تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

  اما از وقتی که کای ناپديد شده بود, خدا می داند که گردا چه حالی داشت, کای کجا رفته بود؟ کسی چيزی نمی دانست. پسر بچه هايی که در زمين بازی بودند که آخرين بار که او را ديده بودند که کای سورتمه اش را پشت يک کالسکه مجلل و قشنگ بسته و سوت کشان از دنبال کالسکه رانی ناشناس از زمين بازی و از ميان دروازة شهر خارج شده بود. گردا از ته دل گريه کرد و ناليد تا زمانيکه همه مطمئن شدند که کای حتما" مرده است. بعضی ها هم گفتند لابد داخل رودخانه ای که از کنار شهر رد می شد افتاده و غرق شده. روزهای بلند زمستان سخت و غمگين می آمدند و می گذشتند. بعد هم بهار از راه رسيد و آفتاب گرم تابيدن گرفت. گردای کوچک به خورشيد خانم گفت: کای مرده. او گم شده!

باد در گوش خورشيد خانم جواب داد: نه خير! فکر نمی کنم او مرده باشد.

گردا غازهای وحشی را که ديد, گفت: کای گم شده. او مرده.

غازهای وحشی گفتند: نه خيز! ما باور نمی کنيم که کای از دنيا رفته باشد! تا اينکه آخر سر خود گردا هم باور نداشت که کای گم شده و مرده باشد...                                                                         

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط علم ناز  | 

شهرهای بزرگ پر از خانه ها و آدمهای گوناگونست و اينقدر شلوغ که جای سوزن انداختن نيست.بعضی از خانه ها اينقدری کوچک هستند که حتا يک باغچه نقلی هم ندارند.و بايد به داشتن يک گلدان گل روی رف پنجره قناعت بکنند.

اما در اين ميان دو بچة بی چيز و فقيری بودند که با هم يک باغچة کوچولويی داشتند,کمی بزرگتر از يک گلدان.آنها خواهر و برادر نبودند ولی به همديگر علاقه داشتند.

خانواده هر دو آنها در زير شيروانی هر يک از خانه ها زندگی می کردند.هر دو خانه پنجره ای داشتند که به طرف خانه همسايه باز می شد.فاصله اين دو خانه خيلی کم بود تا حدی که آدم می توانست از پنجره يکی از خانه به داخل پنجره آن يکی خانه برود.بيرون پنجره يک جعبه بزرگ چوبی گذاشته بودند و داخل آن تره و جعفری کاشته بودند.هر کدام از پدر و مادرهای دو خانه اين جعبه چوبی را به هم چسبانده بودند تا از دور مثل يک باغچه کوچک بنظر بيايد.بوته های نخود فرنگی سبز از لبه جعبه آويزان شده بود و ساقه های بلند گل سرخ از روی طاق و کنار ديواره پنجره بالا خزيده بودند و دوباره روی به قسمت پايين آويزان شده و بوته های نخود فرنگی و سبزيجات را مثل تابلو نقاشی قشنگ قاب کرده بودند.لبه جعبه ها خيلی بلند بود و بچه ها می دانستند که نبايد از لبة جعبه ها آويزان بشوند,اما پدر و مادرهايشان به آنها اجازه می دادند که گاهی روبروی جعبه ها مثل يک باغچه بنشينند و با هم بازی کنند و حرف بزنند.آنها آنجا را باغچه گل سرخ صدا می زدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط علم ناز  | 

 

  

داستانی که الآن خواندش را شروع می کنيم وقتی به پايان آن نزديکتر بشويم بيشتر از آنچه که می دانستيم در باره اش خواهيم دانست!

در روزگاران قديم جادوگر بدجنسی بود و البته از بدترين نوع آنها بود, برای اينکه جادوگر خود شيطان بود.

جادوگر قصه ما يک روز که سرحال بود و دل و دماغ خوبی داشت, آينه ای درست کرد. اين آينه خاصيتی داشت که اگر چيز قشنگ و خوبی در داخلش ظاهر می شد, آن را در کام خودش می کشيد و تقريبا" هيچ چيزی ديده نمی شد. چيزهای خوب در آينه ناپديد می شدند.

برعکس اگر هم چيز زشت و بدی در آن آينه می افتاد, بزرگتر می شد و بدتر از قبل در آينه منعکس می شد.

برای مثال قشنگترين مزرعه های سبز داخل آينه درست مثل دسته ای اسفناج آب پز ديده می شدند.

بهترين آدمها تبديل به موجودات بی ريختی می شدند که آدم دلش نمی آمد نگاهشان بکند يا اينکه آدم به شکل يک سر بدون بدن ديده می شد.

صورت ها داخل آينه اينقدر زشت می شدند که آدم نمی توانست قيافه آنها را بشناسد. اگر کوچکترين خالی روی پوست صورت آدم بود, بزرگ می شد و بدون شک روی دماغ و دهان را می پوشاند.

خود شيطان که فکر می کرد جادوی آينه خيلی جالب بود و تازه بهتر از آن هم می شد, اگر در آن لحظه فکری هم از ذهن آدم می گذشت, آنوقت بود که آينه می خنديد و جادوگر هم با آن می خنديد و بيشتر از پيش به اختراع مورد علاقه اش دل می بست.

جادوگر به همه آنهايی که به مدرسه جادوگری او می رفتند, مفصل توضيح می داد که حالا معجزه ای اتفاق افتاده بود. سرانجام آدم ها می توانستند حقيقت دنيا و قلب همديگر را ببينند.

شاگردهای جادوگر آينه را همه جا بردند و بزودی هيچ آدمی نبود که از آينه نگذشته باشد. حالا ديگر کار جادوگرها به جايی رسيده بود که می خواستند به آسمان های دور پرواز کنند و سر بسر فرشته های خدا بگذارند. هر چه که با آينه در دست شان بلندتر در پهنه آسمان پرواز می کردند, بيشتر از فکری که در سر داشتند؛ خودشان حال می کردند. اينکه چقدر جالب می شد که اگر آنها بتوانند نزديک خدا و فرشتگانش بشوند, با خندة آنها آينه هم بيشتر می خنديد.

اما يک روز فقط با يک تکان شديد آينه در هوا منفجر شد و به صدها و هزاران تيکه و ميليونها و بيلياردها و بيليونها تکه پاره خرد و ذره مبدل شد و البته باعث شد که اين تيکه پاره های گرد و غبار مانند در هوا بيشتر از پيش به آدم ها صدمه بزند.

مقدار زيادی از بريده های آينه مبدل به ذرات گرد و غبار ريزی شدند و در دنيا به پرواز آمدند. اگر يکی از اين گرد و غبارها در چشم کسی فرو می رفت, در چشم شان می ماند. اينجور آدمها همه چيز را زشت و تنفرآميز می ديدند, بخاطر اينکه هز ذره ای از غبار آينه قدرت جادويی همه آينه را داشت. اگر يک ذره کوچک در چشم آدم فرو می رفت, آدم می توانست ببيند که همه چيز عيب و ايرادی دارند. و بعضی از اين ذرات ريز بريده در قلب آدمها فرو رفت. و اين خيلی وحشتناک بود. چرا که بعضی از اين بريده ها اينقدر بزرگ بودند که آدمها آنها را به عنوان شيشه پنجره هايشان مورد استفاده قرار دادند. اين آدم ها از پشت شيشه ها نمی توانستند دوستان خودشان را ببينند. از بعضی از بريده های خرد شيشه عينک درست کردند. هر موقع مردم اين عينک ها را به چشم شان می زدند که بهتر دور و برشان را ببينند, بدتر می شد و چيزهای خوب را نمی ديدند.

اينجوری بود که فرو ريختن ذرات آينه در دنيا اصلا" هم برای آدم ها خوب نبود.

جادوگر بدجنس اينها را می ديد و می خنديد و شکم گنده اش چروک برمی داشت. و اينقدر دیدن این صحنه برايش دلچسب  بود, انگار که قلقلک می خورد. ذرات خرد شده آينه همچنان معلق در دنيا پرواز می کردند.

و ما الآن می توانيم داستان ديگری در اين باره بخوانيم و ببينم که واقعا" بين آدم ها چه اتفاقی می افتاد.

داستانی در باره گرت و دوست کوچولویش ادامه دارد...

ترجمه از الناز ح... از مجموعه هفت داستان ملکه برفی هانس کربستین آندرسن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:29  توسط علم ناز  | 

شش ماه جهنمي مثل زندان تبعیدی مي گذرد، براي اولين بار با برادر بزرگم تماس مي گيرم. او فوق العاده غیرتی است. از صدایش می فهمم که بمن و پدر و مادرمان عصباني است. می گوید خودش با دختر مورد علاقه اش نامزد کرده، چرا من اين حق را ندارم، به من دلداری می دهد اینکه سعي خواهد كرد آنها را متقاعد كند، با من كاري نداشته باشند و آرامش از دست رفته زندگيم را بمن برگردانند. من که عاشق کسی نشده ام. اصلا نمی فهمم عشق چیه و چرا باید ادم عروسی بکند.

چند روز بعد براي دادن امتحان زبان سركلاس درس مي روم. دوست دختر دائيم كه همكلاسم مي باشد، پنهاني مرا به گوشه اي كشيده و هشدار مي دهد، می گوید مواظب خودم باشم. مگر چکار خطایی از من سر زده. بعد از جلسه امتحان دائيم براي بردنم به خانه خواهد آمد، اگر نخواهم باید زودتر فرار كنم. آن روز تصادفاً مشاور همراهم نيامده، تنها هستم. ترس به دلم چنگ می زند. نگران به دفتر می دوم و به او تلفن مي زنم، زن با خونسردی مي گويد، فعلاً بايد منتظر باشم تا چه پيش مي آيد.

علي رغم دلهره اي كه وجودم را در نورديده، با نمره نه در امتحان قبول مي شوم. دایي جوان نوزده ساله ام همراه مادرم به كلاس درس مي آيند. دايي در حاليكه با فحش ركيكي چند لگد و سيلي حواله ام مي كند به تركي فرياد مي كشد،" فاحشه فلان شده اگر بخانه برنگردي و با پسر عمه ات ازدواج نكني، تو را مي كشم!" از دستش در مي روم، مادر مثل چوب خشکی ان کنار ایستاده و ما را نگاه می کند. دوباره بطرفم هجوم مي آورد. از ترس پشت مدير مدرسه پنهان مي شوم. او مثل پلنگ بطرفم خیز برمی داد. در حال عصبانيت كشيده اي به گوش زن مي خواباند، سعي مي كنند جلوش را بگيرند، كامپيوتر و وسايل مدرسه را به زمين مي كوبد، تا زمانيكه پليس سر مي رسد و او را دستگير مي كند. شاید از مدرسه به پلیس خبر داده ان.

دائي را به جرم خشونت رفتار و تهديد به كشتن من به دو سال زندان مشروط محكوم مي كنند. همگي نفس راحتي مي كشيم و با آن حال خود را مقصر مي دانم. در حاليكه به كمك نيازمندم، برخلاف انتظار مدير مدرسه از ترس تكرار ماجرا مرا از مدرسه اخراج مي كند.

آنها جرأت نمي كنند من را بعنوان شاگرد بپذيرند، می گویند شر به پا می کنم. دوستانم را نيز بدين ترتيب از دست مي دهم. حفره تاريك ديگري در زندگيم باز مي شود. دچار افسردگي شديدي مي شوم. مشاورم من را به جزیره ای در دانمارک يولند جنوبي می فرستد. مركز کمك به مشكلات اجتماعي و روحي جوانان در خانواده از هم گسیخته. درمان افسردگي و آشفتگي من به جايي نمي رسد.

آنها با مادر و برادر بزرگم تماس مي گيرند. خانواده ام به ديدنم مي آيند، هر چند كه نقشه ازدواج من را براي فرصت مناسبي در آب نمك خوابانده اند، مادرم سكوت مي كند، ظاهراً تصميمم را قبول کرده. نمی خواهند بزور شوهرم بدهند. من را خانه برمی گردانند. می گویند دخترمان مثل گلی است که از گلخانه اش دور مانده.

نرم نرمك به حرف مي آيد، مژده مي دهد كه در تدارك تهيه جهيزيه برايم مي باشد و لبخند مسرت بخشي روي لبش نقش مي زند. پدرم هنوز حاضر به ديدن يا صحبت با من نيست. او هميشه پدر من بوده و خواهد بود. هر چند مي دانم، او با خواهرش پيمان بسته و با مخالفت من شرافتش زير پا گذاشته شده است، هنوز بخشيدن كار آنها برايم مشكل مي باشد.

ماهها با خود مي جنگم و به نتيجه منطقي نمي رسم. هر چند در خارج از ترکیه بزرگ شده ام. ريشه ام ترك است، به تركي فكر مي كنم، غذا مي خورم و موزيك تركي را دوست دارم، مشکل من چی هست. يا خواسته ناممكنست كه خود نباید براي سرنوشتم تصميم بگيرم. من که خارجی دوست نیستم. شوهرفرنگی هم نمی خواهم. فقط مي خواهم با مرد مورد علاقه تركي كه در اينجا بزرگ شده باشد، ازدواج كنم. دست کم مي توانيم همديگر را بهتر درك كنيم. مي خواهم به آنها نشان بدهم كه مي خواهم به رﺆياهاي زندگي رنگ واقعيت بزنم. تحصيل كنم و روي پاي خود بايستم. فقط مي خواهم خودم زندگي خودم را بكنم، خودم باشم. اینکه جرم نیس!...

حرفهايش كه اينجا مي رسد، زير گريه مي زند.

معمولاً بيست دقيقه بيشتر حرف نمي زنيم. آن شب نیم ساعتی پشت خط پاي قصه تلخ زلدا مي نشينم و گوش می دهم. کار دیگری از دستم بر نمی آید. او فقط دلش گرفته و می خواهد حرف بزند وگرنه خودش می داند چه باید بکند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:29  توسط علم ناز  | 

مي خوام خودم تصميم بگيرم, خودم زندگی ام را بكنم. اين که جرم نيس."
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:27  توسط علم ناز  | 

 

بعد از ماجراي آتش سوزي او هم مثل ديگران بايد آنجا را ترک کند. وقتش رسيده, قفس قناري و خرت و پرت هايش را در ساک و جعبه ای جمع می کند و با راهنمايی مسول خوابگاه به ساختمان بزرگ دورتر از شهر نقل مكان مي كند، دور و برش حسابی خلوت شده. بعضي از آنهايی را که می شناخت, جواب مثبت گرفته اند. ايرانی هايی که جواب نمی گيرند, وقت شان را هدر نمی دهند و دير نشده به کشور ديگری می روند. آنهايی هم که فاميلی آشنايی دارند, پنهانی در جايی زندگی می کنند و مشغول کار سياه بدون اجازه اقامت می شوند.

قرارداد شنگن بين کشورهای اروپا در سوئد هنوز لغو نشده. پناهنده ای که از اروپاي شرقي می آيد, زود دپورت مي شوند. البته غير از آنهايی که متدوندنيا؛ آلبانی و صربستان جنگ زده فراری اند. برای ايرانی ها عرصه تنگ تر شده. می گويند آنجا آزادی و صلح کامل برقرارست و دليلی برای فرار از وضعيت سياسی اجتماعی حکومتی وجود ندارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:24  توسط علم ناز  | 

هنوز باور نمی کند که کارش درست شده و چند ساعتی با رسيدن به آرزوهايش فاصله ندارد, دست کم به يكيش می رسيد. آرزوهايی که با آنها زندگی اش را می گذراند. مدتهاست که انتظار آمدن اين روز را کشيده اما چرا خوشحال نيست. قاچاقچی او را قانع کرده که همه چيز طبق برنامه پيش برود, سر ساعت دو نيمه شب هواپيمای او در فرودگاه استکهلم پايتخت سوئد زمين خواهد نشست. قرارست گذرنامه اش را در فرودگاه برايش بياورند. دلشوره اش بيشتر به اين خاطرست. نکند باز دو دره اش بکنند, پاسپورت او کجا و ويزاي يكي از كشورهاي اروپايي کجا! دل کندن از مادر و خانه ای که در آن بزرگ شده برايش دشوارست, سرانجام آخرين وداع با مادرش را کرده و راهي فرودگاه تهران مي شود. نمي داند از ترس و هيجان سفرست يا غم دوري از مادر و سرزمين مادری، بغض دهانش را پر کرده و مثل گريه منجمدی زير گلويش غده می شود، دل پيچه شديدي در شكمش لوله مي شود. احساس می کند چيزی روده هايش را گره مي زند. کاش می توانست شربتی چيزی در معده اش بريزد و آرام بگيرد... 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:23  توسط علم ناز  | 

 بگذار دامن پرمهرت را بگيرم ميهن من

جان و تن را به سوزِ عطشناكِ كويرِ تو بخشم،

اينك، بشنو از ناله یِ شيفته بر گلی كه در باغت می رويد،

اين تن خاكی كه در داغت میسوزد برای ديدار دوباره،

همراه با آهنگ مرغ شبخوان كه بر بام فراقت؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:20  توسط علم ناز  | 

انبوهي از ابرهاي دودي رنگ در پهنه آسمان شنا می کنند و هر لحظه به شکلی در می آيند. آدم از پايين که نگاه شان می کند, به چشمش اينطور می آيد که ابرها در مقابل خورشيد رژه مي روند. بعد از ظهر يك روز ملايم اواخر تابستان است. مهران با عجله وارد خانه می شود و يکراست سراغ کمدش می رود. مادر دستمال بدست از آشپزخانه بيرون می آيد و هاج و واج نگاهش می کند. چی شده که پسرش حتا سلام کردن را هم فراموش کرده. مهران متوجه حضور مادر می شود, لحظه ای می گذرد تا سنگينی نگاه او را روی خودش حس بکند. بدون اينکه چيزی بروی خودش بياورد, مژده راهي شدنش را  به مادر مي دهد. ذوق زده می گويد: « باورتون نمی شه. کارم درست شد, دارم می رم. همين امروز! » دستمال از دست مادر می لغزد و روی زمين می افتد. بند دل زن با دستمال فرو ريخته. نفسش در سينه حبس می شود. بجرأت دهانش را باز می کند تا سوالش را به زبان بياورد؛ کلماتی که دارند قلبش را از جا می کنند. آهسته می پرسد: « امروز! همين امروز می ری؟ آخه چطور ممکنه؟ تو که گفتی... » ديگر نمی تواند ادامه بدهد. صدايش در گلو خفه می شود و به سرفه می افتد... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:19  توسط علم ناز  | 

 

،

در دور دست ها

آسمان،

خاكسترى است،

همرنگ بلوك سيمانى،

خانه يِ كوچكِ من،

همرنگِ دلتنگى،

همرنگِ خاموشى است؛

همرنگِ ديوارهاى نامرئىِ تنهائىِ من

 

چه كسى مى داند، رنگ تنهائى را؟

رنگ گريز از هوس پرهيزى را!

چه كسى مى شناسد،

رنگ خاموشى را؟

رنگِ ستيز؛ با آتشِ دل كندن؟

 

من از پنجره، به بيرون مى نگرم،

نور، در جامِ پنجره،

زندانى است،

كودكِ تنهائى، به دامانِ زمان آويخته و

پيرمردى انتهاىِ سكوت را گام می زند!

 

 از مجموعه گلریزه های خوشبختی الناز ح

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط علم ناز  | 

قرن بعد از بيست آمده و

                        دلِ مرا با خاكشيرِ غم ِبشادى،

                                                               مى گويد

 

و ليكن، من،از بارانِ ذره هاىِ سربى

                                            در آسمانِ لذت مى ترسم

 

      من از لمسِ ديواره ىِ رگ هاىِ قلبِ مِهرزده آهنى،

                                                           مى پرهيزم

 

و از طلوعِ زرينِ سرابِ خوشبختىِ كه

 

چشمانِ عشق را در شوره زار می فريبد؛

 دورى مى جويم

من، از دوستِ ناسپاسىِ كه

                                 شادى هاى كوچك، را با اشياء كهنه،

                                       به دور مى ريزد، دل آزرده ام!

 

من از لبخندى كه زير مويرگِ لبِ اندوه زده ي ريا

                                                        مى ترشد،

                                                        به آه زار پناه مى برم

 قرن بعد از بيست آمده و دل....

اما...

من، از چشمى كه قطره اشك را براى سوگِ حسرت،

                        

پس انداز مى كند،

شكوه دارم

من، در جشنِ تولد يك شاخه گل پلاستيكى،                                                              كه در طاقچه يِ قناعت مى رويد،

                                                              مى گريم

 من از رايحه ىِ گلبوته اى كه

                                  بوى مرداب مى دهد،

                                                      مى گريزم!

من، از مرگ گلزار متأثرم؛

                          و از رويش قوطى هاى بلندِ آهنىِ بلندى كه

                                         گونه يِ آسمان را مى خراشد                                               به يأس مبتلا مىشوم

  

من از صميميتِ حزنِ بوته زارِ شادى،

                         و شكوفائى اندوه غنچه هاى خشم

                                                             واهمه دارم؛

و از چنگِ آهنپاره اى كه

                            حنجره مادرِ هستى را نيش مى زند،

                                                         در خود، مى شرمم

قرنِ بعد از بيست آمده و

                          دلِ مرا با خاكشيرِ غم،

                                                 بشادى مى گويد!.

 

ژانويه ۲۰۰۷ کپنهاک

از مجموعه گلریزه خوشبختی الناز ح

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط علم ناز  | 

 

 

عقربك هاى ساعت دوازده و نيم،

سينه ىِ شب را دو نيمه كرده است!

شهر، در آغوش غفلت چرت مىزند؛

سكوت غم زده ىِ بيهودگى،

رنگ خاموشى را بلعيده است!

پنجه ىِ بيتايى، رشته هاى باريك انتظار را؛           

             در و ديوار خلوت مىروبد!  

                          و پاهاى تاول خورده صبر مويه  مىزند از خستگى؛

که از عطش نگاه زنِ لنگ، در امتداد آخرين پله ىِ هستى؛

 

آهنگ ندامت، لبهاى خموشى را صدا مىزند

پخته گِلى، از فرو دادن لذت دود سيگار پس مانده،

خشنودست.

سايه ىِ سفيدپوش فردا در انتهاى جاده اميد،

پا به پا مىكند

شايد كه منتظر سفرى است

ناله ىِ زن بىصدائى اندوهناك را از سياهى شب مىليسد

صداى ريزش دانه هاى حقيقت از دهانش،

بر گونه ىِ سنگى سطح زمين، پرده ىِ افق را چين مىاندازد

مردى بىنام و نشان، كيسه اى از توشه بار زندگيش را جا مىگذارد،

با مشتى آرزوى ديرين!،

 

و او به خرده ريزه هاى ماندن خويش، قناعت مىورزد!،

تازيانه باد شب بر تن ريلهاى رفتن مىتازد،

 

مرغ هوس، دانه ها را از منقار باد مىقاپد،

تا دريچه اى بسازد براى قفس بيم!

 

من از آنسوى قافله ىِ پوچ ستان مىپرسم،

و كلام پرسش، در فرياد سوت ترن گمشده،

من، جا مانده ىِ خواهش بىمعنى شبستان هستم!-

راه بىپايان ترن روشن است، بى هيچ خط و نشانى در دور و برش؛

و در ناله سايه اى، كه تنهائى فضا را اريب مىبُرد،

 

پاى پيشروى كسى در پاى ستون تحمل مىلغزد؛

و شيشه ىِ نيمه پر بيخيالى از قطره چكان ستيز با خويش مىچكد!

جامه ىِ خشم تن زمين تر شده؛

از بارش باران سرزنش، ...ديرهنگام

 

و من چتر نجات توجيه ذهنيت را بسته ام!-

پاشنه ىِ كفش گريز تخت است،

با جرعه اى زهرخند، آنها را از كهنه بازار بيقيدى ستانده ام

 

زبان حقيقت از گونه سرد سيمانى زمان گرفته،

من با آخرين ايستگاه ترنِ عمر، چندى فاصله دارم

 

پس مانده تاريكى حرص ذرات نقره فام ماه را مىروبد!

و تنها، سايه ام، همسفرى ست همراه،

و براى چيدن دانه ىِ دل كه،

گردنبار عمر است،

در خود مىشكند!.

                                            الناز ح ۲۰۰۸ کپنهاک

    + نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:6  توسط علم ناز  | 

                                                       در کوره راههای خیس

                                       دنبال می کنیم رفتن را

                              غروری دستکاری شده، گریز را می خواهد

                                و ما اخباررا به کول می کشیم

                                      و تفسیر می کنیم
                               درختان کنار راه می خندند...

                          حرامیان باکشیدن خط ما را به تماشای تجاوز می برند

                              شهامتی که تاریخ مصرف ندارد

                               پایمالی خط را هم یارا نمی شود
                           این مُهر زمان است از " نیشابور" آمده

                       و همراهمان از درد تجاوز بر سنگلاخ می نالد...

                               دنبال می کنیم رفتن را

                           و می بینیم در دور دست ابدیت را
                           عبوس و بی تفاوت که می  گوید
    هیچ


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:27  توسط علم ناز  | 

    مروري بر نمايشگاه بيست‌ويكم كتاب تهران؛
    فروشگاه خصوصي، نمايشگاه دولتي


    سرگرداني در دو نمايشگاه:<يك ساعت و 40 دقيقه است، دور نمايشگاه مي‌چرخم براي پيدا كردن پاركينگ، اما جا نيست. الا‌ن هم بعد از نيم ساعت در صف ايستادن آقايان مي‌گويند پاركينگ‌ها پر شده است. در كوچه‌هاي اطراف هم جا نيست. هيچكس هم جواب نمي‌دهد.>مرد جواني كه با همسرش براي بازديد از نمايشگاه كتاب تهران آمده است، اين را مي‌گويد و فرصت نمي‌كند حرفش را ادامه بدهد. ماشين‌هاي پشت سرش بوق مي‌زنند و پليس برگه جريمه را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: <برو، برو>! زن و شوهر جوان از خير نمايشگاه مي‌گذرند و مي‌روند.

    اگر روز جمعه چنين اتفاقي مي‌افتاد، مي‌شد آن را به پاي ازدحام مردم در نمايشگاه گذاشت، حتي اگر غروب يك روز غيرتعطيل هم بود، بازهم مي‌شد آن را به حساب شلوغي معمول غروب‌ها گذاشت، اما اين اتفاق صبح ديروز افتاد، صبح ديروز؛ شنبه.

    صبح ديروز كساني كه با ماشين به نمايشگاه مي‌آمدند به در بسته پاركينگ‌ها مي‌خوردند و سرگردان مي‌شدند. آنان از بزرگراه شهيد حكيم كه به طرف نمايشگاه مي‌پيچيدند، درهاي پاركينگ‌ها را يكي‌يكي بسته مي‌ديدند و اگر دري باز بود، آن‌قدر شلوغ بود كه نوبت فقط به چند خودرو مي‌رسيد و باز دوباره مجبور مي‌شدند به خيابان شهيد بهشتي برسند و بعد بزرگراه شهيد مدرس و بعد شهيد حكيم و همين‌طور دور نمايشگاه بچرخند تا شايد جايي پيدا كنند، البته اگر حوصله مي‌كردند و مي‌ماندند و نمي‌رفتند. بازديدكنندگاني كه صبح شنبه با ماشين به نمايشگاه آمده بودند، از مديريت نمايشگاه انتقاد داشتند، اما اين انتقادها نامه و بيانيه نمي‌شود تا وزير يا معاونش آن را سياسي بخوانند. اين انتقادها شنيده نمي‌شود، زيرا پاسخ از پيش مشخص است؛ مصلا‌ بهترين مكان براي برگزاري نمايشگاه است و منتقدان هم پيش‌تر تكليفشان روشن شده است؛ <سياسي‌‌اند> يا <فاقد مشاعر.> مديريت نامناسب و بي‌تدبيري در حل مشكل پاركينگ كه منتقدان از سال گذشته نسبت به مشكلا‌ت آن هشدار داده بودند، بازديدكنندگان را با مشكل مواجه كرده است.


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:26  توسط علم ناز  | 

    نمايشگاه كتاب تهران فراتر از توهين به اهل قلم
    اميد ماهان  


    پنج‌شنبه عصر رفته بودم نمایشگاه بین المللی كتاب ایران تا سری بزنم و ببینم چه خبر است. همینكه وارد نمایشگاه شدم ، دیدم ،اتاقك‌های  كسانی را كه باید نقشه‌ی راه‌نما می‌دادند به مردم باد خراب كرده است. از پسری كه نشسته بود روی صندلی نقشه‌ای گرفتم و راه افتادم. هنوز از پله‌های مصلا پایین نرفته بودم كه چشمم افتاد به ماشین‌های نیروی انتظامی.با خودم گفتم چه خوب برای ایجاد امنیت در مصلا گشت نیروی انتظامی مستقر كرده‌اند. در همین خیال خوش بودم كه دیدم پشت سر سمند نیروی انتظامی ماشینی فلوكس مانند كه روی آن نوشته "گشت ارشاد" می‌آید. با خودم گفتن شاید دارند از این راه عبور می‌كنند، اگرنه در برنامه‌های بین‌المللی و فرهنگی چه جای گشت ا رشاد. راهم  را كشیدم و رفتم. اما ماشین گشت ارشاد دوباره دور زند و آمد. تازه متوجه شدم كه اینها گشت ارشاد نمایشگاه هستند. حضور گشت ارشاد در مصلا كه مكانی مقدس و با حضور كتاب مقدس‌تر شده است ، نه تنها چیزی فراتر از توهین به مكان‌های مقدس و اهالی قلم  بود ، بلكه خنده دار هم به نظر می رسید! شاید قرار است میهمانان خارجی را ارشاد كنند!
    كاری با خوب یا بد بودن چیزی به نام گشت ارشاد ندارم ، اما اینكه یك نیروی نظامی با این اندیشه وارد مكانی مقدس شود،آیا درست است؟مگر خود مصلا نیروی انتظامی ندارد. آیا این شكستن حرمت مكان‌های مقدس نیست؟ چگونه است كه وقتی  حیوانات به مكان‌های مقدس پناه می‌برند، هیچ كس به آنها بی‌احترامی نمی‌كند، اما اینجا كه انسان‌های اهل علم و فرهنگ و ادب و شخصیت برای خریدن كتاب به مكانی به نام مصلا كه مقدس شمرده می‌شود، آمده‌اند نباید احساس امنیت كامل كنند. امروزه حتا در استادیوم های ورزشی برای اینكه تماشاچیان راحت باشند و حضور پلیس در میان ورزشگاه‌ها نامحسوس باشد ، نیروهای پلیس با لباس‌های مخصوص انتظامات استادیوم یا لباس ورزشی در بین مردم حاضر می شوند. حال از حضور نیروهای انتظامی با لباس نظامی كه بگذریم ،باید پرسید در كدام نمایشگاه بین المللی دنیا نیروهای نظامی حضور پیدا می‌كنند و برای نویسندگان و شاعران، استادان، دانشمندان و .... چگونه پوشیدن لباس یا راه رفتن را آموزش می‌دهند؟ اگر كسی با خواندن كتاب و تحصیلات و یادگیری علم و دانش نداند كه چگونه باید لباس بپوشد یا رفتار كند ، با چند تذكر و تعهد و غیره چگونه خواهد فهمید؟ اگر یك شركت كننده خارجی از ما بپرسد این نیروها چه وظیفه‌ای در نمایشگاه دارند چه پاسخی باید داد؟ بگوییم اینها آمده‌اند تا به ما و شما یاد بدهند چگونه لباس بپوشیم و چطور راه برویم ؟

     


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:16  توسط علم ناز  | 

    من فقط يك زن هستم

    دل من، به اندازه ىِ دريا آبى است

    و با طغيان موج عشق مى توفد،

    و بر سنگِ ساحلِ صبر، آرام فرو مى نشيند

    صبحگاهان كه هنوز آفتاب خفته است،

                                     در آغوش سحر

    پرتو سيمگونِ مهرِ من، در متن شب، مى تابد، چون شهاب تر

    پنجره ىِ روزِ من، به روى آفتابِ مهربانى باز است

    و در چالش، چون عاشق صبور،

    بی هيچ، چشمداشتى از سخاوت

    ميوه ىِ درختم، است طفل امروز

                             و بارم، براى فرداهاى سبز

    و لباسم، همرنگ تاريخ،

    تكرارى,

    و جسمم، خاكسترى؛

     و چشمم تر، از واژه ىِ شبنم

    واژه ها را من ساخته ام,

     بر لبِ گل غنچه هاى مريم؛

    و آب حيات مىجوشد با طراوت، در وجودم

     و اشك غمى كه با آتش آه و شعله ىِ تنور

                                       عطش رنج را فرو مى نشاند 


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 20:32  توسط علم ناز  | 

     

                           بيا در کهکشان نور سفر کنیم

    با نگاه نو بر جهان نظر كنيم

     

    آسمان گرفته از نفرين اهرمن

    بيا رخت چركين سپهر بدر كنيم

     

    ابر می گريد و ستاره مغموم است

    بيا در غم مهتاب چشم تر كنيم


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط علم ناز  | 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    زندگی خوشه ای آرزوست

    جويباری روان و جاری ست

    وفای به عهد و شادكامی ست

    زندگی خندهِ شادمانی ست

    صفای جان و مهربانی ست

    زندگی رنگ های قالی ست

    رنگ سرخ؛ سبز و آبی ست


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:12  توسط علم ناز  | 

    رمان خوشه های آرزو  به قلم الناز حسن زاده از نشر البرز

    داستان آرزوهای تلخ و شیرين. آرزوهای شکسته و خرد شده. رمانی خواندنی و فراموش نشدنی... مهيج و خواندنی. کافيست که يکبار آن را دست تان بگيريد. وگرنه نمی توانيد تصويری در باره خوشه های آرزو در ذهن تان مجسم بکنيد.

    در ضمن ده درصد عايدات فروش به حساب پرورشگاه خصوصی صبا واريز خواهد شد.

     

    + نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:4  توسط علم ناز  | 

     

    تارهای حقيقت زير پای گذر زمان می پوسيد

    و چرخ كهنه گاری زندگی می لنگيد؛

    پودهای حادثه پيوندی با هم نداشت

    من،

    دور از همه یِ رازهائی كه بوی ماندگی می داد،

    شهد خوشه های سوزان آفتاب را از گونه سكوت می نوشيدم،

                                        نور؛

     طعم خون می داد

    رخداد حاصل از چرخ زمان آهنگ ناموزونی بود

    اما،

    دست های آرزو؛

    تارهاى پوسيده را به هم می پيوست،

    و جامه ي حادثه را از نو می دوخت

    زمان مهربان تر می شد،

    راز ها عريان،

    زير نور تابه ها حمام آفتاب می گرفتند،

    و تار و پودهای تازه جان يافته؛

    كومه ای می شدند برای پروراندن حقيقتی نو!.

                                                                                                        آوريل ٢٠۰۸ کپنهاک از مجموعه گلريزه خوشبختی از الناز ح
    + نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:6  توسط علم ناز  |