تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه

کلبه شعر. داستان و ترجمه

دغدغه های ادبی من

هوا سوز داشت. آدم نفس که می کشيد, گلويش درد می گرفت. 

آمدن زمستان را داشت از سوراخ زير کفش اش باور می کرد . برف سنگینی روی شهر را سفيده کرده بود. حتا لجن کنار گذرگاه هم مثل الماس تراش خورده ای می درخشيد. سرما بيداد می کرد. زمستان سرد و بی سابقه بود، باد زمختی بيخ گوشش سوت می زد و سرما را تا مغز استخوان هایش منتقل می کرد, دهانش را مثل ماهی باز و بسته کرد. لب هايش را روی هم فشرد, انگار دندان هایش خیال از لرزش ایستادن را نداشتند .

دوستش راحله جفت دست هايش را در جيب نرم تونيکی که مادرش تازگی بافته بود, تپاند و يقه اش را تا گلويش بالا کشيد. نگاهی به دماغ رويا انداخت, سر دماغش مثل تربچه قرمز شده بود و  از دور فلاش می زد. نگاهش پايين شلوارش افتاد, کنار پاچه اش پاره بود و شلپ شلوب برف روی لبه اش سفيدک می زد. روی کفش هايش مثل تکه ای يخ زمخت بود که ناشيانه خراش خورده باشد. راحله از روی دلسوزی پرسید : 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:2  توسط علم ناز  | 

 

 

 

ديوانه وار عاشق هم بودند, به گیسوان روزگار چنگ زدند تا مال هم شدند. زندگی همیشه حرفی برای گفتن دارد. زن می دید که شوهرش عاشق بچه هم هست. راه را باز گذاشت تا خدا قسمت بدهد. وقتی خبری نشد, پنهانی پیش دکتر رفت. فهمید که بچه دارشدن برای او خطر جانی دارد. قلبش ضعیف بود و توان نفس کشیدن برای دو نفر را نداشت.

شوهرش این را می دانست و برای همین اصرار داشت که همسرش هیچوقت باردار نشود.

زن می خواست باارزش ترین هدیه زندگی را به او بدهد. درخت بی بار به چه درد می خورد.

شوهرش وقتی بو برد که دیگر خیلی دیر شده بود.

مادر و بچه سر زا از دستش رفتند.

بعد پنج سال هنوز روح سرگردانی بود در کالبدی که دیگر رمقی برای زندگی نداشت. کارد به استخوانش رسید. در کنار مزار عشقش برای خود گوری کند و شب ها در آنجا می خوابید, مثل اولین شب قبرش.

یکشب خواب دید وسط کوچه ای ایستاده و سراغ بارگاه الهی را می گیرد. در دلش ندایی ریخت که برود سر کوچه, درب اول.   تقدیر در خانه خدا, انتظارش را می کشد. زندگی که خودش نمی خواهد, به ساکنین خانه هدیه بدهد.

وقتی بیدار شد, از هیجان می لرزید.

آدرس دقیقا" در خاطرش بود.

طفلی در را برویش باز کرد.

شادمان خود را در آغوشش انداخت: بابا!

زنی که بی اندازه شبیه همسر مرحومش بود, از پشت سر بچه دوید. شرمزده گفت: از وقتی باباش شهید شده, هر روز سراغش را می گیرد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:47  توسط علم ناز  | 

یک خبر خوب برای نویسندگان تحت تعقیب در دنیا

انها که جرات نوشتن دارند و به این دلیل چان شیرین را در کف دست گرفته اند

شهردار شهر ادنسه دانمارک زادگاه هانس کریستین دانمارکی. نویسنده محبوب بچه ها. جوجه اردک زشت و هزارها افسانه دیگر... برای بزرگداشت حرمت ازادی قلم به نویسندگان تحت تعقیب از اقسا نقاط دنیا پناهندگی آزادی قلم و اقامت در ان شهر را اعطا می کند

بودجه زندگی این نویسندگان از جیب خصوصی ان شهرداری و نه دولت دانمارک تامین خواهد شد.

شهر ادنسه مثل مکزیکو جزو شهرهای ادبی و ازاد جهان برای نویسندگان اعلام گردید.

بچه های تحت تعقیب بسوی ازادی بشتابید. در ان شهر به راحتی هر چه دل تنگ تان بخواهد خواهید نوشت. درود بر ازادی

آنها که نق می زنند... البته که دغدغه ادبیات دارم برای همین در باره اش می نویسم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3:20  توسط علم ناز  | 

چند وقت پیش یک سرباز دانمارکی تصمیم گرفت که خاطرات جنگی اش را بنویسد. او که در عملیات درون و برون مرزی شرکت کرده بود؛ همه را به قلم کشید. حتا به سرش زد که این عملیات و سیاست خارجی دانمارک در این خصوص را تجزیه و تحلیل کند. این سرباز شجاع که شاهد خیلی از این عملیات ها در افغانستان و عراق بود بی آنکه نامردی کند همه را روی کاغذ سفید نوشت و به دست یک ناشر قوی در کپنهاک سپرد که همچنان روزنامه پلیتکان یعنی سیاست را هم اداره می کند.

ناگهان از آن طرف باد خبر را به گوش وزارت دفاع دانمارک رساند. حالا وزیر دو دستی روی سرش می زد که آخر بچه جان این چه کاری است که کرده ای. تو این عملیات را سفید و سیاه روی کاغذ نوشته ای و همین فرداست که برادر بزرگ القاعده سراغ مان بیایند و دمار از روزگارمان در بیاورند. رو در بایستی که ندارند؛ این عملیات در عراق و افغانستان بر علیه طالبان و القاعده صورت گرفته و اصلا" چیزی در باره سیاست ایران خودمان در این زمینه نمی گوییم چون هنوز خودمان هم درست مطمئن نیستیم که طرفدار چه کسی هستند. نه تا وقتی که الطالبان و القاعده دمار از روزگار شیعه ها در نمی آوردند دولت ایران پشتیبان شان بود؛ چون که آنها مخالف امریکا و اروپا بودند. حالا ایرانی ها متوجه شده اند که ای بابا اینها که مخالف هر جنبنده ای غیر از خودشان هستند از پرنده و چرنده و زن و بچه گرفته تا خود روحانیت شیعه و ایرانی ها. اینها هم حالا شده اند مخالف دو آتشه الطالبان و القاعده...

بگذریم. نباید از موضوع پرت بشویم. در دو هفته اخیر وزیر دفاع روزگار این سرباز مادر مرده را چنان سیاه کرد که حتا کم مانده بود سر همین خاطرات ناجیزش با دوست دخترش هم دعوایش بشود. اما خوب اینها مثل من و شما نیستند که دستپاچه بشوند و یا بی کس و کار باشند که سر از زندان اوین و کهریزک در بیاورند. سرباز زرنگ بود. زود دفتر زرد آدرس ها را باز کرد و سراغ وکیل گردن کلفتی رفت. از حق نگذریم ناشرش هم دل و جگر و خ ا ی ه داشت و پشتش را خالی نکرد. وزیر خاله بازی و شلوغی در آورد. شکایت پیش وزیر ارشاد اسلامی که ندارند؛ شکایت نامه اش را پیش نخست وزیر برد و رئیس حزب فلان و بهمان در مجلس برد و همه شان به اتفاق با این وزیر خوش خیال وطن دوست همراهی و همدردی کردند. تازه دلش داشت خوش می شد که شاید بتواند این سرباز را منصرف کند؛ و کتاب ممنوع چاپ بشود ناشر پلی تیکان دست به یک شگرد تاریخی زد. خلاصه کتاب را در ضمیمه اضافی چاپ کرد و پانزده هزار نسخه اضافی هم زد تا مردم دانمارک بدانند که چرا وزیر اینقدر ترش کرده. نزدیک ساعت نه همان روز پلی تیکان فروش روزنامه اش را تمام کرده بود.

همین یارو آمارسنجی ها از همان که ما هم در دوره انتخابات کذایی مان داشتیم و می گفتند فلانی درست هشتاد درصد رای ها را خواهد آورد و چنانکه آورد ولی برعکسش را.. در دانمارک هم رای گیری کردند و بیشتر از نصف مردم دانمارک گفتند اقا جان بگذارید سرباز حرفش را بزند. اقای وزیر دفاع شما که کار بدی نکرده اید و چیزی برای پنهان کردن ندارید برای چه له له می زنید. اینطوری شد که مردم با سرباز خاطره نویس و ناشر و وکیلش همدردی کردند. یعنی چه. مگر اینجا ایران است و ما پول نفت داریم که بیایم چند تا وزارتخانه بسازیم و هزارها بیکار بیسواد وزیر و وکیل و کارمند استخدام کنیم و نمی دانم ارشاد اسلامی راه بیاندازیم و به مردم بگوییم که چه طوری فکر کنند. چه بنویسند و چه بخوانند. نه خیر اقا اینجا ایران نیست.  از یونان هم زیاد دور نیست. اروپا مهد دمکراسی و تمدن است و ما به داشتن این آزادی احترام می گذاریم.

هفته ای در اضطراب گذشت تا اینکه دادگاه رای نهایی خودش را صادر کرد. قاضی فرمودند:

- سربازجان می توانی خاطراتت را با تمام حجمش چاپ کنی. از نیروهای زیرزمینی القاعده و الطالبان و  ایران هم نترس. ما پشت تو ایستاده ایم.

- در ضمن  اقای وزیر دفاع بیدار شو! خاطرات که چاپ شده. دیگر چه چیزی را ممنوع کنیم.

-  این حرف ها به کنار. اصلا" به ما می آید که چیزی را ممنوع چاپ کنیم. از کتاب ایه های شیطانی گرفته تا همین کارتون های مذهبی را هم چاپ کردیم. 

اقا موضوع را شخصی نگیرید؛ موضوع اینست که در کشور دانمارک ازادی قلم و زبان به تمام معنی حکمفرماست.

 پس بنابراین زنده باد آزادی

 مرگ بر سانسورچی. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:2  توسط علم ناز  | 

تارهاى حقيقت زير پاى گذر زمان مى پوسيد،

و چرخ كهنه گارى زندگى مى لنگيد؛

پودهاى حادثه پيوندى با هم نداشت

 من، دور از همهِ رازهائى كه بوى ماندگى مى داد،

شهد خوشه هاى سوزان آفتاب را از گونه ی طبیعت می نوشیدم 

نور طعم خون مى داد.

 رخداد حاصل از چرخ زمان آهنگ ناموزونى بود!

 اما، دست هاى آرزو، تارهاى پوسيده را به هم مى پيوست، و جامه ي حادثه را از نو مى دوخت-

زمان مهربان تر مى شد،

راز ها عريان، زير نور تابه ها حمام آفتاب مى گرفتند،

 و تار و پودهاى تازه جان يافته؛ كومه اى مى شدند براى پروراندن حقيقتى نو!

 از علم ناز ح

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:32  توسط علم ناز  | 

« ژان لبادي» در مرغ‌داني ايستاده بود و مرغ‌هايش را مي‌شمرد. و با خود مي‌گفت:« آگر آبله‌مرغان جوجه‌هاي مرا تلف نکند، به جان خودم قسم که همسايه عزيز « آندره درويارد» آنها را کش خواهد رفت.» 
  ژان لبادي تصميم گرفت وقتي همسايه‌اش به سراغ مرغ هایش مي‌رود مچ او را ضمن دزدي بگيرد. پس سه شب تمام، تفنگ شکاري در بغل در مرغداني خوابيد. اما اين سه شب آب از آب تکان نخورد. 
  مثل اينکه حس ششم آندره او را از خطر آگاه کرده بود. 
  ژان لبادي از خوابيدن کنار مرغ‌ها خسته شد و به خانه رفت و خوابيد. اما مصمم بود که اين جوجه دزدي همسايه را متوقف بکند. منتهي نمي‌دانست چگونه اين کار را بکند. آخر که نمي‌تواند اگر همسايه‌اش مرغ دزد باشد به او بگويد که تو دزدي. پس تا مدتي ژان لبادي تصميمش را اجرا نکرد. 
 روزي ژان به همسايه‌اش کمک مي‌کرد و علف‌هاي هرزه و بوته‌هاي جاروي خانه آنها را مي‌کند. و در ضمن کار برخورد به تعدادي زيادي پر مرغ. خوب که نگاه کرد متوجه شد که اين پرها شبيه پرهاي مرغ‌هاي خودش است که چندي پيش گم شده بودند.  
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:23  توسط علم ناز  | 

جای درنگ نبود. باید می رفتی, می خواستی خداحافظی کنی, وارد اتاق آقا شدی. روی رختخواب همیشه بازش دراز کشیده و دست هایش را صلیب وار روی چشمش گذاشته بود. بالای سرش ایستادی. حس کردی؛ خودش را به خواب زده. دو بار آهسته صدایش زدی, آقا... آقا... جوابی نشنیدی. کسی در هال نبود. با عجله بیرون حیاط آمدی. نمی خواستم باهات حرف بزنم. هنوز قهر بودیم. شتابزده داخل ورودی حمام شدم. اما تو سمج بودی. برای خداحافظی از پشت سرم آمدی. دو روز از مرخصی ات مانده بود و تو تصميم گرفتی زودتر بروی. مادر به خانه همسایه رفته بود. کسی از پشت سرت آب نریخت و قرآن بالای سرت نگرفت. با تردید به راه افتادی, بين راه منصرف شدی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:32  توسط علم ناز  | 

روزی می رسد که من از تو می برم

آن چنان نرم که...

دور شدنم را حس نمی کنی

آن روز که رسید

برای من گریه نکن

با من بمان ای مهربان

وقتی به دیدنم می آیی

سنگریزه کوچکی روی سنگ قبرم بزن

اگر جوابی نشنیدی

از من گله نکن

من زیر خروارها خاک سیاه نخواهم ماند

من بالای سر تو

همانند هزارها ستاره شب

و نسیم نرم صبحگاهی خواهم بود...

نقل از  آخرین کلام رمان با من بمان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط علم ناز  | 

با من بمان رمانی از علم ناز حسن زاده انتشارات البرز

به مادر سلامی دادم و زیر سایه درخت چمباتمه زدم . پشیمان شدم چرا شماره ام را به وحید ندادم . پسر عمویم ، کسرا علاوه بر قیافه خوبش ساعی و زرنگ هم بود . بازاری بود و گوش به فرمان پدرش...

کتاب را که  دستم گرفتم؛ هوس خوردن چایی از استکان کمر باریک را کردم اما نمی دانستم که هنگام خواندن این رمان سر تا سر غم و اندوه باید کلی اشک بریزم...

این کامنت را از یک خواننده جوان گرفتم.

امیدوارم شما هم بخوانیدش و برایم نظرتان را بنویسید یا ایمیل بزنید.

ممنون و خوشحال خواهم شد.

با سپاس و درود فراوان


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:2  توسط علم ناز  | 

تجمع در مقابل مجلس شورای اسلامی – چهارشنبه سوم تیر
جناب آقای موسوی و خانم زهرا رهنورد، تمامی اعضا و رؤسای ستادها به همراه خانواده خویش در مسالمت آمیزترین تجمع ممکن برای اعتراض به نتیجه انتخابات روز چهارشنبه ساعت 4 در مقابل مجلس شورای اسلامی در بهارستان تجمع خواهند کرد.
آقای موسوس ساعت 5 سخنرانی خواهند داشت.
لطفا همراه با خانواده ی خویش بیایید.
لطفا در اطلاع رسانی این تجمع ما را یاری کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:48  توسط علم ناز  |