در باره خودم. کی هستم و چه می کنم.
سلام. من علم ناز حسن زاده هستم. فوق لیسانس روانشناسی بالینی و علوم تربيتی.
نويسنده رمان. مترجم و شاعر و همه کاره هيچ کاره.
اول از همه دوس دارم در امکانی که برام پیش اومده در باره رمان هايی که اخیرا" در کشورمون زیر چاپ می ره بنویسم. این علاقه کمی هم خصوصی است. به این دلیل که خودم هم می نویسم.
کتاب هايی از من بچاپ رسیده ان:
۱. راز قبرستان. چون در شهرستان زیر چاپ بردم. ناشر تهرانی نمی خواد پخشش بکنه. بقول داداشم پدرم داره زیر ميزی تک فروشی اش رو می کنه.
۲. عروس سفارشی که برای تقاضای چاپ مجدد اخیرش مجوز نگرفت.
۳. وقتی که عشق می میرد! برای چاپ اول و حتا دومش آنقدر سانسور و حذف شد که واقعا" هم عشق را در اون کشتن. فعلا" ناشر اونو کله معلق تو چاه بايگانی آويزون نگه داشته تا چی پیش بیاد.
۴. روش تغذيه صحيح و رژِیم لاغری با آشپزی اومگا. يه کار ترجمه ای اس. خيلی روش زحمت کشيدم. با نشر هانی زير چاپ بردمش. چاپ دومش را در آب نمک خواباندم. کمی تخصصی بود و به درد دانشجويان تغذيه می خورد. حيف شد که در چاپ اولش مورد استقبال قرار نگرفت. ناشرش دنبال پول سریع در اوردن از اون بود. حالا نمی دونم شایدم خودش زير ميزی چاپش می کنه. مثل اون يکی کتابم پنجاه نوع کيک شکلاتی. خانم پریان لطف کرد و نوشته های منو کپی کرد. البته می گفت چون خودش قبلا" يه بار در آشپزخونه اش اونو درس کرده پس باید به اسم او ثبت شده باشه.
سه تا کتاب دیگر و یه مجموعه داستان و شعر هم که از طرف ناشرين رد شد. بهانه شون پول ساز نبودنشون بود و اينکه ارشاد جواب نمی ده. منم هم فعلا" اونا را توی يه پلاستیک گذاشته ام و مثل انگور کشمشی برای شب چله از سقف خونه بابامون آويزونشون کردم تا خدا چی بخواد.
فعلا" يه مژده برا اونايی دارم که چشم دیدن منو و گوش شنیدن حرفام را دارن. بزودی رمان خوشه های آرزو به قلم اينجانب از نشر البرز بيرون می آد. قراره ناشر اونو بعنوان عيدی فروردين ماه در بياره. اميدوارم وقتی نمونه کتاب دسم رسيد اونو بشناسم. از بس که مشروط اعلام شده بود و از سر و ته اش قيچی کرده بودن.
برای دوستداران رمان و خصوصا" اونا که قصد ازدواج با يکی در خارج را دارن توصيه می کنم از کتابای دوست خوبم خانم فریده شجاعی هم بخونن. زير سايه بخت از نشر البرز و خاک غریب از نشر شادان اخيرا" بيرون اومده و ظاهرا" پرفروش هم بوده.
رمان خوشه های آرزو که بيرون اومد می تونم خلاصه شو براتون بنويسم و در باره اش مکاتبه کنيم.
چرا اسم وبلاگم را خوشه های آرزو گذاشتم؟
شايد به اين دليل که اول از همه می خواستم اين رمان ستمديده سانسور شده را معرفی بکنم. بعدش هم به ياد اونايی که اين چند سطرو می خونن باندازم که انسان با اميد و آرزوهايش زنده اس. آرزوهای انسان مث يه خوشه انگور می مونه. آب خاک و نور فراوون می خواد که درس حسابی برسه و آب دار و مزه دار بشه. با اين حال همه حبه های انگور که نمی رسن. بعضی شون اونا که زيرترن سبز می مونن. پوک می شن. چروک می شن. می ریزن. اونا که رو هستن و امکانات آب خاک و نور را می گيرن انگور می شن. می خوام بگم به فکر آرزوهاتون باشين. آرزوها را در دلتون زنده نگه دارين. بدونين چی می خواين. نشه که خوشه آرزوهاتون چين و چروک برداره و پوک و لزج بشه. اگه آرزوهاتون را از ياد ببرين می شين يه آدم کوکی که هيچ معنا و هدفی در زندگی نداره. بدون عشق می شه زندگی خسته کننده ای گذروند اما بدون آرزوها آدم می ميرد. بال پرواز ما آدما آرزوهامون هستن.
نمی دونم نظر شما چيه. اما من آدمی نديده ام که آرزويی نداشته باشه.
در ضمن خواهش ديگه ای هم داشتم. مادرم می گن عقل ها که رو هم بريزن بزرگتر و بهتر فکر می کنن. فعلا" دارم روی رمانی به اسم دختر بچه کار می کنم. اگه مطلبی چيزی دارين که می شه ازش استفاده کرد. مطالب عاشقانه ای که از ته دل خودتون بيرون بياد البته. دوس دارم برام بنويسين.
لينک مطلب خواندنی هم به ام دادين. ممنونم. تا بعد که می خوام در باره رمان همسايه ها براتون بنويسم.
