مي‌خنديد و مي‌گفت، پسر پانزده ساله را که نمي‌دزدند. اما بچه‌هاي زير دوازده ساله را نبايد از چشم دور کرد. منحرف جنسي و بيمار رواني در دانمارک کم نيست.
بايد بگويم مهمان نوازي خانواده دوستم در اروپا نوبر بود، البته در حد توان خودشان. در باره گران بودن زندگي روزمره در دانمارک زياد شنيده بوديم و همه‌اش مي‌خواستيم ملاحظه کنيم اما نمي‌شد. آنها مي‌خواستند سايه به سايه ما را دنبال بکنند و تعارف مي‌کردند. يک دو باراز رو نرفتم، روزهاي بعدش که مدام باران مي‌آمد، شوهرم را وادار کردم که بيرون برويم. البته شوهر دوستم هم بود و ما را راهنمايي مي‌کرد. يک بار هم به جايي رفتيم که کشتي‌هاي قديمي‌وايکينيگ‌ها را نگه داري مي‌کردند. به موزه‌اش هم رفتيم. همان چند تا خرت پرت صنايع دستي را با اهميت زيادي پشت ويترين‌ها چيده بودند. بعد هم موزه صلح رفتيم، مجسمه شخصيت‌هاي تاريخي دنيا آن‌جا بود، موزه جالبي که چيزهاي عجيب و غريبي را درآن‌جا جمع آوري کرده بودند و موزه اي که متعلق به فيگور داستان‌هاي‌هانس کريستين دانمارکي بود. افسانه پري دريايي، هفت کوتوله‌ها و بابانوپل و خيلي‌هاي ديگر همه بازسازي شده بودند.
آهان يک روز هم کنار دريا رفتيم تا پري دريايي لخت و پتي برنزه ساحل دانمارک را ببينيم، چند روز قبلش سرش را بريده و برده بودند، شايد براي شوخي. روزنامه‌ها نوشتند که کله پري دريايي را برگردانند. روي سنگ بزرگ کنارش ايستاديم و عکس گرفتيم. ژاپني‌ها هم بودند و کليک کليک عکس مي‌انداختند. داخل کليساي پادشاهي دانمارک رفتيم و بعد هم روسگيلده که آن روزها شلوغ بود و فستيوال موزيک جهاني در آن‌جا برگزار مي‌شد. داخل کليسا پر بود از تابوت‌هاي پادشاهان، زن‌ها، نوه‌ها، کاردينال‌ها، کنتس‌ها، کشيش‌ها و آدم‌هاي خودشان. وهم خاصي وجودم را پر کرد، همه چيز واقعي مي‌نمود. شوهر دوستم داخل نيامد. به او حق دادم، آدم هولش مي‌گرفت. از در و ديوار کليسا غم مي‌باريد، شوهرم زودتر از من زير باران رفت تا بوي مرگ را از خودش بشورد.
روسگيلده روزگاري پايتخت دانمارک بوده و هنوز قدمت شهر را مي‌شود در بناهاي سنگي رنگ گرفته‌اش ديد، شهر بوي ماندگي مي‌دهد، شايد هم بخاطر باران شبانه روزي‌اش بود که حس مي‌کردم بدنم مرطوب شده و نم زده‌ام.
يک بار با شوهرم تنهايي کپنهاک رفتيم. خيابان اصلي راه به راه پر از پيتزايي ايتاليايي ترکي، شاورمه عربي و مک دونالد امريکايي بود. من هم که رژيم غذايي ام را خانه جا گذاشته بودند، همه جوره دوست داشتم مزه کنم. چشم دواندم، از شيريني دانمارکي که در کشور خودمان بود و تازگي اسمش را گل محمدي گذاشته اند، خبري نبود. دوستم گفت، ويني برد شيريني معروف دانمارکي است که از کره، تخم مرغ و خميرمايه درست مي‌شود با هشت لايه خمير ورز داده شده. انواع کرم، شکلات و مربا توي شکم ويني برد مي‌ريزند و دانه اي پنج کرون فروش مي‌رود. دانمارکي‌ها شکلات خور هستند، شايد بخاطر آب و هواي سرد و مرطوبش. ترش و شيرين را با هم مخلوط مي‌کنند، اصولا" سيب زميني خورند و برنج باسماتي مزه‌ها وارد فرهنگ غذايي آنها شده. چاشني‌هاي متنوع شيرين و ترش، انواع سس، ژله و فونت غذايي دارند، ماهي خام سوشي و سيلد ترش شيرين و البته ماهي لاکس نيم پز با انواع سس و سبزي روي ورقه اي نان جو تازه به عنوان ناهار سرد سرو مي‌شود. قيمت گوشت و مرغ ارزان تر از سبزي و ميوه جات است که اغلب از اسپانيا، ترکيه و افريقا وارد مي‌شوند. در قفسه اغذيه فروشي انواع پنير، شير و ماست لبنيات متنوع ديده مي‌شود. با اين وجود گفته مي‌شود که بيشتر مردم از ويتامين غذايي استفاده مي‌کنند. نان جو آنها شبيه آجر سفتي است که مي‌شود توي سر يکي زد و فرار کرد، ايراني‌ها مي‌گويند غذاي سگ ولي پر از ويتامين دي و سيرکننده است. دانمارکي با دو تکه نان جو ناهارش را ميل مي‌کند. انواع نان از هر فرهنگي در قفسه نان فروشي و قنادي که يکي است، به چشم مي‌خورد ولي در عين حال هيچ کدام شبيه نان اورجينال‌اش نيست. نه لواش ايراني، عربي، فرانسوي، ايتاليايي... مشابه‌شان زياد پيدا مي‌شود. بايد بگويم، هيچ چيز مزه خودش را نمي‌دهد. به عقيده دوستم دانمارکي تنگ نظرولي شکم موست.
آنها که زير سي سال را دارند، اغلب خود‌شان را لاغر نگه مي‌دارند تا ازدواج کنند، البته اگر اين کار را بکنند. دانمارکي يا خيلي چاق است يا لاغر. متوسط‌ش را کم ديدم. هميشه دهانش مي‌جنبد، بيشتر خوب مي‌خورد تا خوب بپوشد. همه چيز در آن‌جا گران است، دست کم به پول ما که نمي‌شود حسابش کرد، کله آدم سوت مي‌کشد. مگر بشود از حراج خريد کرد، بعد از سال نو و اول تابستان حراج واقعي دارند. دست ما به هيچ کدام‌اش نمي‌رسيد.
فرهنگ غذايي براي آنها راحت تر از فرهنگ زباني و مذهبي جا افتاده، علتش هم آن همه صحبت‌هاي سياسي است. دولت چپ گراي ده ساله اخير با روسري پوش‌ها هنوز مشکل دارد و در فرودگاه سخت گيري زيادي نسبت به ايراني‌ها، عرب‌ها و ترک‌ها، خلاصه مسلمان از هر تيره اي نشان داده مي‌شود. اما به معني اين نيست که چيزي براي کسي ممنوع شده باشد يا جلوي‌شان گرفته شود.
در اين کشور هميشه باراني رطوبت زده، خانه آفتاب ابري است و بندرت بيرون مي‌آيد. وقتي خودش را نشان داد، مردم بي اعتنا با يک تاب و شورت در خيابان راه مي‌روند، غير از نگاه خارجي‌ها کسي توجهي نمي‌کند.
دور تا دور دانمارک را آب گرفته، معني جزيره هم همين است، دوست مان در هلبک شهري که براي خودش جزيره بي نظيري است، زندگي مي‌کند. او مي‌گويد، ايراني‌ها مثل وبا از هم فرار مي‌کنند، همانند عرب‌ها و ترک‌ها به فرهنگ خود‌شان نچسبيده اند. ايراني راحت تر با دانمارکي وصلت مي‌کند، مثل آب خوردن از هم جدا مي‌شوند و براه خودشان مي‌روند. خوشبختانه ايراني‌ها هنوز چشم و ابروي ايراني و لبخند با نمک‌شان را دارند و مي‌شود آنها را از يک فرسنگي شناخت.
کلوپ ايراني‌ها رفتيم، جايي مثل رستوران هم دارد و در آن‌جا فقط غذاي ايراني سرو مي‌کند. دولت بودجه اي در اختيار‌شان مي‌گذارد تا خارجي‌ها براي خود‌شان جايي را داشته باشند. غذاهاي ايراني با چاشني ترشي، سالاد، خورش و مخلفات‌اش در آن‌جا سرو مي‌شود، قيمت‌اش هم مناسب است، البته به نسبت پيتزايي و جاهاي ديگر.
کپنهاک رستوران مشهوري هم دارد به نام سنته آنا که محل رفت و آمد شخصيت‌هاي معروف دانمارکي است، دلم مي‌خواست آن‌جا هم برويم اما با وجود شوهر دوستم که اصرار داشت تعارف کند، نمي‌شد برويم.
روز آخر خواهرم تلفني تماس گرفت. وسط صحبت مان پرسيد: دانمارک چطوري است ؟
گفتم: دانمارک محشر است! کپنهاک هم شگفت انگيز!
 گفت: تو که گقتي همه چيز گران است و مدام باران مي‌بارد.
گفتم: عوضش کسي به کسي کاري ندارد. اينجا مردم آزادي مطلق دارند، آدم مي‌تواند خودش باشد. کسي با کسي رو در بايستي ندارد. آدم‌ها مجبور نيستند نقاب به صورت بزنند. در کليسا، مسجد، دير و ميخانه، کلوپ‌هاي شبانه، کازينو هميشه باز است. کسي بالاي سر آدم نيست. در خيابان‌هايش براي همه باهر مليت، نژاد، رنگ پوست، مو و زباني جا هست.
خواهرم که حرص‌اش گرفته بود، گفت: هر طوري که باشد، وطن تو نيست.
گفتم: در اين يک مورد حق با توست. دانمارک شگفت انگيزاست ولي وطن من نيست.
18 فوريه - کپنهاک/ دانمارک

http://www.dibache.com/text.asp?cat=5&id=2134

دوستان عزیز داستان زیر به قلم بنده در سایت دیباچه آمده اگر خوشتون اومد برین هم نظر بدین و هم امتیاز ممنون تون می شم هر چی باشه من که غیر شما کسی رو ندارم

علم‌ناز حسن‌زاده

نسخه قابل چاپ
نظر و امتياز شما به اين متن

شناسه : AS2134
تاريخ ارسال : جمعه 17 خرداد 1387

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 3:52  توسط علم ناز  | 

من مى نويسم،

                تا بفهمم، زندگى را

بودنى را كه به اينجا منتهى شده،

و تولدى كه

              معنا مى دهد آغاز را

 بى نام و نشان بدنيا مى آئيم،

واقعيت را مى شناسيم،

تغيير مى كنيم،

و با سيل رشد، جارى مى شويم،

آخِر بودن در اينجا ختم مى شود،

مى رويم، براى آغازى دگر

و مى ميريم، اما بيشتر از هر چيز،

نيازمند عشق هستيم،

اگر بخواهيم با حقيقت زيستن روبرو شويم!

     من مى نويسم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:4  توسط علم ناز  | 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.

اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون كسي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:4  توسط علم ناز  | 

می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود میامد
و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد

می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم

می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود میامد
و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد
م،
به نام یگانه کاتب کتیبه عشقا
بار که من

سال دوم دانشكده بودم ، رشته ي حقوق مي خوندم . از نظر خودم دختر سر به زیر و مودبي بودم، اما اونای من را دختری خشک و عبوس می شناختند. راستش برام مهم نبود دیگران چه فکری در باره ام بکنند. چپ و راست مامان در گوشم می خواند که دور و زمانه غریبی شده و باید مواظب خودم باشم. با هر کسی رفت و آمد نکنم و یادم نرود که برای چه دانشگاه می روم. هر چه باشد اگر هم روزی بخواهم ازدواج کنم باید خواستگارم اول از همه سراغ خانواده ام را بگیرد و از طریق آنها من را بشناسد. منطق قانع کننده ای بود. خودم هم زیاد اهل هیجان درست کردن در زندگی نبودم. سرم تو لاك خودم بود و با كسي كاري نداشتم، بقول خواهرم آهسته بیا و آهسته برو تا گربه شاخ ات نزنه. اینطوری سرو کارم به دفتر بچه های انجمن هم نمی افتاد. تا آنجا که مقدور بود كمتر با بچه ها بگو بخند داشتيم ، غیر از يه نفر، شادي رو ميگم ، ممکن نبود او را ندیده گرفت. دختر بگو بخندی که حضورش حس می شد. سال اولي كه اومده بودم باهاش آشنا شدم ، يه دختر روستايي تیپ، بی غل و غش و خنده رو از خطه ي خونگرم مردم جنوب؛ دختر خوب و شاد و درعين حال شيطوني بود، شادی را مثل گرده ای روی گل ها دور و برش می پاشید و خنده روی لب بچه ها می آورد. این را ها هم بگم که شادی خيلي با پسرا مي چرخيد نه اينكه منظوري داشته باشه، نه! فقط با پسرها راحت تر بود ، خيلي سر به سر پسرا مي گذاشت بعدشم مي اومد پيش من قضيه ها رو مو به مو تعريف ميكرد و كلي مي خنديد. نمی خواستم تو ذوقش بزنم. بارها بطور ملایم به او تذکر دادم که بد نیست دختر کمی سنگین باشد و خودش را بگیرد. چون که بعضی رفتارها براحتی برداشت غلط می شون و پسری ندید بدید ممکن اس که فکر کنه داری نخ می دی یا سرو گوشت می جنبد. اما حرفام به گوش شادی نمی رفت. طبیعتش تخس بود و خطر را حس نمی کرد. منم نصیحت کردنو کنار گذاشتم. مادر خواهرش که نبودم در زندگیش دخالت بکنم. هي اخم ميكردم كه شادي جون خوب نيست اين كارا ، دست بردار، آخرش يه بار چشماتو وا ميكني مي بيني افتادي توی چاه انوقت...، يهو می پريد وسط حرفام... یه بارشم گفت : افتادي ؛ افتادي چي؟ فکر می کنی من بچه ام؟ دیروز بدنیا اومده ام؟ افتادم توش ؟! نترس بابا، آب گیرم بیاد ها خودم خوبم شنا بلدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:7  توسط علم ناز  | 

چه اتفاقی در قصر ملکه برفی افتاد؟ از آن موقع چه اتفاقی افتاده بود.دیواره های قصر از توده های برفی درست شده و در و پنجره ها از باد سرد و برنده ساخته شده بود. نمای قصر بيشتر از صدها طبقه بود, بستگی به اين داشت که باد به چه شکلی برفها را روی هم قرار می داد. قوی ترين بادها چند کيلومتر طولش بود. همه آنها با نور ستاره قطب شمال روشن می شدند. همه طبقه بزرگ خالی بودند و يخ سرد بود و می درخشيد. آنجا هيچ دلخوشی نبود, حتا به اندازه رقص يک خرس قطبی کوچک. وقتی باد بشدت می وزيد, خرس قطبی روی پاهای عقبی راه می رفت و می خواست خودش را نشان بدهد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:9  توسط علم ناز  | 

 آنها نزديک خانه کوچکی توقف کردند. خانه فرو ريخته بود. سقفش کاملا" روی زمين بود و در کوتاه بود. خانواده بايد روی زمين می خزيدند تا از خانه داخل و خارج بشوند. هيچ کس خانه نبود و غير از يک زن ژنده پوش که ايستاده بود و سر چراغ پيه سوز ماهی سرخ می کرد. گوزن داستان خودشان را از اول تا آخر برای زن تعريف کرد. البته اول داستان خودش را گفت, چون فکر می کرد که مهمتر بود. بعدش هم داستان گردا را. دخترک اينقدر سرما خورده بود که اصلا" نمی توانست حرف بزند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:50  توسط علم ناز  | 

درشکه گردا وارد جنگل تاريکی شد, بدنه آن مثل تکه ای آتش از دور می درخشيد. برق دسته طلايی آن در چشم راهزن ها افتاد. آنها نمی توانستند, از آن بگذرند. همه با هم فرياد زدند: طلاست! طلاست! و با عجله خودشان را به درشکه رسانده و جلو آن پريدند. اسب ها را گرفتند, سربازهای سوار, درشکه ران و خدمتکار را کشتند و دست آخر گردای کوچک را از درشکه بيرون کشيدند. يکی از دزدها که پيرزنی بود فرياد زد: اين دختره خيلی قشنگه. عالی شد. نگاه کنيد سر تا پايش با روغن نارگيل چرب و چليب شده. پيرزن ريش بلند و سيخی داشت و مژه های قهوه ای که از بالای چشمهايش آويزان شده بود. خنجر تيز خود را بيرون کشيد و گفت: هوم...چقدر خوشمزه و خوردنی است, درست مثل يک بره گوسفند!

خنجر در تاريکی شب برقی زد. خيلی وحشتناک بود. ناگهان فرياد زد: آخ!

دختر بچه خود پيرزن بود که با جست خودش را روی پشت پيرزن انداخته و گوش او را گاز گرفته بود. دختر وحشی تربيت شده بود و از گرسنگی اين کار را نمی کرد. پيرزن دوباره فرياد زد: ای دختر بدجنس وحشی! ولی نتوانست دخترک گردا را بکشد.

دخترک راهزن داد زد: او بايد با من بازی بکند. من لباس قشنگ و دستکش پوستين و شيرينی های او را می خواهم. او بايد پيش من و در رختخواب من بخوابد!

دختر دوباره گوش مادرش را گاز زد و از روی پشتش پايين پريد.

 در هوا چرخشی زد و دور خودش گشت. راهزن های ديگر خنديدند و گفتند: نگاه کنيد, چطور با دخترک گردا می رقصد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 17:52  توسط علم ناز  | 

گردا روی سنگ بزرگ نشست. خسته بود و بايد استراحت می کرد. به دور و برش نگاه کرد و همان موقع چشمش به يک کلاغ بزرگ افتاد که با ديدنش روی زمين برف پوش پريد و روبروی او نشست. کلاغ از مدتها بالای درخت نشسته بود و به گردا نگاه می کرد. او سرش را تکان داد و بعدش هم گفت: قار قار! سلام. سلام!

دوباره از گردا پرسيد: تو اين دنيای بزرگ و اينجا تنهايی کجا می روی؟

و البته آقا کلاغه سعی کرد طوری اين حرف را بگويد که دخترک منظور او را بفهمد. گردا معنی سوال او را متوجه شد و با خودش فکر کرد که کلاغ راست می گفت. او آنجا چه می کرد. برای همين هم داستان خودش را از سير تا پياز برای کلاغ تعريف کرد و دست آخر از او پرسيد که آيا دوست و همبازی او کای را ديده بود يا نه؟

کلاغ حرفهای دخترک را گوش کرد. مدام فکر می کرد و منقارش را تکان می داد. گفت: آره. بله. ممکن است. ممکن است.

 ترجمه الناز حسن زاده از هانس کریستیان اندرسن دانمارکی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:13  توسط علم ناز  |