تبليغاتX
کلبه شعر. داستان و ترجمه
دغدغه های ادبی من
تجمع در مقابل مجلس شورای اسلامی – چهارشنبه سوم تیر
جناب آقای موسوی و خانم زهرا رهنورد، تمامی اعضا و رؤسای ستادها به همراه خانواده خویش در مسالمت آمیزترین تجمع ممکن برای اعتراض به نتیجه انتخابات روز چهارشنبه ساعت 4 در مقابل مجلس شورای اسلامی در بهارستان تجمع خواهند کرد.
آقای موسوس ساعت 5 سخنرانی خواهند داشت.
لطفا همراه با خانواده ی خویش بیایید.
لطفا در اطلاع رسانی این تجمع ما را یاری کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:48  توسط علم ناز  | 

ابتدا شما را نادیده می گیرند،

 بعد به شما می خندند،

بعد با شما مبارزه می کنند،

 آنگاه شما پیروز خواهید شد!

(گاندی)

برای اعلام همبستگی با مردم  ایران سیاه می پوشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:31  توسط علم ناز  | 

از شما چه پنهان من رأی ندادم. سال هاست که در انتخابات شرکت نمی کنم. از وقتی که فهمیدم مردم برای اینها ابزاری بیشتر نیستند و این حکومت هم فرقی با سلسله های دیگر ندارد. اینها فقط دنبال صندلی و قدرت هستند. فکر می کردم شاید این دفعه متفاوت باشد ولی ته دلم می دانستم که نه خود همین رییس جمهور سی میلیونی رأی بیاورد!

چرا که نه. ریش و قیچی دست خودشان است. مدت هاست که دیگر رهبری هم عروسکی بیش نیست و نمی تواند هم باشد. دلم می خواست می توانستم واضح تر حرف بزنم. این خاک مال منست و مردمش متغلق به این خاک. همگی را دوست دارم و ته دلم نمی سوزد که یار و برادر هجده ساله ام روی این خاک و برای حفظ جانی هموطنی خودش را فدا کرد اما دلم از این می سوزد که پیکر خونین برادرم و انهای دیگر پله ای شد برای بالا رفتن کسانی که می خواستند به جاه و جلال برسند و انقلاب و دگرگونی برایشان کشک بود.

اینقدر بگویم که اه ما و این مردم دامن گیرست و نشود روزی که مثل ادم های رژیم سابق به فلاکت و غربت و تنهایی بیافتند و ته دلشان را بشورند که خدایا به کی بد کردیم که ینطوری از یاد تو رفتیم...

امیدوارم مردم روزی نه چندان دیر به خودشان بیایند و بدانند که لیاقت شان بیشتر از اینست که مشتی بیسواد و خرافاتی روی گرده شان سوار بشوند و آقا بالا سرشان بشوند.

امیدوارم صدای این حق خواهی ها به گوش جهانیان برسد و همه این آواها یک صدا بشنوند و مشتی روی دهان یاوه گویان زورگو بشود.

به امید فرا رسیدن ان روز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:45  توسط علم ناز  | 

ديوانه وار عاشق هم بودند, به گیسوان روزگار چنگ زدند تا مال هم شدند. زندگی همیشه حرفی برای گفتن دارد. زن می دید که شوهرش عاشق بچه هم هست. راه را باز گذاشت تا خدا قسمت بدهد. وقتی خبری نشد, پنهانی پیش دکتر رفت. فهمید که بچه دارشدن برای او خطر جانی دارد. قلبش ضعیف بود و توان نفس کشیدن برای دو نفر را نداشت.

شوهرش این را می دانست و برای همین اصرار داشت که همسرش هیچوقت باردار نشود.

زن می خواست باارزش ترین هدیه زندگی را به او بدهد. درخت بی بار به چه درد می خورد.

شوهرش وقتی بو برد که دیگر خیلی دیر شده بود.

مادر و بچه سر زا از دستش رفتند.

بعد پنج سال هنوز روح سرگردانی بود در کالبدی که دیگر رمقی برای زندگی نداشت. کارد به استخوانش رسید. در کنار مزار عشقش برای خود گوری کند و شب ها در آنجا می خوابید, مثل اولین شب قبرش.

یکشب خواب دید وسط کوچه ای ایستاده و سراغ بارگاه الهی را می گیرد. در دلش ندایی ریخت که برود سر کوچه, درب اول.   تقدیر در خانه خدا, انتظارش را می کشد. زندگی که خودش نمی خواهد, به ساکنین خانه هدیه بدهد.

وقتی بیدار شد, از هیجان می لرزید.

آدرس دقیقا" در خاطرش بود.

طفلی در را برویش باز کرد.

شادمان خود را در آغوشش انداخت: بابا!

زنی که بی اندازه شبیه همسر مرحومش بود, از پشت سر بچه دوید. شرمزده گفت: از وقتی باباش شهید شده, هر روز سراغش را می گیرد.

از علم ناز حسن زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط علم ناز  | 

اول بار کنار خيابان دیدمش. بلند قد و هيکل مند بود. لباس بسيجی به تن داشت. هر دومان يک مسير را می رفتيم. راننده ما را دربستی سوار کرد. در ايستگاه قطار جلوتر از من پريد بالا. دست هاش خالی بود. من که بار و بنديلی داشتم, عقب ماندم. ساکم پر بود از تعلقات پشت جبهه. کشان کشان خودم را دم در رساندم و سوار شدم. در یک کوپه بودیم. در لاک خودش بود. ممنون از سکوتش, می خواستم بخوابم. اهواز که رسيديم, با هم به پادگان برنسی رفتیم. او جلوتر پريد دفتر پرسنلی و تو يکی از گردان های خط شکن اسم نويسی کرد. من دير جنبيدم. افتادم تو يکی از گردان های پشتيبان عقب. عمليات که شروع شد, موقعيتش جلو بود و وضع شان خطری. می پريد وسط معرکه. با بچه ها می گفت و می خنديد. آدم فکر می کرد مهمانی آمده. از دستش لجم گرفته بود. تيربار بالای سرمان قرو قر رگبار می باراند و نمی شد سرمان را از سنگر بلند کنيم. مگر می شد نفس کشيد. به بچه ها روحيه می داد. هيچ ترسی در دلش نبود. لحظه آخر در گودی سنگر ديدمش. روی يک زانويش نشسته و آر پی جی روی دوشش آماده شلیک بود. تعداد زخمی ها زياد بود. در حال حمل برانکارد او را دیدم که برای نجات همسنگرانش خودش را جلو انداخت. به ما یاد داده بودند, هنگام سقوط خمپاره و فرود ترکش روی زمین درازکش بیافتیم. اما او روی هوا پریده بود تا به دیگران هشدار بدهد. بدجوری زخمی شد. هر کاری کردم با من همراهی نکرد. خودش را زخمی نمی دانست. از درد شکوه ای نداشت. دست و پایش بشدت صدمه دیده بود و او فقط لبخند می زد. گفت نباید افتخار شهادت را از او بگیرم. می خواست مثل یک قهرمان روی خاک وطن جان بدهد. خونریزی اش شدید بود و باید هر چه زودتر تحت مداوا قرار می گرفت. اصرار کرد که همسنگرش را اول از او منتقل بکنیم. نبرد نابرابر با سربازان بعثی شدت گرفت. هنگام حمل رزمنده ای از کتف و پشتم زخمی شدم. من را هم برگرداندند. سالن پادگان گوش تا گوش پر شده بود از مجروح جنگی. رزمنده ای که خونريزی شدیدی داشت, ناگهان حالش بد شد. تشنج سختی گرفت و لحظه ای بعد روحش به معراج رفت. همراه يکی از روی تخت بلندش کرديم و برديمش معراج شهدا. جايی که جان باختگان را منتقل می کرديم. دوباره چشمم به او افتاد. تکه ای ترکش درشت و داغ چسبيده بود به پيکرش.

آخرين ديدارمان در مهمانی سفر عاقبت بود. وقتی مراسم شروع شد, پيکر متلاشی از ترکش  دشمن او از  روی شانه مردم به پرواز در آمد. من خسته و زخمی هنوز زير پای جمعيت می لوليدم. هر دو رزمنده بوديم, اما... نه که از خودم بدم بیاید, فقط فکر می کردم کرم خاکی چه شباهتی می تواند با کبوتر داشته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:32  توسط علم ناز  | 

 

دیوی سر راهش به دهی رسید. تشنه اش بود. سر چاهی رفت تا سطل آبی بالا بکشد. خم شد, طناب را بگیرد, چشمش به قورباغه ای افتاد. خال های قرمز روی پوست سبزش می درخشیدند. دهانش نیمه باز بود. بخار ملایمی از حفره دماغش بیرون می زد. قلب قورباغه در سینه گرومپ می زد. او هم متوجه حضور دیو شد.

در مردم نگاه قورباغه زل زد, مثل شبق برق می زدند. محو تماشای دلربایی آن, طناب در دستش سر خورد. سطل با صدای مهیبی در گودی چاه فرود آمد.

دستش به قورباغه نمی رسید. می خواست خم شود و آن را در مشتش بگیرد, اما نمی توانست.

همانجا سر چاه خشکش زد و بست نشست. نمی توانست لحظه ای چشم از قورباغه قشنگ بردارد. می ترسید مژه بزند و او را نبیند.

اهالی ده آب لازم داشتند. از ترس دیو نمی توانستند نزدیک چاه بشوند.

طولی نکشید که خبر حضورش همه جا پیچید.

آنها که جرأت داشتند, از گوشه و کنار به تماشا ایستادند.

دیو هر چه فکر می کرد, نمی توانست رابطه منطقی بین خودش و عشقش به قورباغه ببیند.

نعره زد, هرکسی این دلبستگی را توجیه کند, کارش ندارم. راحت می تواند بیاید آب بردارد, اما حوصله شنیدن چرندیات را هم ندارم وگرنه...

هرکسی چیزی بلغور می کرد تا رضایت دیو را بدست آورد.

ناگهان پیرمردی گفت: قربانت گردم, عشق دلیل نمی خواهد, هرچند که تو دیو باشی و او یک قورباغه.

دیو لبخند رضایتمندی زد و از لبه چاه کنار رفت تا اهالی آب بردارند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:22  توسط علم ناز  | 


در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 4:4  توسط علم ناز  | 

اشاره

يكي از اندشمندان مي گويد: روند عقب ماندگي و سير قهقرايي ما از آن زمان آغاز شد كه ما زحمت فكر كردن را به ديگران وانهاديم و خود به مصرف نتايج فكري ديگران عادت كرديم. يك ملت غير فكور، حقير و ذليل است و يك قوم حقير، شادي هاي حقير، غم هاي حقير، نزاع هاي حقير و … دارند. اگر مردمي، بزرگان، ذخائر و متفكران خود را نشناسد، بايد منتظر هلاكت باشد.

هردمبيل شاه- حاكم شهر هرت- براي رفع نگراني خود و اطمينان از عدم شورش مردم راه كارهايي را بررسي و اجرا كرده است. ببينيم بهترين راهكار عقيم كردن فكر مردم و سترون* شدن دشت انديشه و باور ملت چيست؟

 مغز مردم را بگيريد تا نينديشند!!

از آغاز حكومت مشعشع و مقتدرانه اعلي حضرت قدر قدرت و قوي شوكت«هردمبيل» سال ها مي گذشت و او با خيال راحت بر سرتاسر شهر هرت فرمانفرمايي مي كرد. گزارش هاي متواتر گزارشگران و عوامل امنيتي حاكم از آن بود كه:

«سلطان به سلامت باشد، اوضاع، امن است و رعيت به دعاگويي قبله عالم مشغول مي باشد.»

اما گاهي كه قبله عالم پرخوري مي فرمود، خواب هايي مبهم، آسايش ايشان را آشفته مي كرد. خواب ها حاكي از خشم، نارضايتي، شورش و قيام ملت بود. براي چاره انديشي درباره اين توهّمات، روزي همه صاحب نظران، درباريان، مشاوران و عوامل خود را به حضور در دربار فراخواند و كوشيد تا با«مديريت مشاركتي» گره كور اين مشكل را بگشايد.

اعلي حضرت هردمبيل پس از انجام مراسم دست بوسي توسط درباريان شروع به افاضه فرمودند كه: «خوشحاليم كه اوضاع كاملاً امن است. براثر پيشرفت هاي شهر هرت و رفاه بي نظير مردم در ظلّ توجهات جناب ما و در سايه الطاف رعيت پرور ما، نزديك است چشم دشمنان ما كور شده، از حدقه درآيد. اقدامات اعجاز آفرين ما، جهانيان را به اعجاب واداشته است. اما گاهي خواب هايي پريشان، ما را نگران مي كند. ما نگرانيم كه نكند، اين ملت، قدر نعمت وجود ما را ندانند، و براثر تحريك عوامل بيگانه و دشمنان سر به شورش بردارند و امنيت و آسايش ما را مخدوش سازند. لذا امروز شما را فراخواندم تا چاره اي بينديشيد و با تدابير پيشگيرانه خود خيال مرا راحت كنيد. بايد راه كارهايي پيشنهاد و اجرا كنيد كه خاطر خطير ما از هر جهت راحت شود و بتوانيم باز هم رؤياهاي شيرين ببينيم. سياست هاي راهبردي شما بايد به گونه اي باشد كه غير از بيداري، در رؤياهاي شيرين هم ببينيم كه مردم براي دست بوسي ما صف كشيده اند!!

درباريان، اطرافيان و مشاوران هر يك تعظيمي كردند و پس از يك نطق غرّا درباره مدح و ثناي سلطان راهكارها و پيشنهادهاي زير را مطرح ساختند:

اولي گفت: اگر قبله عالم اجازه فرمايند چشم همه مردم را درآوريم، تا نتوانند ديگر جسارت به خرج دهند و عليه اعلي حضرت بشورند. اين شيوه پيش از سلطنت ابد مدت قبله عالم نيز مرسوم بوده است. آقا محمد خان قاجار دستور داد تا هزاران نفر را كور كنند. شاه عباس كبير علاوه بر كشتن صفي ميرزا- فرزند بزرگ خود- پدر، دوبرادر و دو فرزند ديگرش را نابينا ساخت.

دومي گفت: اگر اعليحضرت اذن دهند دست هاي مردم را قطع كنيم؛ تا نتوانند احياناً اسلحه به دست گيرند و شورش كنند.

سومي گفت: اگر سلطان صلاح بدانند پاهاي مردم را ببريم، تا نتوانند عليه سلطنت عدالت گستر و رعيت پرور قبله عالم به پاخيزند.

چهارمي گفت: اگر خاطر خطير منجي عالم و فخر همه امم تمايل ابراز فرمايند همه شورشيان و ناراضيان را از دم تيغ مي گذرانيم ، تا ذره اي غبار غم و نگراني بر سيماي تابناك اعلي حضرت ننشيند. سرورم مستحضرند كه اين رويه بارها در تاريخ تجربه شده و نتيجه آن قطعيت دارد. مثلاً شاه اسماعيل صفوي در سال 916 ق پس از فتح قلعه مرو، بيش از 10 هزار تن از ازبكان را به قتل رسانيد.

سلطان سليم اول- پادشاه عثماني- 40 هزار تن از شيعيان آن نواحي از 7 ساله تا 70 ساله را قتل عام كرد. شاه عباس در سال 1024 به گرجستان درآمد و در ظرف 20 روز قريب 70 هزار تن از مردم را قتل عام كرد. قتل عام مغولان و تاتارها و ديگر جهان گشايان معروف و مشهور است.

پنجمي كه ظاهراً با خشونت و شيوه هاي خشن و خون ريزي ميانه اي نداشت ، گفت: اگر سرور و پيشواي بزرگ ما صلاح بدانند ما مي توانيم با افزايش ماليات ها و باج ها و خراج ها، و گران كردن ارزاق و نيازمندي هاي مردم، آنان را بيچاره، محتاج و درمانده كنيم، تا توان و قدرت قيام و شورش را از دست بدهند.

راستي يادم رفت ياد آوري كنم كه اعلي حضرت هردمبيل علاوه برمشاوران داخلي يك مشاور عالي خارجي از شهر «سيلگنا» آورده بود، كه وجود او را از همه مخفي نگاه داشته بود و محرمانه با او مشورت مي كرد و معمولاً حرف آخر را او مي زد.

اعلي حضرت هردمبيل همان طور كه نظريات و پيشنهادهاي مشاوران چاپلوس خود را مي شنيد، زير چشمي مشاور عالي خود را- كه با لباس مبدل بين درباريان ايستاده بود- نگاه مي كرد و از خطوط چهره او چنين فهميد كه او هيچ يك از پيشنهاد ها را نپسنديده است. لذا در پايان مجلس مشورتي و نشست مشاركتي! اعلي حضرت هردمبيل با روي درهم كشيدن عدم رضايت خود را از راه كارهاي آنان اعلام كرد. سلطان، مشاوران را مرخص فرمود تا بازهم بررسي كنند و راه حل هاي بهتري ارائه نمايند.

پس از رفتن مشاوران و درباريان، مشاور عالي و ويژه را فراخواند و علت رد پيشنهادهاي ارائه شده، و راه حل نهايي را جوياشد. مشاور ويژه گفت:

-همه راهكارها خوب و كارگشاست: اما مسكّن و موقّتي است. ضمناً زمان اين شيوه ها هم گذشته و در مقطع زماني فعلي اين راهكارها جواب نمي دهد.

سلطان گفت: پس چه كنيم؟

مشاور عالي گفت: بهترين كار و ژرف ترين راهكار اين است كه «مغز مردم را بگيريم تا نينديشند!!» هرمبيل شاه پرسيد: چگونه مغز مردم را درآوريم كه زنده بمانند؛ اما نتوانند بينديشند؟

مشاور با لبخندي پاسخ داد: نياز به بيرون آوردن مغز مردم از كاسة سرشان نداريم! كافي است كه اجازة فكركردن و انديشيدن به آنان ندهيم و براي نهادينه كردن اين روش بايد مردم عادت كنند بدون اظهار نظر و انديشه، از همه فرمان ها و رهنمودهاي اعلي حضرت كاملاً تبعيت و اطاعت نمايند و هيچ كس اجازه نقد، سؤال، اعتراض و استدلال نداشته باشد. و البته هيچ صاحب نظر ديگري هم در هيچ نقطه شهر هرت، هيچ اظهار نظر متفاوت با نظر اعلي حضرت مطرح نكند، كه مبادا مردم مجبور شوند براي مقايسه نظريات مختلف فكر كنند!!

اين راه حل توسط همه پذيرفته و سال هاي سال با موفقيت اجرا شد، تا اين كه …

http://modara.blogfa.com


 

*سترون كردن : عقيم كردن، نازا كردن(فرهنگ معين)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:56  توسط علم ناز  | 

نحسی را بدر کنیم

سبزی را به سر کنیم

عشق را خبر کنیم

کینه را هرز کنیم

شب را سحر کنیم

سیزده را بدر کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:15  توسط علم ناز  | 

تبریک موسسه فرهنگی اجتماعی جام جم به مناسبت سال نو را پذیرا باشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:19  توسط علم ناز  |