آمدن زمستان را داشت از سوراخ زير کفش اش باور می کرد . برف سنگینی روی شهر را سفيده کرده بود. حتا لجن کنار گذرگاه هم مثل الماس تراش خورده ای می درخشيد. سرما بيداد می کرد. زمستان سرد و بی سابقه بود، باد زمختی بيخ گوشش سوت می زد و سرما را تا مغز استخوان هایش منتقل می کرد, دهانش را مثل ماهی باز و بسته کرد. لب هايش را روی هم فشرد, انگار دندان هایش خیال از لرزش ایستادن را نداشتند .
دوستش راحله جفت دست هايش را در جيب نرم تونيکی که مادرش تازگی بافته بود, تپاند و يقه اش را تا گلويش بالا کشيد. نگاهی به دماغ رويا انداخت, سر دماغش مثل تربچه قرمز شده بود و از دور فلاش می زد. نگاهش پايين شلوارش افتاد, کنار پاچه اش پاره بود و شلپ شلوب برف روی لبه اش سفيدک می زد. روی کفش هايش مثل تکه ای يخ زمخت بود که ناشيانه خراش خورده باشد. راحله از روی دلسوزی پرسید :
ادامه مطلب


