گفتم،شانس ما را! انگار ميخواهد ببارد.
دوستم گفت: تا امروز صبح که آفتاب بود، شما باران شمال ايران را به شمال دانمارک آوردين.
فکر کردم شوخي ميکند ولي لحناش جدي بود. ما را از آنجا مستقيم به حياط کاخ ملکه مارگريت بردند. دوستم گفت، در اين ساعت روز سربازهاي کاخ گارد ميگيرند و سان ميروند. سربازهاي سوسول با آن کلاههاي پوستين گنده و تفنگ دراز و شمشير و خنجر به زحمت تکان ميخوردند، دوستم گفت، همهشان ورزيده و دوره ديده هستند. کلي توريست آنجا جمع شده بود، فکر کرديم اتفاق ديگري هم ميخواهد بيافتد ولي کسي از کاخ بيرون نيامد. دور تا دور ساختمانهاي سنگي قديميدست نخورده بود. ميمانست کپنهاک شهري تاريحي باشد با بناهاي قديمي. هوا نم نم باريدن گرفت، مثل اين بود که باران از صافي رد ميشد و پودر شده به سر و صورت ما مينشست، آدم دانههاي باران را در هوا نميديد. يک جورهايي مثل باران شمال خودمان بود ولي نبود. فکر کنم باد سردش بود که اذيت مان ميکرد، آن هم در ماه تير که آغاز تابستان است. بعد هم گشتي در شهر زديم، روز يکشنبه بود و خاک مرده در خيابانها پاشيده بودند. دوستم گفت، روزهاي جمعه و شنبه شلوغ است، شهرداري با بودجه خودش نوازنده و نمايشگر خياباني را از هر مليتي به دانمارک دعوت ميکند. سيرک خياباني را بعداً ديدم، خيلي جالب بود.
روز يکشنبه در محله خارجي نشينيها مردم در رفت و آمد بودند، اغلب کله سياه از هر مليتي که آدم فکرش را ميکرد. مردم اهل کليسا رفتن نيستند و بيشتر در خانهشان ميچپند و چيزي ميخورند، شراب وارداتي و مشروب سيب زميني اسناپس و آبجو دانمارکي مينوشند. شب هم دانسينگ و کلوپ ميروند. زندگي شبانه آخر هفتهها تماشايي است.
خارجيها براي خودشان وسط کپنهاک مسجد بزرگي دارند که هر جمعه آنجا نماز جماعت برگزار ميکنند. ماه محرم و رمضان پاکستانيها خيرات ميدهند و دوره قرآن دارند.
به دور و برم نگاه ميکردم، بدجوري دلم گرفته بود. اولش از آنچه ميديدم، خوشم نيامد. شايد غربت زده شده بودم. اگر به خاطر دوستم نبود، دانمارک نميرفتيم. برنامه ما گشت و گذار در پنج کشور اروپايي بود.
دوستم گفت، به پاساژ فيلد برويم، تازگي افتتاحش کرده بودند. مرکز خريد بزرگ سه طبقه اي پر از همه چيز بود، مردم شهر در آنجا جمع شده بود. شوهرم ماشين حساب دستش بود و همه چيز را به يورو حساب ميکرد، تازه فهميديم که آنها هنوز کرون دانمارک را دارند. اصلاً به قيافهها دانمارکيها نميخورد که نياکانشان از وايکينگها و دزدان دريايي باشند، آنها مردميآرام و صلح طلب هستند، بيرون خيابان اغلب قلاده سگي در دست گرفته و قدم ميزنند، بعضي جاها آبجو به دست با لباس خانگي در خيابان ميگردند و در کل آدمهاي بيچارهاي به نظر ميرسند.
در آن هيرو وير نگران پسرم بودم که در شلوغي گم شود. دوستم ميخنديد و ميگفت، پسر پانزده ساله را که نميدزدند. اما بچههاي زير دوازده ساله را نبايد از چشم دور کرد. منحرف جنسي و بيمار رواني در دانمارک کم نيست.
بايد بگويم مهمان نوازي خانواده دوستم در اروپا نوبر بود، البته در حد توان خودشان. در باره گران بودن زندگي روزمره در دانمارک زياد شنيده بوديم و همهاش ميخواستيم ملاحظه کنيم اما نميشد. آنها ميخواستند سايه به سايه ما را دنبال بکنند و تعارف ميکردند. يک دو باراز رو نرفتم، روزهاي بعدش که مدام باران ميآمد، شوهرم را وادار کردم که بيرون برويم. البته شوهر دوستم هم بود و ما را راهنمايي ميکرد. يک بار هم به جايي رفتيم که کشتيهاي قديميوايکينيگها را نگه داري ميکردند. به موزهاش هم رفتيم. همان چند تا خرت پرت صنايع دستي را با اهميت زيادي پشت ويترينها چيده بودند. بعد هم موزه صلح رفتيم، مجسمه شخصيتهاي تاريخي دنيا آنجا بود، موزه جالبي که چيزهاي عجيب و غريبي را درآنجا جمع آوري کرده بودند و موزه اي که متعلق به فيگور داستانهايهانس کريستين دانمارکي بود. افسانه پري دريايي، هفت کوتولهها و بابانوپل و خيليهاي ديگر همه بازسازي شده بودند.
آهان يک روز هم کنار دريا رفتيم تا پري دريايي لخت و پتي برنزه ساحل دانمارک را ببينيم، چند روز قبلش سرش را بريده و برده بودند، شايد براي شوخي. روزنامهها نوشتند که کله پري دريايي را برگردانند. روي سنگ بزرگ کنارش ايستاديم و عکس گرفتيم. ژاپنيها هم بودند و کليک کليک عکس ميانداختند. داخل کليساي پادشاهي دانمارک رفتيم و بعد هم روسگيلده که آن روزها شلوغ بود و فستيوال موزيک جهاني در آنجا برگزار ميشد. داخل کليسا پر بود از تابوتهاي پادشاهان، زنها، نوهها، کاردينالها، کنتسها، کشيشها و آدمهاي خودشان. وهم خاصي وجودم را پر کرد، همه چيز واقعي مينمود. شوهر دوستم داخل نيامد. به او حق دادم، آدم هولش ميگرفت. از در و ديوار کليسا غم ميباريد، شوهرم زودتر از من زير باران رفت تا بوي مرگ را از خودش بشورد.
روسگيلده روزگاري پايتخت دانمارک بوده و هنوز قدمت شهر را ميشود در بناهاي سنگي رنگ گرفتهاش ديد، شهر بوي ماندگي ميدهد، شايد هم بخاطر باران شبانه روزياش بود که حس ميکردم بدنم مرطوب شده و نم زدهام.
يک بار با شوهرم تنهايي کپنهاک رفتيم. خيابان اصلي راه به راه پر از پيتزايي ايتاليايي ترکي، شاورمه عربي و مک دونالد امريکايي بود. من هم که رژيم غذايي ام را خانه جا گذاشته بودند، همه جوره دوست داشتم مزه کنم. چشم دواندم، از شيريني دانمارکي که در کشور خودمان بود و تازگي اسمش را گل محمدي گذاشته اند، خبري نبود. دوستم گفت، ويني برد شيريني معروف دانمارکي است که از کره، تخم مرغ و خميرمايه درست ميشود با هشت لايه خمير ورز داده شده. انواع کرم، شکلات و مربا توي شکم ويني برد ميريزند و دانه اي پنج کرون فروش ميرود. دانمارکيها شکلات خور هستند، شايد بخاطر آب و هواي سرد و مرطوبش. ترش و شيرين را با هم مخلوط ميکنند، اصولا" سيب زميني خورند و برنج باسماتي مزهها وارد فرهنگ غذايي آنها شده. چاشنيهاي متنوع شيرين و ترش، انواع سس، ژله و فونت غذايي دارند، ماهي خام سوشي و سيلد ترش شيرين و البته ماهي لاکس نيم پز با انواع سس و سبزي روي ورقه اي نان جو تازه به عنوان ناهار سرد سرو ميشود. قيمت گوشت و مرغ ارزان تر از سبزي و ميوه جات است که اغلب از اسپانيا، ترکيه و افريقا وارد ميشوند. در قفسه اغذيه فروشي انواع پنير، شير و ماست لبنيات متنوع ديده ميشود. با اين وجود گفته ميشود که بيشتر مردم از ويتامين غذايي استفاده ميکنند. نان جو آنها شبيه آجر سفتي است که ميشود توي سر يکي زد و فرار کرد، ايرانيها ميگويند غذاي سگ ولي پر از ويتامين دي و سيرکننده است. دانمارکي با دو تکه نان جو ناهارش را ميل ميکند. انواع نان از هر فرهنگي در قفسه نان فروشي و قنادي که يکي است، به چشم ميخورد ولي در عين حال هيچ کدام شبيه نان اورجينالاش نيست. نه لواش ايراني، عربي، فرانسوي، ايتاليايي... مشابهشان زياد پيدا ميشود. بايد بگويم، هيچ چيز مزه خودش را نميدهد. به عقيده دوستم دانمارکي تنگ نظرولي شکم موست.
آنها که زير سي سال را دارند، اغلب خودشان را لاغر نگه ميدارند تا ازدواج کنند، البته اگر اين کار را بکنند. دانمارکي يا خيلي چاق است يا لاغر. متوسطش را کم ديدم. هميشه دهانش ميجنبد، بيشتر خوب ميخورد تا خوب بپوشد. همه چيز در آنجا گران است، دست کم به پول ما که نميشود حسابش کرد، کله آدم سوت ميکشد. مگر بشود از حراج خريد کرد، بعد از سال نو و اول تابستان حراج واقعي دارند. دست ما به هيچ کداماش نميرسيد.
فرهنگ غذايي براي آنها راحت تر از فرهنگ زباني و مذهبي جا افتاده، علتش هم آن همه صحبتهاي سياسي است. دولت چپ گراي ده ساله اخير با روسري پوشها هنوز مشکل دارد و در فرودگاه سخت گيري زيادي نسبت به ايرانيها، عربها و ترکها، خلاصه مسلمان از هر تيره اي نشان داده ميشود. اما به معني اين نيست که چيزي براي کسي ممنوع شده باشد يا جلويشان گرفته شود.
در اين کشور هميشه باراني رطوبت زده، خانه آفتاب ابري است و بندرت بيرون ميآيد. وقتي خودش را نشان داد، مردم بي اعتنا با يک تاب و شورت در خيابان راه ميروند، غير از نگاه خارجيها کسي توجهي نميکند.
دور تا دور دانمارک را آب گرفته، معني جزيره هم همين است، دوست مان در هلبک شهري که براي خودش جزيره بي نظيري است، زندگي ميکند. او ميگويد، ايرانيها مثل وبا از هم فرار ميکنند، همانند عربها و ترکها به فرهنگ خودشان نچسبيده اند. ايراني راحت تر با دانمارکي وصلت ميکند، مثل آب خوردن از هم جدا ميشوند و براه خودشان ميروند. خوشبختانه ايرانيها هنوز چشم و ابروي ايراني و لبخند با نمکشان را دارند و ميشود آنها را از يک فرسنگي شناخت.
کلوپ ايرانيها رفتيم، جايي مثل رستوران هم دارد و در آنجا فقط غذاي ايراني سرو ميکند. دولت بودجه اي در اختيارشان ميگذارد تا خارجيها براي خودشان جايي را داشته باشند. غذاهاي ايراني با چاشني ترشي، سالاد، خورش و مخلفاتاش در آنجا سرو ميشود، قيمتاش هم مناسب است، البته به نسبت پيتزايي و جاهاي ديگر.
کپنهاک رستوران مشهوري هم دارد به نام سنته آنا که محل رفت و آمد شخصيتهاي معروف دانمارکي است، دلم ميخواست آنجا هم برويم اما با وجود شوهر دوستم که اصرار داشت تعارف کند، نميشد برويم.
روز آخر خواهرم تلفني تماس گرفت. وسط صحبت مان پرسيد: دانمارک چطوري است ؟
گفتم: دانمارک محشر است! کپنهاک هم شگفت انگيز!
گفت: تو که گقتي همه چيز گران است و مدام باران ميبارد.
گفتم: عوضش کسي به کسي کاري ندارد. اينجا مردم آزادي مطلق دارند، آدم ميتواند خودش باشد. کسي با کسي رو در بايستي ندارد. آدمها مجبور نيستند نقاب به صورت بزنند. در کليسا، مسجد، دير و ميخانه، کلوپهاي شبانه، کازينو هميشه باز است. کسي بالاي سر آدم نيست. در خيابانهايش براي همه باهر مليت، نژاد، رنگ پوست، مو و زباني جا هست.
خواهرم که حرصاش گرفته بود، گفت: هر طوري که باشد، وطن تو نيست.
گفتم: در اين يک مورد حق با توست. دانمارک شگفت انگيزاست ولي وطن من نيست.
18 فوريه - کپنهاک/ دانمارک
http://www.dibache.com/text.asp?cat=5&id=2134
دوستان عزیز داستان زیر به قلم بنده در سایت دیباچه آمده اگر خوشتون اومد برین هم نظر بدین و هم امتیاز ممنون تون می شم هر چی باشه من که غیر شما کسی رو ندارم
علمناز حسنزاده
نسخه قابل چاپ
نظر و امتياز شما به اين متن
شناسه : AS2134
تاريخ ارسال : جمعه 17 خرداد 1387



درشکه گردا وارد جنگل تاريکی شد, بدنه آن مثل تکه ای آتش از دور می درخشيد. برق دسته طلايی آن در چشم راهزن ها افتاد. آنها نمی توانستند, از آن بگذرند. همه با هم فرياد زدند: طلاست! طلاست! و با عجله خودشان را به درشکه رسانده و جلو آن پريدند. اسب ها را گرفتند, سربازهای سوار, درشکه ران و خدمتکار را کشتند و دست آخر گردای کوچک را از درشکه بيرون کشيدند. يکی از دزدها که پيرزنی بود فرياد زد: اين دختره خيلی قشنگه. عالی شد. نگاه کنيد سر تا پايش با روغن نارگيل چرب و چليب شده. پيرزن ريش بلند و سيخی داشت و مژه های قهوه ای که از بالای چشمهايش آويزان شده بود. خنجر تيز خود را بيرون کشيد و گفت: هوم...چقدر خوشمزه و خوردنی است, درست مثل يک بره گوسفند!
